Part ¹⁷
Part ¹⁷
جونگکوک رفت بیرون
منم پشت سرش رفتم
دنبال بچه ها میگشتم
یکدفعه دیدم بادکنک پر از آب به سمتم پرتاب شد
جیغ بلندی کشیدم
که دیدم پشت سر هم دارن پرتاب میکنن
ناخداگاه بدون اینکه دست خودم باچه دستامو جلو صورتم گزاشتم و نشستم زمین
به بدنم نگاه کردم لباسم کاملا چسبیده بود بهم و نمایان شده بود
کوک ویو
نشسته بودم و زل زده بودم به ات
به کیوتیش میخندیدم
به بدنش نگاه کردم که کاملا نمایان بود
کتمو درآوردم و دوییدم سمتش
قبل اینکه بلند بشه پیچیدم دورش
ات ویو
کوک وقتی کتشو دورم پیچید
نگاه خیلی ترسناکی بهم کرد
همیشه وقتی از این نگاها بهم میکرد
دلم میخواست بشینم گریه کنم
رفتم لباسامو عوض کردم و باز هم پانسمان هامو عوض کردم و اومدم بیرون
بچه ها تصمیم گرفته بودن بریم خونه ی جونگکوک برای استخر و دوباره برگردیم جنگل
ات: جیغغغغغغغغغغ
کوک: تو کجا؟
ات : یعنی چی تو کجا؟(معصوم)
کوک: تو قرار نیست با ما بیای
ات: یعنی منو نمیبرید؟(ناراحت)
کوک: نه
ات:به دی....
داشتم میگفتم به دیکم که متوجه شدم کجاییم
جونگکوک یکدفعه یکی از ابرو هاشور داد بالا و با نکاه ترسناک و دست به سینه نگام میکرد
همیشه موقعی که این حرفارو میزدم تنبیهم میکرد
حرفم عوض کردم و گفتم
ات: به درک نمیام
دست به سینه و با پرویی بهش گفتم و وقتی داشتم برمیگشتم اشک داخل چشمام جمع شد
رفتم داخل چادر و دست به سینه تکیه دادم به دیواره ی چادر و بغض کرده بودم
که یکنفر وارد شد......
شرط پارت بعد
لایک ⁵⁰
کامنت ⁵⁰
جونگکوک رفت بیرون
منم پشت سرش رفتم
دنبال بچه ها میگشتم
یکدفعه دیدم بادکنک پر از آب به سمتم پرتاب شد
جیغ بلندی کشیدم
که دیدم پشت سر هم دارن پرتاب میکنن
ناخداگاه بدون اینکه دست خودم باچه دستامو جلو صورتم گزاشتم و نشستم زمین
به بدنم نگاه کردم لباسم کاملا چسبیده بود بهم و نمایان شده بود
کوک ویو
نشسته بودم و زل زده بودم به ات
به کیوتیش میخندیدم
به بدنش نگاه کردم که کاملا نمایان بود
کتمو درآوردم و دوییدم سمتش
قبل اینکه بلند بشه پیچیدم دورش
ات ویو
کوک وقتی کتشو دورم پیچید
نگاه خیلی ترسناکی بهم کرد
همیشه وقتی از این نگاها بهم میکرد
دلم میخواست بشینم گریه کنم
رفتم لباسامو عوض کردم و باز هم پانسمان هامو عوض کردم و اومدم بیرون
بچه ها تصمیم گرفته بودن بریم خونه ی جونگکوک برای استخر و دوباره برگردیم جنگل
ات: جیغغغغغغغغغغ
کوک: تو کجا؟
ات : یعنی چی تو کجا؟(معصوم)
کوک: تو قرار نیست با ما بیای
ات: یعنی منو نمیبرید؟(ناراحت)
کوک: نه
ات:به دی....
داشتم میگفتم به دیکم که متوجه شدم کجاییم
جونگکوک یکدفعه یکی از ابرو هاشور داد بالا و با نکاه ترسناک و دست به سینه نگام میکرد
همیشه موقعی که این حرفارو میزدم تنبیهم میکرد
حرفم عوض کردم و گفتم
ات: به درک نمیام
دست به سینه و با پرویی بهش گفتم و وقتی داشتم برمیگشتم اشک داخل چشمام جمع شد
رفتم داخل چادر و دست به سینه تکیه دادم به دیواره ی چادر و بغض کرده بودم
که یکنفر وارد شد......
شرط پارت بعد
لایک ⁵⁰
کامنت ⁵⁰
- ۲۰۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط