دلم یک کوچه میخواهد

دلم یک کوچه میخواهد
پر از خاموشی مطلق
و یک باران بی هنگام
که آغوشش پناه چشم خیس من شود شاید...

و مشتی خاک باران خورده و مطبوع
که استشمام بوی تازه اش راه نفس را وا کند امشب
که شاید از سر من دست بردارد
این بغض نمک نشناس...

دلم شادابی و عطر خوش گلهای باران خورده میخواهد
که روحم را جلا بخشد
و بغض لعنتی را بشکند در سینه و اشکم رها گردد...

دلم یک کوچه باران آرزو دارد
که در آغوش خود گیرد مرا بی چتر
و چشمم اشک خود را ول کند بر روی گونه...

خدایا آسمانت چند؟
تمام ابرهایت را خریدارم
بگو باران ببارد وقت باریدن رسیده

که امشب من،
چه بی اندازه دلتنگم...
دیدگاه ها (۲)

من که اصرار ندارمتو خودت مختارییا نرویا که بمانیا نگهت می دا...

خـدا فـردایم را بخیـر کند!سیـزده بدر و غروب جمعه ای کهنمیـدا...

.

بساط هر شبم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط