اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خوا

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...
مرد سوار دلش به حال او سوخت!
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند ...
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنۀ اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ...
و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد:تو ، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت ،مرد سوار گفت : هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛زیرا می ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده ای رحم نکند!
دیدگاه ها (۱)

دنیا آنقدر جذابیت های رنگارنگ داردکه تا آخر عمر هم بدویچیزها...

اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ، ناامیدش هم نکن …اگر شنونده خ...

وقتی می پرسند: مجردی یامتاهل؟باید بگویی "متعهد" !باید متعهد ...

در حقیقتما همه بشر بودیم ...تا اینکه نژاد ، ارتباطمان را بری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط