ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁶

(لباس داهی اسلاید دو)
همین که وارد شد دوستاش دوره‌ش کردن.
هرکس از یه چیزی صحبت میکرد، از این مدت دوری، از روزایی که باهم همکلاسی بودن، از نامردی داهی که خبری ازشون نمیگرفت.

کمی صحبت کردن و فضای مهمونی رو به داهی نشون دادن." وقتی گفتی بزرگ فکر نمیکردم در این حد"

" او حالا صبر کن هنوز نصف پسرا نیومدن.. ببین داهی امشب شب خوشگذرونیه یوقت ببینم از جلو چشم دور شی کارت تمومه"

و بعد نوشیدنی ای رو دست داهی داد.
تصمیم‌ش رو گرفت.

حداقل امشب تماما کنار دوستاش و مهم تز از همه واقعا اینجا باشه.
نه به شرکت فکر کنه
نه به کار
و قطعا نه به جونگکوک.

پس دیگه امشب با اسم جونگکوک به آسمان سعود نمیکنه، دور از همه چیز فقط خوشحال بودن کنار دوستاش.( کاش زندگی منم یه شب اینجوری باشهه😭)

یه عده از دوستان میرقصیدن و یه عده‌ی دیگه همون اول تو هم رفته بودن.
داهی هم کنار عده‌ی باقی مونده ایستاده بود.

مشغول صحبت بودن که داهی حس کرد حواس دوستاش اصلا اینجا نیست.
نگاهشون ر‌و دنبال کرد.
جلوی در یه عده پسر با تیپ های مختلف وارد میشدن.
چشماشو چرخوند." وای چه بد قرار نیس غش کنم."
یکی از دوستاش به سمت اونا حرکت کرد و داهی هم فقط با نگاه دنبالش کرد.

یه لحظه، یه نگاه آشنا!
بین جمعیت دنبال اون نگاه گشت...

قلبش یک ضربان رو جا انداخت.
انگشتهاش دور لیوان سفت شدن.

نگاهش مستقیم به جونگکوک خورده بود...

جونگکوک دست به جیب بی حوصله نگاهش رو بین مهمون ها چرخوند ولی بعد متوقف شد.

چشم‌هاش روی چهره ای ثابت موند و حالت نگاه عوض شد.

همون داهی
با همون چهره بهت زده
و همون موها.
با لباسی متفاوت با لباس هایی که تو شرکت می‌پوشید.

انگار تمام صداهای اطراف ناگهان خفه شدن.

دوشخصی که وانمود میکردن نبود اون یکی توی این هفته اصلا مهم نیست نمی‌تونستن نگاهشون رو از همدیگه بردارن.

بلاخره داهی اولین کسی بود که نگاهش رو دزدید.
به دوستش
به لیوانش
به میز
به هرچیزی غیر از جونگکوک.

اما دقیقه ای بعد نگاهش دوباره رو جونگکوک رفت
هنوز همون‌جا ایستاده بود
و بدتر از همه هنوزم نگاهش روی داهی بود...

دوستان خیلی تنبلید و از اونجایی که من مثل شما نیستم و به فکرتونم امشب یه پارت دیگه هم داریمم



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۰)

@luna_jk_tae97حمایت؟

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶³تلفنی از منشی دریافت کرد که بهش یادآوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط