رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 11

تارا: اروم جشامو باز کردم ولی با برخورد شدید نور به چشمام دوباره بستمشون وقتی عادت کردم اروم پلکامو از هم فاصله دادمو به اطراف نگاه میکردم... بازم همون اتاق... اتفاقای دیشب یادم اومد فرارم افتادنم از روی درخت زخمی شدن رونم و اخرشم سیاهی اروم نشستم رو تخت که پام تیر کشید و اخی گفتم.. به پام نگاه کردم پانسمان شده بود.. یه شلوارک سفید و یه تیشرت لش و گشاد تنم بود... وات کی لباس عوض کردم... با فکر بهش جیغی کشیدم و محکم زدم رو پیشونیم.... اون پدرصگ لباسامو عوض کرده لعنتت همه چیمو دیده جیخخ... چن ثانیه بعد صدای در شد و طبق معمول هیکل خرس مانندش جلوی در ظاهر شد
تهیانگ: وارد اتاق شدم... بازکله سحر صداتو انداختی پس کلت
تارا: توعه بیشعور به چه جرعتی لباسامو عوض کردی مردک
تهیانگ: خیال کردی با اون لباسای پر خاک و خل میاوردمت رو تخت
تارا: دلم میخاست همونجا اون تیکه چوب میرفت تو شکمم از دستت راحت میشدم
تهیانک: لنگه ابروی بالا انداختم... که اینطور
تارا: ارههههه
تهیانگ: عایش باز شروع شد.. زمزمه وار
تارا: چی گفتی
تهیانگ: هیچی ولش... من دارم میرم کار دارم لطفا.. وقتی نیستم ادمای بدبختم و ناقص نکن عمارتم منفجر نکن... از اتاق رفتم بیرون که صداشو شنیدم
تارا: بری که الهی دیگه برنگردییییی
تهیانگ: اینو چجوری ادم کنم بچم نیست براش معلم اداب معاشرت بگیرم التبه اگه میگرفتمم معلمه عین این میشد تا این مثل معلمه... رفتم پایین نشستم توی ماشینمو رفتم شرکت
............................
تارا: پوفففففف.. توی این مدت چیکار میکردم میخاستم بازم فرار کنم ولی چجوری با این پای لنگم که نمیتونم بدو عم یا از نیروم استفاده کنم... جیخخخخ چه رو مخخخخ... با فکر شیطانی که به سرم زد بلند شدم رفتم پایین اروم پله هارو تی کردم پام یکمی تیر میکشید... رفتم سمت در که جلومو گرفتن
نگهبان: خانم اجازه ندارین برین بیرون.
تارا: میخام دو قیقه برم توی حیاط جرم میکنم
نگهبان: ارباب گفتن تا وقتی نیومدن نزاریم حتا برین توی حیاط
تارا: من ریدم دهن تو اربابتتتتت
نگهبان: هوفف.. خانم توروخدا برین داخل
تارا: عع یه خانمی نشونت بدم... رفتم داخل.. چشمم خورد به گلدون... از فکری که به سرم زد لبخندی زدم... وقتشه اینجارو به گوه بکشم... گلدون و برداشتم و پرتش کردم سمت دیوار
................................
تهیانگ: ایده دیگه ای ندارین که ارائه بدین
جکسون: نه جناب اینا بهترین ایده های ما بودن.... اگه این قرار دادو ببندیم به نفع دو طرفه این زمین تو جای خیلی خوبی قرار داره و اگه بخریمش و روش کار کنیم مطمئنن نتیجه عالی میده
تهیانگ: باشه.. قرار دادو میبندیم و من رو این پروژه سرماه گذاری میکنم... ولی اگه موفق نشد من تموم پولمو ازتون میخام
جکسون: نگران نباشین من بهتون اطمینان میدم این پروژه به خوبی پیش میره و اگه به احتمال کم موفق هم نشد تمم پول شمارو برمیگردونیم
تهیانگ: قبوله... روان نویسمو از توی جیبم برداشتم و قرار دادو امضا زدم همه شون به ترتیب بعد از من امضا زدن
جکسون: بلند شد... خب من دیگه میرم چنتا کار دیگم دارم
تهیانگ: البته... بفرمایید..
جکسون: فعلاجناب کیم
تهیانگ: باهاشون دست دادم و وقتی رفتن نشستم پشت میز چن دقیقه بعد صدای در شد... بیا تو... مایک هراسون وارد اتاق شد.... چیزی شده
مایک: قربان اون دختر عمارت و بهم ریخته و افتاده به جون نگهبانا و وسایل و به فنا داده چون جلسه داشتین نمیخاستم مزاحم شم
تهیانگ: عصبی بلند شدم... بهت گفتم هرچی مربوط به اون میشه زود بهم گزارش بده... کتمو از روی صندلی برداشتم و از اتاق رفتم بیرون... اسانسور بالا نمیومد از پله ها رفتم پایین و وارد پارکنیگ شدم نشستم تو ماشین و استارت زدم و سمت عمارت حرکت کردم
« سی مین بعد»
تهیانگ: وقتی رسیدم ماشینو پارک کردمو پیاده شدم از پارکنیگ عمارت رفتم بیرون حیاط و تی کردمو در عمارت و بازکرم و با چیزی که دیدم عصبی و کلافه چشمامو بستم...



تارا باز چیکار کردی فرزندم👀🤣
دیدگاه ها (۴)

# رز _ سیاهPART _ 12 تهیانگ: نصف وسایل عمارتم رفته بود رو هو...

# رز _ سیاه PART _ 13 تهیانگ: تو بهش دست نزن.. اگه انقدر باه...

# رز _ سیاه PART _ ۱٠ تارا: فاصلم زیاد. نبود میپریدم چیزی ن...

# رز _ سیاه PART _ 9 تهیانگ: عصبی بودم لعنتی یعنی چجوری انبا...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

Part 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط