MIDNIGHT BET

PART:23
°°°°°°°°°°°
موسیقی از چند تا باند بزرگ که گوشه‌های روف چیده شده بود، پخش می‌شد؛ بیسی که آرام اما عمیق توی سینه می‌کوبید. چراغ‌های ریسه‌ای زرد از یک طرف روف تا طرف دیگر کشیده شده بودند و نورشان روی بطری‌های نوشیدنی، لیوان‌ها و میزهای بلند فلزی می‌افتاد. چند نفر کنار میز دی‌جی ایستاده بودند، بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها با ریتم آهنگ آرام تکان می‌خوردند و چند نفر هم کنار نرده‌ها ایستاده بودند و شهر را نگاه می‌کردند. بوی بارانِ در راه با بوی الکل و دود قاطی شده بود و هوا را سنگین کرده بود.

میکا و سورا کنار یکی از نرده‌های فلزی ایستاده بودند؛ جایی که شهر زیر پایشان مثل دریایی از نور پخش شده بود. باد ملایمی می‌آمد و آستین‌های پف‌دار لباس مشکی میکا را آرام تکان می‌داد. او دو دستش را روی نرده گذاشته بود و کمی خم شده بود جلو، انگار می‌خواست فاصله‌ی بین خودش و آن همه چراغ را کمتر کند.

سورا کنار او ایستاده بود، شانه‌اش به شانه‌ی میکا می‌خورد. چند ثانیه در سکوت گذشت. بعد سورا کمی برگشت تا پشت سرشان را نگاه کند. همان لحظه نگاهش ثابت ماند. چند متر آن‌طرف‌تر، کمی دورتر از جمعیتی که دور میزها ایستاده بودند، دو نفر ایستاده بودند. نور چراغ‌های ریسه‌ای گهگاهی روی صورتشان می‌افتاد. جونگکوک و تهیونگ.

به نظر می‌رسید وسط یک گفت‌وگوی آرام بودند. تهیونگ چیزی می‌گفت و جونگکوک با اخم خفیفی گوش می‌داد. درست همان لحظه‌ای که سورا آن‌ها را دید، جونگکوک هم سرش را بالا آورد. چشم‌هایشان برای یک ثانیه در فاصله‌ی بین جمعیت به هم خورد. تهیونگ هم نگاهش را دنبال کرد و سورا را دید. سورا سریع نگاهش را برگرداند سمت شهر. میکا که متوجه تغییر حالش شده بود، گفت: «چی شد؟»

سورا بدون اینکه اجازه بده میکا بچرخد، آرام گفت: «اونا اونجان.»

میکا ابروهایش بالا رفت. «کی...»

می‌خواست برگردد. اما سورا سریع مچ دستش را گرفت. «نگاه نکن.»

میکا مکث کرد. «چرا؟»

«چون اگه نگاه کنی می‌فهمن که دیدمشون.»

میکا چند ثانیه ساکت ماند. ضربان قلبش کمی تندتر شده بود. در همان لحظه چیزی روی نرده افتاد. یک قطره. میکا سرش را بالا برد. قطره‌ی دیگری روی دستش افتاد. «بارونه؟»

سورا به آسمان نگاه کرد. «نم‌نمه. زود بند میاد.»

اما بند نیامد. قطره‌ها بیشتر شدند. چند نفر از مهمان‌ها خندیدند و بعضی‌ها لیوان‌هایشان را برداشتند و رفتند زیر سایه‌بان کوچک کنار دی‌جی. چند ثانیه بعد باران جدی‌تر شد. میکا هنوز همان‌جا ایستاده بود. موهایش خیس شده بود و پارچه‌ی مشکی لباسش آرام به بدنش چسبیده بود. با اخم گفت: «همیشه ایده‌هات برای تفریح آخرش بد تموم میشه.»

سورا خندید. «من چه تقصیری دارم هواشناسی گوش نکرد؟»

باران ناگهان شدید شد. قطره‌ها با سرعت روی زمین روف می‌کوبیدند. سورا دست میکا را کشید. «بیا بریم پایین.»

آن دو با قدم‌های تند از میان جمعیت رد شدند و به سمت آسانسوری که کنار در خروجی پشت‌بام بود رفتند. دکمه را زدند. چند ثانیه بعد صدای قدم‌های دیگری پشت سرشان آمد. میکا بدون اینکه برگردد، فهمید چه کسانی هستند. در آسانسور با صدای کوتاه *دینگ* باز شد. سورا و میکا وارد شدند. چند لحظه بعد جونگکوک و تهیونگ هم داخل آمدند. در بسته شد.

کابین کوچک آسانسور پر شد از بوی باران و صدای قطره‌هایی که از لباس‌ها روی کف فلزی می‌چکید. هیچ‌کس حرفی نزد. سورا به در خیره شده بود. تهیونگ به صفحه‌ی طبقات. جونگکوک به جایی نامعلوم روبه‌رو. و میکا به زمین. آسانسور پایین رفت. با صدای در باز شد. وقتی از آسانسور بیرون آمدند، صدای باران شدیدتر به گوش می‌رسید. تهیونگ نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «بارون خیلی شدیده. الان تاکسی هم سخت پیدا میشه… با ما بیاین.»

میکا فوری گفت: «لازم نیست...»

اما سورا قبل از اینکه جمله کامل شود گفت: «باشه.»

میکا با تعجب به او نگاه کرد. سورا آرام زیر لب گفت: «تو این بارون می‌خوای پیاده بریم؟»

چند دقیقه بعد هر چهار نفر داخل ماشین بودند. تهیونگ پشت فرمان نشست. جونگکوک روی صندلی جلو. میکا و سورا پشت. صدای باران محکم به سقف ماشین می‌خورد. تهیونگ دستش را روی استارت گذاشت… اما ماشین حرکت نکرد. چند ثانیه سکوت گذشت. جونگکوک آرام گفت: «یه لحظه صبر کن.»

تهیونگ ابرو بالا انداخت. «چرا؟»

جونگکوک در آینه‌ی وسط ماشین نگاه کوتاهی به عقب انداخت؛ جایی که میکا نشسته بود. اما سریع نگاهش را برگرداند جلو. «فقط… یه دقیقه.»

دوباره سکوت. بخار نفس‌ها آرام روی شیشه جمع می‌شد و باران بیرون هنوز بی‌وقفه می‌بارید.
دیدگاه ها (۳۵)

.....پارت دوم.....

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157✦...................

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐صبح، نور خورشید از میان پرده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط