نام انتخاب نشده
نام: (انتخاب نشده)
پارت ۲
**صحنه: خانه ی مشترک**
ایزوکو: باورم نمیشه ک۶ اون کار رو کردی! باورم نمیشه!!
کاتسوکی: ایزوکو، میشه یه کم آروم باشی؟
ایزوکو: آروم باشم؟ چی؟
کاتسوکی:آره، ریلکس کن مشکل چیه مگه؟
ایزوکو: مشکل چیه؟!! مشکل اینه که به اون دخترا دروغ گفتی و گفتی من دوستپسرت هستم!! چی تو سرت بود همچین حرفی بزنی؟
کاتسوکی: نمیدونم… هول شدم.(دوستان عزیز...هَوَل نه!!)
ایزوکو: هول شدی؟ این قرار نبود تو دوستی ما اتفاق بیفته، باشه؟! تو باید عصبانی باشی ولی بازم منطقی و خونسرد، حتی تو موقعیتهای ترسناک.منم که همیشه هول میشم و زیادی فکر میکنم.!!چرا تو هول شدی؟!!چرا؟!!
کاتسوکی: میشه انقدر غر نزنی!؟
ایزوکو: *نفس عمیق*چی باعث شد اینو بگی؟چی شد که گفتی من دوستپسرت هستم؟! چرا تصمیم گرفتی اینو بگی؟.
کاتسوکی : من… نمیدونم.خسته شدم از بس همه جا ازم درخواست میکنن!، تو این دانشگاه مسخره..همه میشناسنم! اعصابخردکنه!!
ایزوکو: آه، ببخشیدا!! همهمون که نمیتونیم ستاره تیم دو و میدانی باشیم و خیلی جذاب هم باشم
کاش بزرگترین مشکلم این بود که خوشگلم!! الان خیلی عجیب حرف میزنی!! *طعنه آمیز*
کاتسوکی: میدونی منظورم چیه، ایزوکو! من مردم رو دوست ندارم.
دوست ندارم بیان سمتم.
ایزوکو: خب بگو نه دیگه!!!
کاتسوکی: نه گفتن جلوشونو نمیگیره. بازم میان حرف میزنن و سوال میپرسن. حتی از دانشگاههای دیگه هم میان سمتم. واقعاً خسته شدم.
ایزوکو: خسته شدی؟!! فکر میکردم توجه دوست داری.
کاتسوکی: شوخی میکنی؟! من توجه رو وقتی دوست دارم که خودم بخوام.
ایزوکو: و گفتن اینکه من دوست پسرتم بهترین فکرت بود؟!
برای فرار از توجه؟!
کاتسوکی: برای فرار از توجه عاشقانه، که اصلاً نمیخوامش!! از بس ردشون کردم خسته شدم!!!
ایزوکو: ببخشید، من باید دلم بسوزه برات؟ *طعنه آمیز* این خیلی مسخرهست. باید بهشون بگی دروغ گفتی. بگی ما با هم نیستیم.
کاتسوکی: نمیتونم بگم! خیلی ضایع میشه.
ایزوکو: کی خودش رو از اول ضایع کرد؟!!
کاتسوکی: چی؟ ایزوکو، بیخیال دیگه واقعاً انقدر بده؟
ایزوکو: دوستی الکی؟دروغ گفتن به همه؟! آره، خیلی بده!
کاتسوکی: شوخی میکنی؟ به نفع هردومونه.
ایزوکو :واقعاً؟ بگو ببینم چه نفعی برای من داره؟!
کاتسوکی: اول از همه، کمتر شبیه بازندهها به نظر میای.
ایزوکو میدونی که دوست صمیمیمی دیگه، نه؟! میدونی با همین «بازنده» ای که میگی.. همخونهای؟!
کاتسوکی: قبول کن، اگه با من باشی خیلی خفنتر به نظر میای.
ایزوکو: اگه با تو باشم خفنتر میشم؟ با تو.. پسر نابغه، جذاب، ورزشکار، بااستعداد دانشگاه. من…
آره، واقعا خفنتر میشم، لعنتی.!
کاتسوکی: تو فکر میکنی من جذابم؟؟
ایزوکو: من فقط دارم حرف مردم رو میگم *سرخی خفیف گونه* اصلا، مهم نیست!! من اصلاً به محبوبیت و این چیزا اهمیت نمیدم!! برام مهم نیست باحال به نظر بیام!! پس این رابطه الکی بیشتر به درد تو میخوره تا من!! چرا باید قبول کنم؟
کاتسوکی: باشه، هرچی. فقط خفنتر شدن نیست....اوچاکو رو دیدی؟
ایزوکو: اون چشه؟
کاتسوکی : نمیدونم، این روزا چیکار میکنه؟ میدونی؟
ایزوکو: بعد از جداییش با من یه مدت تنها بود، الان تو یه شرکت حسابداری خیلی بزرگ کارآموزه، یه دوستدختر خیلی خوشگل داره، رئیس چندتا کلوپه،و کلاً داره میترکونه از موفقیت .
کاتسوکی : کاملاً معلومه زندگیش رو جلو برده و موفقه...و تو چی؟
ایزوکو: داری سعی میکنی منو بکشی تو یکی از این نقشههای عجیب و غریبت که منو قانع کنی؟! میخوای من کاری کنم که حسادتش دربیاد؟!
کاتسوکی: نه، حسادت خیلی مسخرهست..احمقانهست!! ولی بد هم نیست که به آدما نشون بدی تو هم گذشتی!
ایزوکو: من برای اینکه موفق و رد شده به نظر بیام، نه به تو احتیاج دارم نه به یه رابطه.
کاتسوکی: قبول دارم، ولی تو اصلاً شبیه کسی نیستی که گذشته باشه!
تو فقط شبیه یه آدم تنهای بدبختی...
اونم از بدش
ایزوکو: آره، بازم جوابم نهـه.
این دلیل کافی برای این کار نیست، باشه؟ فردا هم برو با اون دخترا حرف بزن و بگو دروغ گفتی. برام مهم نیست ضایع به نظر بیای.
کاتسوکی: ای خدا!، ایزوکو، لطفاً.
اگه ازم میخواستی، من این کارو برات میکردم.
ایزوکو: من هیچوقت همچین چیزی ازت نمیخوام، و اگه هم میخواستم، فکر نمیکنم قبول میکردی.
کاتسوکی: قبول میکردم، باشه؟
چون بهترین دوستا این کارا رو میکنن. برای همدیگه کار میکنن.
ایزوکو: با هم قرار میذارن بهعنوان لطف؟
کاتسوکی: آره.
ایزوکو تو دیوونه شدی.مسخرهای.
تا کی میخوای اینو ادامه بدی؟
قرار گذاشتن با من یا هرچی اسمش هست؟ مثلاً چند ماه؟
کاتسوکی: تا تعطیلات زمستونی شاید.
که واقعی به نظر بیاد.
ایزوکو: از این تصمیم پشیمون میشم، ولی باشه.
کاتسوکی: باشه؟
پارت ۲
**صحنه: خانه ی مشترک**
ایزوکو: باورم نمیشه ک۶ اون کار رو کردی! باورم نمیشه!!
کاتسوکی: ایزوکو، میشه یه کم آروم باشی؟
ایزوکو: آروم باشم؟ چی؟
کاتسوکی:آره، ریلکس کن مشکل چیه مگه؟
ایزوکو: مشکل چیه؟!! مشکل اینه که به اون دخترا دروغ گفتی و گفتی من دوستپسرت هستم!! چی تو سرت بود همچین حرفی بزنی؟
کاتسوکی: نمیدونم… هول شدم.(دوستان عزیز...هَوَل نه!!)
ایزوکو: هول شدی؟ این قرار نبود تو دوستی ما اتفاق بیفته، باشه؟! تو باید عصبانی باشی ولی بازم منطقی و خونسرد، حتی تو موقعیتهای ترسناک.منم که همیشه هول میشم و زیادی فکر میکنم.!!چرا تو هول شدی؟!!چرا؟!!
کاتسوکی: میشه انقدر غر نزنی!؟
ایزوکو: *نفس عمیق*چی باعث شد اینو بگی؟چی شد که گفتی من دوستپسرت هستم؟! چرا تصمیم گرفتی اینو بگی؟.
کاتسوکی : من… نمیدونم.خسته شدم از بس همه جا ازم درخواست میکنن!، تو این دانشگاه مسخره..همه میشناسنم! اعصابخردکنه!!
ایزوکو: آه، ببخشیدا!! همهمون که نمیتونیم ستاره تیم دو و میدانی باشیم و خیلی جذاب هم باشم
کاش بزرگترین مشکلم این بود که خوشگلم!! الان خیلی عجیب حرف میزنی!! *طعنه آمیز*
کاتسوکی: میدونی منظورم چیه، ایزوکو! من مردم رو دوست ندارم.
دوست ندارم بیان سمتم.
ایزوکو: خب بگو نه دیگه!!!
کاتسوکی: نه گفتن جلوشونو نمیگیره. بازم میان حرف میزنن و سوال میپرسن. حتی از دانشگاههای دیگه هم میان سمتم. واقعاً خسته شدم.
ایزوکو: خسته شدی؟!! فکر میکردم توجه دوست داری.
کاتسوکی: شوخی میکنی؟! من توجه رو وقتی دوست دارم که خودم بخوام.
ایزوکو: و گفتن اینکه من دوست پسرتم بهترین فکرت بود؟!
برای فرار از توجه؟!
کاتسوکی: برای فرار از توجه عاشقانه، که اصلاً نمیخوامش!! از بس ردشون کردم خسته شدم!!!
ایزوکو: ببخشید، من باید دلم بسوزه برات؟ *طعنه آمیز* این خیلی مسخرهست. باید بهشون بگی دروغ گفتی. بگی ما با هم نیستیم.
کاتسوکی: نمیتونم بگم! خیلی ضایع میشه.
ایزوکو: کی خودش رو از اول ضایع کرد؟!!
کاتسوکی: چی؟ ایزوکو، بیخیال دیگه واقعاً انقدر بده؟
ایزوکو: دوستی الکی؟دروغ گفتن به همه؟! آره، خیلی بده!
کاتسوکی: شوخی میکنی؟ به نفع هردومونه.
ایزوکو :واقعاً؟ بگو ببینم چه نفعی برای من داره؟!
کاتسوکی: اول از همه، کمتر شبیه بازندهها به نظر میای.
ایزوکو میدونی که دوست صمیمیمی دیگه، نه؟! میدونی با همین «بازنده» ای که میگی.. همخونهای؟!
کاتسوکی: قبول کن، اگه با من باشی خیلی خفنتر به نظر میای.
ایزوکو: اگه با تو باشم خفنتر میشم؟ با تو.. پسر نابغه، جذاب، ورزشکار، بااستعداد دانشگاه. من…
آره، واقعا خفنتر میشم، لعنتی.!
کاتسوکی: تو فکر میکنی من جذابم؟؟
ایزوکو: من فقط دارم حرف مردم رو میگم *سرخی خفیف گونه* اصلا، مهم نیست!! من اصلاً به محبوبیت و این چیزا اهمیت نمیدم!! برام مهم نیست باحال به نظر بیام!! پس این رابطه الکی بیشتر به درد تو میخوره تا من!! چرا باید قبول کنم؟
کاتسوکی: باشه، هرچی. فقط خفنتر شدن نیست....اوچاکو رو دیدی؟
ایزوکو: اون چشه؟
کاتسوکی : نمیدونم، این روزا چیکار میکنه؟ میدونی؟
ایزوکو: بعد از جداییش با من یه مدت تنها بود، الان تو یه شرکت حسابداری خیلی بزرگ کارآموزه، یه دوستدختر خیلی خوشگل داره، رئیس چندتا کلوپه،و کلاً داره میترکونه از موفقیت .
کاتسوکی : کاملاً معلومه زندگیش رو جلو برده و موفقه...و تو چی؟
ایزوکو: داری سعی میکنی منو بکشی تو یکی از این نقشههای عجیب و غریبت که منو قانع کنی؟! میخوای من کاری کنم که حسادتش دربیاد؟!
کاتسوکی: نه، حسادت خیلی مسخرهست..احمقانهست!! ولی بد هم نیست که به آدما نشون بدی تو هم گذشتی!
ایزوکو: من برای اینکه موفق و رد شده به نظر بیام، نه به تو احتیاج دارم نه به یه رابطه.
کاتسوکی: قبول دارم، ولی تو اصلاً شبیه کسی نیستی که گذشته باشه!
تو فقط شبیه یه آدم تنهای بدبختی...
اونم از بدش
ایزوکو: آره، بازم جوابم نهـه.
این دلیل کافی برای این کار نیست، باشه؟ فردا هم برو با اون دخترا حرف بزن و بگو دروغ گفتی. برام مهم نیست ضایع به نظر بیای.
کاتسوکی: ای خدا!، ایزوکو، لطفاً.
اگه ازم میخواستی، من این کارو برات میکردم.
ایزوکو: من هیچوقت همچین چیزی ازت نمیخوام، و اگه هم میخواستم، فکر نمیکنم قبول میکردی.
کاتسوکی: قبول میکردم، باشه؟
چون بهترین دوستا این کارا رو میکنن. برای همدیگه کار میکنن.
ایزوکو: با هم قرار میذارن بهعنوان لطف؟
کاتسوکی: آره.
ایزوکو تو دیوونه شدی.مسخرهای.
تا کی میخوای اینو ادامه بدی؟
قرار گذاشتن با من یا هرچی اسمش هست؟ مثلاً چند ماه؟
کاتسوکی: تا تعطیلات زمستونی شاید.
که واقعی به نظر بیاد.
ایزوکو: از این تصمیم پشیمون میشم، ولی باشه.
کاتسوکی: باشه؟
- ۸۸۳
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط