ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــ

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــ


انـتـقـام

Part: ⑤

که بابام گفت: دخترم مراقب خودت باش..

اتاق در سکوت عجیبی بود.. هیچکس چیزی،
نمیگفت فقط.. هر چهار نفرمان به هم؛
دیگر خیره شده بودیم..
که صدای اقای کیم سکوت را شکست:
ــــ پسرم من مطمعنم که بعد از من مافیای خوبی میشویی و..
بهم دیگر شلیک کردن..
و هردو نفر روی زمین افتادند..
خون هرد نفرشان روی زمین ریخته شد..
چشمهایم گرد شدند....
حس کردم دیگر قلبم، نمیتپید..
برای یک لحظه دنیا روی سرم خراب شده بود..
به ان دونفر که روی زمین بودن خیره شده بودم...
خون از قلب انها چکه می کرد..
در شوک بدی رفته بوده ام..
پسر اقای کیم بادیگاردهارو صدا کرد و روی جسدشان پارچه سفید انداختن وبردن..
به سمت پدرم دویدم و
+نه نه بابا تو که ولم نمیکنی نه
پاهایم سست شد و دایون با دویدن به، سمتم امد.. من را بغل کرد سرم روی شونه اش بود.. فقط گریه میکردم...
که چشم هایم را بستم و سیاهی مطلق...


با بوی ضد عفونی و امپول. چشماهیم را باز کردم.. که فضای سفیدی دیدم.. درشته تو بیمارستان بودم..
سرم را چرخوندم و دیدم که دایون داشت با دکتر حرف میزد..
برای یک لحظه همه اتفاقات در سرم اکو شدن..
سریع از تخت امدم پایین و سرم که در دستم بود..
را کندم.. از رگ دستم خون چکه میکرد ولی.. من بهش توجه نکردم به سمت در دویدم که دایون به طرفم امد.. و گفت:
ـــ بورام عزیزم بیا اینجا باید استراحت کنی..
با صدای بلندی گفتم:
+چطور میتونم استراحت کنن وقتی که پدرم مرده...
اشک هایم سرازیر شد.. و گونه ام را خیس کردند..
دایون من را نگاه کرد و یک قطره اشک روی گونه اش سر خورد...
به سمت من امد و مرا در اغوشش کشید من هم فقط گریه میکردم..
هیچی برام مهم نبود به جز پدرم...
که...........
دیدگاه ها (۴)

ــــــــــــــ.Revenge.ــــــــــــــانـتـقـامPart: ④ ...

. Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط