پارت

#پارت 1
ات دردوران بچگی اش مادرش را بر اثر یک حادثه ی ناراحت کننده ازدست داد، بعداز مدتی پدرش را بر اثر تومور مغزی از دست داد، وصیت پدرش این بود که دوستش ک مثل برادر ان بود دخترش را به فرزند خوندگی قبول کند.
خانواده ای ک ات را به فرزند خوندگی قبول کرد یک پسر دختر باز داشتن ک همسن ات بود.
مدتی از مرگ پدرش گذشت،
ات: عمه جونم.                عمه: جونم دخترم
ات: من باید برم فرم مدسه بگیرم چیزی خواستی بگو.
عمه: نه به سلامت مواظب خودت باش. اها اها امروز پسرم میاد مهمونم داریم یکم وسیله بگیر.
ات: چشم.
ات وسیله هایی ک عمه اش گفته بود را خرید و فرم لباس را خرید و به سمت خانه رفت. ات وقتی وارد خانه شد، ات: عمه من اومدم
عمه خانه نبود، ک ات پشت سر هم عمه را صدا میکرد، که جونکوک گفت: .........
دیدگاه ها (۴)

پارت۲گفت: مرض عمه، مامانم خونه نیست تو کی هستی؟!. ات: ب ت چ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط