و اشک...

و اشک...

و خاطراتی مبهم از گذشته

و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود

خواب کودکانه ی من

و تو ماندی در خاطرم

بی آنکه تو را ..!!!

چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی...

بعد از این همه عبورِ کبود،

قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...
دیدگاه ها (۱)

گاهی لحظه های سکوت پرهیاهو ترین دقایق زندگی هستند... مملو...

دلم هوایت را کرده است... تویی که هیچ وقت هوایم را نداشتی.......

بعضی وقتها باید یقه‌ ی احساست را بگیری با تموم قدرت سرش دا...

بیچاره من… کسی را پاشویه میکردم که از تب دیگری میسوخت…!!

میبخشی پارت ۳

پروانه جان

میبخشی پارت ۴

و اشک...و خاطراتی مبهم از گذشتهو احساسی که ماند در کوچه های ...

و اشک...و خاطراتی مبهم از گذشته...و احساسی که ماند در کوچه ه...

تمام لحظه های من ختم می شود به تنهاییبه با تو بودنی که بی تو...

چه می شد گر دل آشفته من, هر چشم تو عادت نمی کرد.... و ای کاش...

یادمه از بچگی تاالان هروقت بارون میومد خرکیف میشدمو میدویدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط