*رمان:#ناجی_خشن✨️☕️
*رمان:#ناجی_خشن✨️☕️
پارت:⁴
راوی کوک:
توی اتاق کارم نشسته بودم که یکی در زد
آمیتیست:میتونم بیام تو؟
کوک:بیا
آمیتیست:یچیزی ازتون میخوام
کوک:بگو
آمیتیست:شما قدرت زیادی دارین مگه نه؟
کوک:آره خب
آمیتیست:میخوام فکر کنن مردم ولی وقتی قدرت گرفتم برگردم و بهشون نشون بدم که منم میتونم و میخوام شما بصورت الکی همسرم بشین و وقتی قدرت گرفتم جدا بشیم هرکاری بگین انجام میدم لطفا
کوک:میدونی منم نیاز هایی دارم که زنم باید برام برآورده کنه ولی معلوم نیست تو کی قدرت بگیری و من نمی تونم ازدواج کنم میتونی نیاز هام رو برآورده کنی؟
راوی آمیتیست:
من باید هرکاری میکردم ولی اینطوری دیگه دنیای دخترونه ندارم ولی باید به مقام برسم تصمیم گرفتم خودم احساساتم و قلبم رو خاک کنم و فقط به قدرت فکر کنم
آمیتیست:قبوله
و این مساوی شد با خورد شدنم
کوک:خوبه کارهای عروسی رو انجام میدم ولی.....
کوک: یه مشکلی هست
آمیتیست: چه مشکلی؟
کوک: من میخوام رویه تخت بخوابیم وهر کاری کردم چیزی نگی و همکاری کنی
آمیتیست: چییییی؟ نهههه ععمرااااا
کوک: سوال نپرسیدم این جمله من سوالی نبود دستوری بود حالا اگه میخوای ازدواج رو کنسل کنیم؟
ذهن آمیتیست: وایی نه میخواد باهامپچیکار کنه یعنی؟ ولی نه مجبورم برم باهاش هر کاری خواست انجام بدم چون باید جلوی ادما شوهرم باشه ای خدا چقدر بدبختم
آمیتیست: باشه قبوله(با ناراحتی)
کوک: خوبه پس من کار هایه عروسی رو انجام میدم
پرش زمانی به ۴روز بعد:
ویو کوک:
صبح بیدار شدم و رفتم دیدم آمیتیست هنوز خوابه رفتم بیدارش کنم دیدم شلوار پاش نیست اون خواب بود ولی من چشمامو گرفتم بعد دستم رو از رویه چشمام برداشتم
ورفتم سمت آمیتیست درسته تحریک شد ولی پتو کشید رویه پاهایه آمیتیست ونشت به آمیتیست نگاه کرد بعدش بیدارش کردو گفت امروز کلی کار داری
آمیتیست: چه کاری؟
کوک: امروز عروسی برگذار میشه
آمیتیست: اها خب باشه پسمن اماده میشم و پتو رو داد کنار یهو یادش اومد چیزی پاش نیست کوک هم دید
کوک: خیلی پاهات قشنگ (باخنده شیطانی😈)
آمیتیست سریع پتو رو انداخت رو پاهاش تو اون لحضه کوک رفت بیرون
کوک: من امروز باید برم لباس داماد بپوشم
خماری تا پارت بعد
۳تا کامنت و ۴تا لایک
پارت:⁴
راوی کوک:
توی اتاق کارم نشسته بودم که یکی در زد
آمیتیست:میتونم بیام تو؟
کوک:بیا
آمیتیست:یچیزی ازتون میخوام
کوک:بگو
آمیتیست:شما قدرت زیادی دارین مگه نه؟
کوک:آره خب
آمیتیست:میخوام فکر کنن مردم ولی وقتی قدرت گرفتم برگردم و بهشون نشون بدم که منم میتونم و میخوام شما بصورت الکی همسرم بشین و وقتی قدرت گرفتم جدا بشیم هرکاری بگین انجام میدم لطفا
کوک:میدونی منم نیاز هایی دارم که زنم باید برام برآورده کنه ولی معلوم نیست تو کی قدرت بگیری و من نمی تونم ازدواج کنم میتونی نیاز هام رو برآورده کنی؟
راوی آمیتیست:
من باید هرکاری میکردم ولی اینطوری دیگه دنیای دخترونه ندارم ولی باید به مقام برسم تصمیم گرفتم خودم احساساتم و قلبم رو خاک کنم و فقط به قدرت فکر کنم
آمیتیست:قبوله
و این مساوی شد با خورد شدنم
کوک:خوبه کارهای عروسی رو انجام میدم ولی.....
کوک: یه مشکلی هست
آمیتیست: چه مشکلی؟
کوک: من میخوام رویه تخت بخوابیم وهر کاری کردم چیزی نگی و همکاری کنی
آمیتیست: چییییی؟ نهههه ععمرااااا
کوک: سوال نپرسیدم این جمله من سوالی نبود دستوری بود حالا اگه میخوای ازدواج رو کنسل کنیم؟
ذهن آمیتیست: وایی نه میخواد باهامپچیکار کنه یعنی؟ ولی نه مجبورم برم باهاش هر کاری خواست انجام بدم چون باید جلوی ادما شوهرم باشه ای خدا چقدر بدبختم
آمیتیست: باشه قبوله(با ناراحتی)
کوک: خوبه پس من کار هایه عروسی رو انجام میدم
پرش زمانی به ۴روز بعد:
ویو کوک:
صبح بیدار شدم و رفتم دیدم آمیتیست هنوز خوابه رفتم بیدارش کنم دیدم شلوار پاش نیست اون خواب بود ولی من چشمامو گرفتم بعد دستم رو از رویه چشمام برداشتم
ورفتم سمت آمیتیست درسته تحریک شد ولی پتو کشید رویه پاهایه آمیتیست ونشت به آمیتیست نگاه کرد بعدش بیدارش کردو گفت امروز کلی کار داری
آمیتیست: چه کاری؟
کوک: امروز عروسی برگذار میشه
آمیتیست: اها خب باشه پسمن اماده میشم و پتو رو داد کنار یهو یادش اومد چیزی پاش نیست کوک هم دید
کوک: خیلی پاهات قشنگ (باخنده شیطانی😈)
آمیتیست سریع پتو رو انداخت رو پاهاش تو اون لحضه کوک رفت بیرون
کوک: من امروز باید برم لباس داماد بپوشم
خماری تا پارت بعد
۳تا کامنت و ۴تا لایک
- ۲۸۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط