chance again

chance again
part : ⁵

سکوت سنگینی سالن را پر کرده بود. همه منتظر بودند شاهزاده حکمش را صادر کند، اما بکهیون فقط به پسر روبه‌رویش نگاه می‌کرد.
لباس‌های عجیب... اسم عجیب... و آن نگاه پر از سردرگمی.
انگار واقعاً متعلق به اینجا نبود.

+از کجا آمده‌ای؟

جونگ‌کوک اخم کوچکی کرد. هنوز باورش نمی‌شد وسط یک قصر ایستاده و چند نفر با لباس‌های قدیمی به او خیره شده‌اند.

_گفتم که... نمی‌دونم.

چند نفر از نگهبان‌ها با تعجب به هم نگاه کردند.

+یعنی نمی‌دانی از کجا آمده‌ای؟

_نه...

کمی مکث کرد و آهی کشید.

_من فقط داشتم یه کتاب می‌خوندم... بعد یه نور عجیب دیدم و وقتی چشم باز کردم اینجا بودم.

نگهبان‌ها زیر لب شروع به حرف زدن کردند.
&سرورم، شاید دیوانه باشد.

&یا شاید قصد پنهان کردن حقیقت را دارد.

اما بکهیون همچنان ساکت بود.
نمی‌دانست چرا، اما چیزی در صدای این پسر باعث می‌شد حرف‌هایش را باور کند.
+همه بیرون.

همه با تعجب به شاهزاده نگاه کردند.

&اما سرورم-

+گفتم بیرون.

نگهبان‌ها با احترام تعظیم کردند و از سالن خارج شدند.
حالا فقط بکهیون و جونگ‌کوک مانده بودند.
جونگ‌کوک با احتیاط به شاهزاده نگاه کرد.

_چرا گذاشتی برن؟

بکهیون آرام از جایش بلند شد و چند قدم به سمتش آمد.

+چون می‌خواهم بدانم حقیقت چیست.

جونگ‌کوک کمی عقب رفت.

_من دارم حقیقت رو میگم.

بکهیون لحظه‌ای به چشمانش خیره شد.
همان چشم‌ها...
همان حس عجیب...
برای لحظه‌ای تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد؛ پسری کنار نور سفید، با همان نگاه.
اما سریع آن فکر را کنار زد.

+فردا دوباره با تو صحبت می‌کنم.

جونگ‌کوک با تعجب گفت:

_یعنی الان آزادم؟

بکهیون مکث کرد.

+فعلاً.

_فعلاً؟!

اولین بار بود که لبخند کوچکی گوشه لب بکهیون دیده می‌شد.
در این قصر هیچ‌کس بدون دلیل وارد نمی‌شود.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
اما وقتی نگهبان‌ها او را به اتاقی بردند، نمی‌توانست آن نگاه سرد و در عین حال آشنا را از ذهنش بیرون کند.
...
همان شب، بکهیون کنار پنجره ایستاده بود و به ماه نگاه می‌کرد.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
احساس عجیبی داشت.
انگار کسی را پیدا کرده بود که سال‌ها منتظرش بوده.
اما نمی‌دانست چرا...
و نمی‌دانست سرنوشت چه چیزی برایشان نوشته است.

~~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۶)

ادیت از فیکی که می‌نویسم🤓🤏🏻

chance againpart : ⁴نور سفید همه جا رو روشن کرد ، باد با صدا...

chance againpart : ³با گیجی دوباره نگاهش و به کتاب میده و سع...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۹: جایی که همه‌چیز شکستصبح روز بعد.سالن ت...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط