𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³²
کایرا : ببین....وقتی یه گرگینه دیپی میخواد میخواد یه انسان رو به گرگینه یا بهتره بگم برده خودش تبدیل کنه اول میره شکمش رو پا*ره میکنه....بعدش با خودش به قلمرو میبره و بهش یه اکسیر....که اسمشم نمیدونم میده
....
چی....چطور ممکنه ؟
یعنی پدر و مادرم ..... نه !
امکان نداره.... اونا مردن
من خودم دیدم ..... جلوی چشمم داشتن جون میدادن
امکان نداره الان گرگینه....باشن
نه....نه....نه
فکر و خیالاتم هر لحظه ضربان قلبم رو بیشتر و بیشتر میکردن
کایرا : تقری....با ی....با یه دو سا.....لی عموم گرگینه موند و......لی دیگه زن ......عموم متوجه.... همه چیز.....و شده بود و فقط .....برای عمو.....م رو......حش رو فدا کرد.....
هیچ چیزی در گوشم شنیده نمیشد....فقط صداهای کایرا هی در سرم اکو میشد
یعنی الان پدر و مادرم گرگینهن
اونا الان دارن برای پادشاهشون روح شکار میکنن
الان .....اونا.....زندن؟
کایرا : ورا.....ورا ؟
این صدای کیه....کایرا ؟
( ویو راوی )
ورا با تک تک کلمه های کایرا بیشتر میتونست پازل های گذشته پدر و مادرشو بچینه
کایرا خیلی بی خیال همه چیزو برای دوست عزیزش توضیح میداد....بدون اینکه بدونه الان دوستش در چه وضعیه
حرفش رو میزد اما ورا حتی یه درصد هم نمیشنید
کایرا خیلی اتفاقی سرش رو بلند کرد و با قیافه رنگ پریده ورا مواجه شد
یه لحظه از ترس دستش رو روی شونه ورا گذاشت
کایرا : ورا.....ورا ؟
ورا با صدای آشنای دوستش سرش را بلند کرد
اما همچنان چیزی در مغز بی حس شدش فرو نمیرفت
ورا : نه....نه این....این امکان نداره
دخترک با خیالاتش حرف میزد.....نه با کایرا
کایرا که از تمام حرکات دوستش شوکه شده بود روبه ورا لب زد
ـ چی امکان نداره....؟
ورا هیچی نمیشنید....فقط با چشمایی یک متر باز شده از روی صندلی بلند شد و با قدم واضح از اتاق درمانگاه خارج شد
کایرا میخواست همراهش برود....چون نمیدونست یهو چش شده اما چجوری با اون پاهاش
کلافه نفسش رو بیرون فرستاد با خودش زمزمه کرد
کایرا : چقدر عجیب غریبی تو...
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³²
کایرا : ببین....وقتی یه گرگینه دیپی میخواد میخواد یه انسان رو به گرگینه یا بهتره بگم برده خودش تبدیل کنه اول میره شکمش رو پا*ره میکنه....بعدش با خودش به قلمرو میبره و بهش یه اکسیر....که اسمشم نمیدونم میده
....
چی....چطور ممکنه ؟
یعنی پدر و مادرم ..... نه !
امکان نداره.... اونا مردن
من خودم دیدم ..... جلوی چشمم داشتن جون میدادن
امکان نداره الان گرگینه....باشن
نه....نه....نه
فکر و خیالاتم هر لحظه ضربان قلبم رو بیشتر و بیشتر میکردن
کایرا : تقری....با ی....با یه دو سا.....لی عموم گرگینه موند و......لی دیگه زن ......عموم متوجه.... همه چیز.....و شده بود و فقط .....برای عمو.....م رو......حش رو فدا کرد.....
هیچ چیزی در گوشم شنیده نمیشد....فقط صداهای کایرا هی در سرم اکو میشد
یعنی الان پدر و مادرم گرگینهن
اونا الان دارن برای پادشاهشون روح شکار میکنن
الان .....اونا.....زندن؟
کایرا : ورا.....ورا ؟
این صدای کیه....کایرا ؟
( ویو راوی )
ورا با تک تک کلمه های کایرا بیشتر میتونست پازل های گذشته پدر و مادرشو بچینه
کایرا خیلی بی خیال همه چیزو برای دوست عزیزش توضیح میداد....بدون اینکه بدونه الان دوستش در چه وضعیه
حرفش رو میزد اما ورا حتی یه درصد هم نمیشنید
کایرا خیلی اتفاقی سرش رو بلند کرد و با قیافه رنگ پریده ورا مواجه شد
یه لحظه از ترس دستش رو روی شونه ورا گذاشت
کایرا : ورا.....ورا ؟
ورا با صدای آشنای دوستش سرش را بلند کرد
اما همچنان چیزی در مغز بی حس شدش فرو نمیرفت
ورا : نه....نه این....این امکان نداره
دخترک با خیالاتش حرف میزد.....نه با کایرا
کایرا که از تمام حرکات دوستش شوکه شده بود روبه ورا لب زد
ـ چی امکان نداره....؟
ورا هیچی نمیشنید....فقط با چشمایی یک متر باز شده از روی صندلی بلند شد و با قدم واضح از اتاق درمانگاه خارج شد
کایرا میخواست همراهش برود....چون نمیدونست یهو چش شده اما چجوری با اون پاهاش
کلافه نفسش رو بیرون فرستاد با خودش زمزمه کرد
کایرا : چقدر عجیب غریبی تو...
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط