چند پارتی

چند پارتی
پارت پنجم

بوسه‌ها دیگر آرام نبودند. طولانی، سنگین و پر از نیاز بودند. دستانشان بی‌قرار می‌لغزید، نفس‌هایشان به هم گره می‌خورد، و هر بار بیشتر در هم غرق می‌شدند.

اما همه‌چیز پنهان نمی‌ماند. یک شب، وقتی مادر ات به آشپزخانه آمد، صدای خنده و نفس‌های تندشان را شنید. در همان لحظه‌ای که جونگ‌کوک او را محکم بغل کرده بود و لب‌هایشان به هم قفل بود.

سکوتی سنگین در خانه پیچید. نگاه‌های ترسیده‌ی ات و جونگ‌کوک، نگاه خشمگین مادر… و قلب‌هایی که هنوز تند می‌زدند.

از آن شب، رابطه‌شان نه‌تنها ممنوع‌تر، بلکه پرحرارت‌تر هم شد. چون می‌دانستند هر بار ممکن است آخرین بار باشد.


ات در اتاق تنها نشسته بود، قلبش هنوز از ترس کشف شدن شب قبل می‌لرزید. اما بیشتر از ترس، دلتنگی داشت… دلتنگی برای گرمای جونگ‌کوک.

در آرام باز شد. جونگ‌کوک بی‌صدا وارد شد، در را بست، و بدون حرفی نگاهش کرد. نگاهش پر از آشوب بود، پر از عطش و عشق.

"این آخرین باره، یا اولین بار جدی؟" صدایش سنگین بود.
ات نفسش را حبس کرد، زمزمه کرد: "من بدون تو نمی‌تونم…"

جونگ‌کوک جلو آمد، دست‌هایش را دو طرف صورت او گذاشت. لب‌هایشان به هم رسید، آرام در ابتدا، اما خیلی زود بوسه عمیق‌تر شد. نفس‌هایشان تند، دست‌هاشان بی‌قرار، بغلشان محکم.

ات میان بوسه گفت: "اگه همه بفهمن چی؟"
جونگ‌کوک پاسخ داد: "مهم نیست… بذار بسوزیم، حتی اگه همه‌چیز تموم شه."

بوسه‌هایشان طولانی‌تر شد. هر بار که جدا می‌شدند، دوباره با عطش بیشتری به هم برمی‌گشتند. دستانشان روی تن یکدیگر می‌لغزید، بدن‌هایشان محکم‌تر فشرده شد.

آن شب، همه‌ی مرزها شکسته شد. آن‌ها فقط یک چیز را انتخاب کردند: همدیگر.

وقتی بالاخره در آغوش هم آرام گرفتند، نفس‌هایشان هنوز سنگین بود، اما دلشان آرام‌تر از همیشه. ات سرش را روی سینه‌ی جونگ‌کوک گذاشت، صدای تپش قلبش را شنید و آرام گفت:

"دیگه هیچ‌وقت نذار دور بشم…"

جونگ‌کوک لبخند زد، موهایش را نوازش کرد و جواب داد:

"قول میدم… تا آخرین نفس، فقط مال هم باشیم."

پنجره نیمه‌باز بود، نسیم شب پرده را تکان می‌داد، و ماه نقره‌ای بر تن‌شان نور می‌پاشید. آن لحظه، دنیا دیگر وجود نداشت. فقط عشق ممنوعه‌ی آن‌ها… عشقی که هرگز خاموش نمی‌شد.

اینم یه چند پارتی هدیه برای شما
درضمن اگه بازی مرگ رو دوست ندارید بگید اصلا حمایت نمی‌کنید میخواهید عصبی بشم
دیدگاه ها (۲۶)

بازی مرگ ]پارت 39هیون بین حال که چشم هایش پر از اشک شده بودن...

ادامه پارت 39هری که شاهد این صحنه بود لحظه ای دلش خواست پیشش...

چند پارتی پارت چهارم یک شب، وقتی نسیم خنک موهای ات را تکان م...

چند پارتی پارت سوم یک شب، وقتی خانواده زود خوابیدند، ات برای...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط