وقتی دعوا گرفتین ولی...
وقتی دعوا گرفتین ولی...
درخواستی دوستم.
درو بهم کوبوندم .عوضی!
صدای دادش بلند شد .
_درو ر. من میکوبونیی؟!
در با شدت باز شد و تو صورتم خورد آخی گفتم که موهام رو گرفت .
_ببند دهنتو . ببنددد!
با شدت رو تخت پرتم کرد ، هقی زدم
_گمشو از خونم بیرون . !
با بهت سرم بالا اومد چشمام سیاهی میرفت و از بینی ام خون میومد .
_چ.چی؟!
دستی داخل موهاش کشید و داد زد
_کرییی؟! گفتم گمشو از خونم بیرونن!
همچنان خیره اش بودم . ا این کوک من بود؟! همونکه موهام رو نوازش میکرد؟!
سره یه دعوای مسخره؟!
سمتم اومد و بازوم رو گرفت و از تخت پرت کرد پایین .
_نبینمت . هرییی!
هق دردناکی زدم،نه نمیرفتم!
سمتم اومد و محکم لگدی به پهلوم زد
نفسم رفت، بی جون مشتم و به سینم زدم نفسم بالا اومد . بهش خیره شدم .
آروم بلند شدم و لب زدم
_پ پشیمون میشی !
لنگون از عمارت خارج شدم نگهبانا با دیدنم سمتم دویدن .
_خانم حالتون خوبه؟! زنگ بزنم آمبولانس؟!
اون یکی با بهت گفت
_آقا این بلا رو سرتون در آورده؟!
لبخند مصنوعی زدم
_مست کرده .
آهایی گفتن که صدای خشک کوک بلند شد .
_نه ! کاملا هوشیارم . برگرد تو خونه
چشمام گشاد شد سمتش برگشتم .
_دیوونه ای؟! هاا؟!
محکم بازوم گرفت .
_ببند دهنتو تا پارش نکردم .
سمت خونه کشیدم و رو کاناپه پرتم کرد
لباس پاره پوره ای بهم داد .
_تو حیاط میخوابی . گمشو .
غرورم خورد شد؛ بلند شدم که صدای تهدید آمیزش بلند شد .
_ بفهمم فرار کردی میکشمت .
از پله ها بالا رفت ، از خونه خارج شدم و زیر درختی نشستم . داشت برف میومد
سردم بود سرم و رو زانوم گذاشتم .
میلرزیدم از سرما . نگاه ترحمی نگهبانا رو حس میکردم . چشمام رو محکم بستم
لعنتی چرا خوابم نمیبرد؟!
شاید به بغل گرمش عادت کردم.
شاید به نوازش کردناش عادت کردم .
شایدم به قربون صدقه رفتنش عادت کردم . نمیدونم!
چشمام گرم شد و سیاهی مطلق .
jungkook
از پنجره بهش نگاه کردم خوابش برده بود . تو اون برف و سرما ته دلم سوخت
سیگارم رو چنگ زدم و گوشه لبم گذاشتم و روشن کردم . تیشرتم رو کندم و وارد حموم شدم چشمام رد محکم بستم . دعوامون باعث شد ولش کنم؟! عمرا!! فقط باید درس عبرتی بشه که با پسر عموش گرم نگیره ولی ..
قلبش نشکنه؟! نه بابا .
دودل به خودم نگاه کردم . موهام رو سشوار کشیدم . گوشیم رو برداشتم و به یکی از نگهبانا زنگ زدم
_جانم آقا؟!
خشک لب زدم .
_ امشب لازم نیست کسی شیفت وایسه . اتاقت هم مرتب کن .
چشمی گفت قطع کردم و از اتاق و بعدش از خونه خارج شدم .
_آقا . آقاا!
برگشتم . همون پسره
_بله؟!
لبخندی زد
_پسرعموی خانوم رو گرفتیم چیکارش کنیم؟!
بیحوصله نگاش کردم
_هرکاری دوست دارین .
سمت میرا رفتم بغلش کردم و وارد اتاقک نگهبانا کردم و رو تخت گذاشتم .
بوسه ای به پیشونیش زدم .
فرشته کوچولوی من .
درخواستی دوستم.
درو بهم کوبوندم .عوضی!
صدای دادش بلند شد .
_درو ر. من میکوبونیی؟!
در با شدت باز شد و تو صورتم خورد آخی گفتم که موهام رو گرفت .
_ببند دهنتو . ببنددد!
با شدت رو تخت پرتم کرد ، هقی زدم
_گمشو از خونم بیرون . !
با بهت سرم بالا اومد چشمام سیاهی میرفت و از بینی ام خون میومد .
_چ.چی؟!
دستی داخل موهاش کشید و داد زد
_کرییی؟! گفتم گمشو از خونم بیرونن!
همچنان خیره اش بودم . ا این کوک من بود؟! همونکه موهام رو نوازش میکرد؟!
سره یه دعوای مسخره؟!
سمتم اومد و بازوم رو گرفت و از تخت پرت کرد پایین .
_نبینمت . هرییی!
هق دردناکی زدم،نه نمیرفتم!
سمتم اومد و محکم لگدی به پهلوم زد
نفسم رفت، بی جون مشتم و به سینم زدم نفسم بالا اومد . بهش خیره شدم .
آروم بلند شدم و لب زدم
_پ پشیمون میشی !
لنگون از عمارت خارج شدم نگهبانا با دیدنم سمتم دویدن .
_خانم حالتون خوبه؟! زنگ بزنم آمبولانس؟!
اون یکی با بهت گفت
_آقا این بلا رو سرتون در آورده؟!
لبخند مصنوعی زدم
_مست کرده .
آهایی گفتن که صدای خشک کوک بلند شد .
_نه ! کاملا هوشیارم . برگرد تو خونه
چشمام گشاد شد سمتش برگشتم .
_دیوونه ای؟! هاا؟!
محکم بازوم گرفت .
_ببند دهنتو تا پارش نکردم .
سمت خونه کشیدم و رو کاناپه پرتم کرد
لباس پاره پوره ای بهم داد .
_تو حیاط میخوابی . گمشو .
غرورم خورد شد؛ بلند شدم که صدای تهدید آمیزش بلند شد .
_ بفهمم فرار کردی میکشمت .
از پله ها بالا رفت ، از خونه خارج شدم و زیر درختی نشستم . داشت برف میومد
سردم بود سرم و رو زانوم گذاشتم .
میلرزیدم از سرما . نگاه ترحمی نگهبانا رو حس میکردم . چشمام رو محکم بستم
لعنتی چرا خوابم نمیبرد؟!
شاید به بغل گرمش عادت کردم.
شاید به نوازش کردناش عادت کردم .
شایدم به قربون صدقه رفتنش عادت کردم . نمیدونم!
چشمام گرم شد و سیاهی مطلق .
jungkook
از پنجره بهش نگاه کردم خوابش برده بود . تو اون برف و سرما ته دلم سوخت
سیگارم رو چنگ زدم و گوشه لبم گذاشتم و روشن کردم . تیشرتم رو کندم و وارد حموم شدم چشمام رد محکم بستم . دعوامون باعث شد ولش کنم؟! عمرا!! فقط باید درس عبرتی بشه که با پسر عموش گرم نگیره ولی ..
قلبش نشکنه؟! نه بابا .
دودل به خودم نگاه کردم . موهام رو سشوار کشیدم . گوشیم رو برداشتم و به یکی از نگهبانا زنگ زدم
_جانم آقا؟!
خشک لب زدم .
_ امشب لازم نیست کسی شیفت وایسه . اتاقت هم مرتب کن .
چشمی گفت قطع کردم و از اتاق و بعدش از خونه خارج شدم .
_آقا . آقاا!
برگشتم . همون پسره
_بله؟!
لبخندی زد
_پسرعموی خانوم رو گرفتیم چیکارش کنیم؟!
بیحوصله نگاش کردم
_هرکاری دوست دارین .
سمت میرا رفتم بغلش کردم و وارد اتاقک نگهبانا کردم و رو تخت گذاشتم .
بوسه ای به پیشونیش زدم .
فرشته کوچولوی من .
- ۲۰۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط