بهار آمد ولی من در خزانم

بهار آمد ولی من در خزانم
به پایش داده ام عمر گرانم

برایم آنقدر دلبر عزیز است
که گشته نام او ورد زبانم

#وحشی_بافقی
دیدگاه ها (۱)

در میکده دوشزاهدی دیدم مستتسبیح به گردن وصراحی در دستگفتم:زچ...

اگر انسان ها می دانستند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است......

چیزی که زن دارد و مرد راتسخیـر می کند : مهـــربانی اوست ، ن...

‎اوجا داغ تک وقاریم سان آی آنا‎بو دؤنیادا تک واریم سان آی آن...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط