نامجون ساکت شد. یه لبخند کوچیک زد و نگاه کرد به پنجره.
نامجون ساکت شد. یه لبخند کوچیک زد و نگاه کرد به پنجره.
نامجون: سه ساله که باهاتم. تو فکر کردی هیچوقت زمین نخوردم؟
میخواستم بپرسم «چند بار؟»، «کجا؟»، «چرا هیچوقت نگفتی؟». ولی پرسیدم:
ماریا: نامجون، تو واقعاً توی یه شرکت معمولی کار میکنی؟
سوالم توی هوا معلق موند. اون نگاه کرد به من، و برای یه لحظه، چیز عجیبی توی چشاش دیدم. نه دروغ. یه چیزی شبیه خستگی. خستگیِ کسی که سالهاست یه چیز رو پنهان کرده و دیگه از پنهان کردنش خسته شده.
نامجون: چرا این سؤال رو میکنی؟
ماریا: نمیدونم. شاید چون اون بریدگی... خیلی تمیز بود. شاید چون تو اصلاً نترسیدی. آدمی که جلوی دوتا سارق گیر کرده، اینطوری نمیلرزه. تو داری آروم چای میخوری.
نامجون فنجون چای رو گذاشت و خندید. ولی خندهش ته نداشت.
نامجون: شاید من آدم ترسویی نیستم.
ماریا: من سه ساله که میگم بریم مسافرت، میگی وقت ندارم. هر هفته یه جلسه ی کاری داری. یه بار گفتی رفتی شمال برای کار و عکس یادگاریت از یه شهر بندری بود که تو شمال نیست.
سکوت کرد. برای اولین بار توی اون سه سال، نامجون نتونست جواب بده.
ماریا: من نمیخوام بدونم. فقط میخوام بدونم که تو خطری؟
نامجون: نه.
ماریا: قول میدی؟
نامجون: قول میدم.
دروغ میگفت. میدونستم دروغ میگه. ولی اون موقع، با اون شونه ی پانسمان شده و اون چشمهای خستهای که هزار تا شب بیخوابی توشون جمع شده بود، من انتخاب کردم که باورش کنم. چون بعضی وقتا عشق یعنی باور کردنِ همون دروغی که طرف داره برات میگه تا تو نترسی.
اون شب کنارش خوابیدم، ولی نخوابیدم. صدای نفسهای منظمش که بلند شد، آروم رفتم سراغ کاپشنش. جیب داخلیش رو گشتم. چیزی جز یه خودکار و یه دستمال کاغذی نبود.
تا اینکه دستم به جیب پشتی شلوارش خورد که لباسهاش رو گذاشته بود روی صندلی. یه کارت پلاستیکی بود. عکس خودش. ولی زیر اسمش یه نشون کوچیک بود که تا حالا ندیده بودم. یه نشون که هیچ ربطی به شرکت معمولیای که هر روز صبح با لپتاپش میرفت نداشت.
کارت رو گذاشتم سر جاش. برگشتم توی رختخواب و کنارش دراز کشیدم. دستم رو گذاشتم رو سینش و چشمهام رو بستم.
فردا صبح که بیدار شد، پرسید:
نامجون: چای میخوری؟
ماریا: آره. ولی این بار با عسل. آدمای زخمی عسل میخوان.
نامجون خندید. اون خندهی واقعیش. اون خندهای که سه سال پیش عاشقش شدم .
و من تصمیم گرفتم که هیچوقت دربارهی اون کارت کوچیک سفید سؤال نپرسم. نه به خاطر اینکه نمیخواستم بدونم. به خاطر اینکه اون شب، وقتی گفت «قول میدم»، میدونستم که داره دروغ میگه تا من راحت باشم. و من هم میتونستم اون دروغ رو باور کنم تا اون راحت باشه.
بعضی عشقها اینجورین. پر از سکوت و پر از دروغهای مهربون.
نامجون: سه ساله که باهاتم. تو فکر کردی هیچوقت زمین نخوردم؟
میخواستم بپرسم «چند بار؟»، «کجا؟»، «چرا هیچوقت نگفتی؟». ولی پرسیدم:
ماریا: نامجون، تو واقعاً توی یه شرکت معمولی کار میکنی؟
سوالم توی هوا معلق موند. اون نگاه کرد به من، و برای یه لحظه، چیز عجیبی توی چشاش دیدم. نه دروغ. یه چیزی شبیه خستگی. خستگیِ کسی که سالهاست یه چیز رو پنهان کرده و دیگه از پنهان کردنش خسته شده.
نامجون: چرا این سؤال رو میکنی؟
ماریا: نمیدونم. شاید چون اون بریدگی... خیلی تمیز بود. شاید چون تو اصلاً نترسیدی. آدمی که جلوی دوتا سارق گیر کرده، اینطوری نمیلرزه. تو داری آروم چای میخوری.
نامجون فنجون چای رو گذاشت و خندید. ولی خندهش ته نداشت.
نامجون: شاید من آدم ترسویی نیستم.
ماریا: من سه ساله که میگم بریم مسافرت، میگی وقت ندارم. هر هفته یه جلسه ی کاری داری. یه بار گفتی رفتی شمال برای کار و عکس یادگاریت از یه شهر بندری بود که تو شمال نیست.
سکوت کرد. برای اولین بار توی اون سه سال، نامجون نتونست جواب بده.
ماریا: من نمیخوام بدونم. فقط میخوام بدونم که تو خطری؟
نامجون: نه.
ماریا: قول میدی؟
نامجون: قول میدم.
دروغ میگفت. میدونستم دروغ میگه. ولی اون موقع، با اون شونه ی پانسمان شده و اون چشمهای خستهای که هزار تا شب بیخوابی توشون جمع شده بود، من انتخاب کردم که باورش کنم. چون بعضی وقتا عشق یعنی باور کردنِ همون دروغی که طرف داره برات میگه تا تو نترسی.
اون شب کنارش خوابیدم، ولی نخوابیدم. صدای نفسهای منظمش که بلند شد، آروم رفتم سراغ کاپشنش. جیب داخلیش رو گشتم. چیزی جز یه خودکار و یه دستمال کاغذی نبود.
تا اینکه دستم به جیب پشتی شلوارش خورد که لباسهاش رو گذاشته بود روی صندلی. یه کارت پلاستیکی بود. عکس خودش. ولی زیر اسمش یه نشون کوچیک بود که تا حالا ندیده بودم. یه نشون که هیچ ربطی به شرکت معمولیای که هر روز صبح با لپتاپش میرفت نداشت.
کارت رو گذاشتم سر جاش. برگشتم توی رختخواب و کنارش دراز کشیدم. دستم رو گذاشتم رو سینش و چشمهام رو بستم.
فردا صبح که بیدار شد، پرسید:
نامجون: چای میخوری؟
ماریا: آره. ولی این بار با عسل. آدمای زخمی عسل میخوان.
نامجون خندید. اون خندهی واقعیش. اون خندهای که سه سال پیش عاشقش شدم .
و من تصمیم گرفتم که هیچوقت دربارهی اون کارت کوچیک سفید سؤال نپرسم. نه به خاطر اینکه نمیخواستم بدونم. به خاطر اینکه اون شب، وقتی گفت «قول میدم»، میدونستم که داره دروغ میگه تا من راحت باشم. و من هم میتونستم اون دروغ رو باور کنم تا اون راحت باشه.
بعضی عشقها اینجورین. پر از سکوت و پر از دروغهای مهربون.
- ۱۴۸
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط