عملیات غیر ممکن
«عملیات غیر ممکن»
حدود نیمه های شب بود. آسمون ابری بود و هوا گرفته؛نبر سختی میان ماه و ابر شکل گرفته بود. خیابون ها خلوت بود، شهر در مه و ارامش عجیبی فرو رفته بود.
صدای پاشنه های کفشی به طور موزیکال روی سنگ فرش خیابون تو شهر میپیچید، صدایی آشنا؛ صدایی که ستون عمارت ها رو به لرزه درمیاورد.
شنل سیاهی به تن داشت، شنلی سنگ کاری شده که توی تاریکی شب مثل الماس میدرخشید.
موهای سیاهش روی چشماش ریخته بود و مانع دیده شدن چشمای سرخ و تشنش میشد.
:واقعا باید پیداش کنی؟
صدای گرمی توجهش رو جلب کرد. زنی با لباس های رسمی،موهای فندقی بلند و چشمای قهوه ای مایل به
قرمز؛ دست به سینه به دیوار تکیه داده بود؛ سنجاق سینه گرون قیمتی به لباسش زده بود، صدای نفس های سنگین و خس خس سینش به فضوح شنیده میشد.
:اون الماس...فکر میکنی اون الماس واقعا گم شده؟
تک خنده ای کرد و نگاه سرخش رو به آسمون گرفته داد.
مبارزه میان ابر و ماه تموم شد،لشگر ابر آرام عقب نشینی کرد؛ پیروز میدان ماه بود.
نور درخشان ماه روی چشمای سرخ زن افتاد.
با حس نور ماه کمی چشمای حساسش رو بست.
لبای سرخش از هم فاصله گرفتن و نفس داغش مثل گوله بخار کوچیکی بیرون زد.
نگاهی به خواهر کوچیک ترش کرد. حرفی که میخواست بگه رو کمی مزه مزه کرد.
:ممکنه به کشتن بدیش
زن با شنیدن صدای آروم و محطاتش، کلاه شنلش رو دراورد.
موهای بلند و مشکیش رو بالای سرش بسته بود؛تاره موهای سرخ لابه لای موهاش دیده میشد، روی چشم راستش رد زخم قدیمی داشت.
نفس عمیقی کشیدن و آروم قدم برداشت.
:نترس...فقط میخوام اون چیزی که ماله منه رو ازش بگیرم همین.
صدای آروم اما محکمش جای حرف دیگهای رو نزاشت.
به سمت تاریکی خیابون رفت و توی ظلمات غیب شد.
*صبح روز بعد*
مشت کوچیکش رو روی دیوار کوبید و لعنتی زیر لب نساره اون جانشین احمق رئیس کرد.
زن بزرگ تر با دیدن دختر خشمگینی که روی پله ها نشسته سمتش رفت.
:میدونی که اسمت کل شهر رو برداشته؟
دخترک سرش رو بلند کرد. توجهی به پچ پچ های مردم نکرده بود.
:به درک!! من فقط چیزی که گفته بودن رو اجرا کردم؛ نفرین شده ها در هر سطح قدرت اعدام میشن!
حرفش را تقریبا با فریاد گفت و دستور داده شده رو تکرار کرده بود.
درسته اون رئیس کانون اطلاعات رو کشته بود و حالا خلع مقام شده بود.برگه دستور خلع رو روی سینه زن کوبید و با دندون قروچه از کنارش رد شد.
:جمی، شب ها رو زود بخواب.
با شنیدن صدای زن بلند تر وایساد. نگاهی به زن کرد و به حرفش فکر کرد.استادش هیچوقت الکی حرفی نمیزد. سری تکون داد و به سمت خیابون قدم برداشت.
نگاه های خیره مردم اذیتش میکرد.سرش رو پایین انداخته بود و با قدم های سریع راه میرفت. موهای آبی تیرش که فرقی با آبی نیمه شب نداشتن روی صورتش ریخته بود و با هر قدم حرکت آرومی میکرد.
بدون توجه به اطرافش توی خیابون قدم برمیداشت، که ناگهان به جسمی برخورد کرد و با آخ ریزی روی زمین افتاد. عطر غلیظ زنبق سرخ وارد ریه هاش شد.
چشماش رو باز کرد و به فردی که با شدت بهش خورده بود نگاه کرد.
زنی بلند قد و سیاه پوش. خم شده بود و با چشمای سرخ و رگه های نگرانی بهش نگاه میکرد.
:حالت خوبه؟
صدای آروم زن باعث شد نگاه خیرش رو بگیره و به هر طرف جز اون چشمای آشنا نگاه کنه.
:خوبم، معذرت میخوام.
آروم معذرتخواهی کرد و بلند شد. لباس هاش رو تمیز کرد؛ دستش به جای خالی سنجاق سینش خورد. با نگاهش زمین رو کاوش کرد تا چشمش به جسم براق قرمزی خورد.
:نباید تو خیابون های شلوغ اینجوری بدو ای
تقریبا خم شده بود تا سنجاق سینه رو برداره اما با شنیدن صدای زن دوباره ایستاده. نگاه دقیق تری به لباس ها و چهره تقریبا رنگ پریده زن بلند تر کرد؛جلیقه مردانه ای به تن داشت و بلوز قرمزی زیرش پوشیده بود، شلوار جذب مشکی و پوتین های قهوه ای، روبان بزرگ و سیاه به کمرش بسته بود و شلاق چرمی به کمر شلوارش وصل بود.اهل اینجا نبود.
:بله، شرمنده.
زمزمه کرد و خم شد تا سنجاق سینه رو برداره. چشمش خورد به کفشای براق و قهوه ای. پاشنه های سفت و تیزی داشتن و روی کفش تمام کار شده بود.
یاد صداهای تق تق نیمه شب افتاد. سرشو تکون داد و بلند شد.
احترامی گذاشت و با گفتن خدا نگهدار از زن مرموز دور شد. عصبانیتش رو یادش رفته بود و ذهنش درگیر تفاوت اون زن با بقیه مردم شهر بود.
حدود نیمه های شب بود. آسمون ابری بود و هوا گرفته؛نبر سختی میان ماه و ابر شکل گرفته بود. خیابون ها خلوت بود، شهر در مه و ارامش عجیبی فرو رفته بود.
صدای پاشنه های کفشی به طور موزیکال روی سنگ فرش خیابون تو شهر میپیچید، صدایی آشنا؛ صدایی که ستون عمارت ها رو به لرزه درمیاورد.
شنل سیاهی به تن داشت، شنلی سنگ کاری شده که توی تاریکی شب مثل الماس میدرخشید.
موهای سیاهش روی چشماش ریخته بود و مانع دیده شدن چشمای سرخ و تشنش میشد.
:واقعا باید پیداش کنی؟
صدای گرمی توجهش رو جلب کرد. زنی با لباس های رسمی،موهای فندقی بلند و چشمای قهوه ای مایل به
قرمز؛ دست به سینه به دیوار تکیه داده بود؛ سنجاق سینه گرون قیمتی به لباسش زده بود، صدای نفس های سنگین و خس خس سینش به فضوح شنیده میشد.
:اون الماس...فکر میکنی اون الماس واقعا گم شده؟
تک خنده ای کرد و نگاه سرخش رو به آسمون گرفته داد.
مبارزه میان ابر و ماه تموم شد،لشگر ابر آرام عقب نشینی کرد؛ پیروز میدان ماه بود.
نور درخشان ماه روی چشمای سرخ زن افتاد.
با حس نور ماه کمی چشمای حساسش رو بست.
لبای سرخش از هم فاصله گرفتن و نفس داغش مثل گوله بخار کوچیکی بیرون زد.
نگاهی به خواهر کوچیک ترش کرد. حرفی که میخواست بگه رو کمی مزه مزه کرد.
:ممکنه به کشتن بدیش
زن با شنیدن صدای آروم و محطاتش، کلاه شنلش رو دراورد.
موهای بلند و مشکیش رو بالای سرش بسته بود؛تاره موهای سرخ لابه لای موهاش دیده میشد، روی چشم راستش رد زخم قدیمی داشت.
نفس عمیقی کشیدن و آروم قدم برداشت.
:نترس...فقط میخوام اون چیزی که ماله منه رو ازش بگیرم همین.
صدای آروم اما محکمش جای حرف دیگهای رو نزاشت.
به سمت تاریکی خیابون رفت و توی ظلمات غیب شد.
*صبح روز بعد*
مشت کوچیکش رو روی دیوار کوبید و لعنتی زیر لب نساره اون جانشین احمق رئیس کرد.
زن بزرگ تر با دیدن دختر خشمگینی که روی پله ها نشسته سمتش رفت.
:میدونی که اسمت کل شهر رو برداشته؟
دخترک سرش رو بلند کرد. توجهی به پچ پچ های مردم نکرده بود.
:به درک!! من فقط چیزی که گفته بودن رو اجرا کردم؛ نفرین شده ها در هر سطح قدرت اعدام میشن!
حرفش را تقریبا با فریاد گفت و دستور داده شده رو تکرار کرده بود.
درسته اون رئیس کانون اطلاعات رو کشته بود و حالا خلع مقام شده بود.برگه دستور خلع رو روی سینه زن کوبید و با دندون قروچه از کنارش رد شد.
:جمی، شب ها رو زود بخواب.
با شنیدن صدای زن بلند تر وایساد. نگاهی به زن کرد و به حرفش فکر کرد.استادش هیچوقت الکی حرفی نمیزد. سری تکون داد و به سمت خیابون قدم برداشت.
نگاه های خیره مردم اذیتش میکرد.سرش رو پایین انداخته بود و با قدم های سریع راه میرفت. موهای آبی تیرش که فرقی با آبی نیمه شب نداشتن روی صورتش ریخته بود و با هر قدم حرکت آرومی میکرد.
بدون توجه به اطرافش توی خیابون قدم برمیداشت، که ناگهان به جسمی برخورد کرد و با آخ ریزی روی زمین افتاد. عطر غلیظ زنبق سرخ وارد ریه هاش شد.
چشماش رو باز کرد و به فردی که با شدت بهش خورده بود نگاه کرد.
زنی بلند قد و سیاه پوش. خم شده بود و با چشمای سرخ و رگه های نگرانی بهش نگاه میکرد.
:حالت خوبه؟
صدای آروم زن باعث شد نگاه خیرش رو بگیره و به هر طرف جز اون چشمای آشنا نگاه کنه.
:خوبم، معذرت میخوام.
آروم معذرتخواهی کرد و بلند شد. لباس هاش رو تمیز کرد؛ دستش به جای خالی سنجاق سینش خورد. با نگاهش زمین رو کاوش کرد تا چشمش به جسم براق قرمزی خورد.
:نباید تو خیابون های شلوغ اینجوری بدو ای
تقریبا خم شده بود تا سنجاق سینه رو برداره اما با شنیدن صدای زن دوباره ایستاده. نگاه دقیق تری به لباس ها و چهره تقریبا رنگ پریده زن بلند تر کرد؛جلیقه مردانه ای به تن داشت و بلوز قرمزی زیرش پوشیده بود، شلوار جذب مشکی و پوتین های قهوه ای، روبان بزرگ و سیاه به کمرش بسته بود و شلاق چرمی به کمر شلوارش وصل بود.اهل اینجا نبود.
:بله، شرمنده.
زمزمه کرد و خم شد تا سنجاق سینه رو برداره. چشمش خورد به کفشای براق و قهوه ای. پاشنه های سفت و تیزی داشتن و روی کفش تمام کار شده بود.
یاد صداهای تق تق نیمه شب افتاد. سرشو تکون داد و بلند شد.
احترامی گذاشت و با گفتن خدا نگهدار از زن مرموز دور شد. عصبانیتش رو یادش رفته بود و ذهنش درگیر تفاوت اون زن با بقیه مردم شهر بود.
- ۵.۹k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط