پارت سوم
پارت سوم
لیا شماره یکی از آدمای چاعان رو پیدا میکنه و باهاش تماس میگیره
یاعیز : بفرمایید
لیا : معذرت میخوام بخاطر یه کاری تماس گرفته بودم
یاعیز : گوش میدم
لیا : میخواستم بپرسم به خدمتکار احتیاجی ندارید ؟
یاعیز : چرا چرا اتفاقا خوب میشه فردا ساعت ۴ تشریف بیارید تا با صاحب خونه صحبت کنید اگ صلاح ببینه میتونید کار کنید
لیا : بسیار ممنونم پس فردا میام...خداحافظ
فردا
لیا وارد عمارت میشه...کمی ترسناک به نظر میرسید چون داخل عمارت جز رنگ سیاهی رنگ دیگه ای وجود نداشت...و پر از آدم یکی از آدما لیا رو برد به اتاق چاعان
لیا : سلام
چاعان یه لحظه شوکه شد
این اون دختره سیریش هس که دیدم
چاعان : خیلی خب خوش اومدی...اگر میخوای اینجا کار کنی باید چندین قانون رو رعایت کنی اول بزار مسئولیت هایی که داری رو بگم تو به هیچ جایی دست نمیزنی فقط با اتاق من رفت و آمد میکنی بقیه کار هارو چندتا خدمتکار دیگه انجام میده
لیا یه پوزخند میزنه : بله چشم هرچی شما بگین
چاعان : خب من که صبح ها بیدار میشم باید صبحونم حاضر باشه بالشت من از پر هست باید هرروز رسیدگی کنی
و لیا میخندید...در حال تصور این بود که بالشت چاعانو جر بده و صبحونه نیاره...تو فکر بود که چاعان متوجه میشه میره سمتش
چاعان : میشنوی چی میگم ؟
لیا دید که چاعان خیلی بهش نزدیکه...خونسردی خودش حفظ کرد و گفت من شروع کنم کارمو دیگه ( با خنده )
لیا که خواست خم بشه چاعان دستشو میگیره میکشه سمت خودش
چاعان : یه چیزی درمورد خودم نگفتم...از آدمایی که میخندن متنفرم
لیا از لج میخنده...و با خنده میگه : بله چشم
چاعان ولش میکنه و میره سمت میزش
لیا : شما پدر و مادر ندارید ؟
چاعان : به مسائل شخصی دخالت نکن
لیا : چه میدونم شاید اونارو.....
چاعان : ببر صداتو
میره بیرون
و لیا میخنده
لیا : مطمئن باش تورو هم میفرستم پیش خانوادت
لیا شماره یکی از آدمای چاعان رو پیدا میکنه و باهاش تماس میگیره
یاعیز : بفرمایید
لیا : معذرت میخوام بخاطر یه کاری تماس گرفته بودم
یاعیز : گوش میدم
لیا : میخواستم بپرسم به خدمتکار احتیاجی ندارید ؟
یاعیز : چرا چرا اتفاقا خوب میشه فردا ساعت ۴ تشریف بیارید تا با صاحب خونه صحبت کنید اگ صلاح ببینه میتونید کار کنید
لیا : بسیار ممنونم پس فردا میام...خداحافظ
فردا
لیا وارد عمارت میشه...کمی ترسناک به نظر میرسید چون داخل عمارت جز رنگ سیاهی رنگ دیگه ای وجود نداشت...و پر از آدم یکی از آدما لیا رو برد به اتاق چاعان
لیا : سلام
چاعان یه لحظه شوکه شد
این اون دختره سیریش هس که دیدم
چاعان : خیلی خب خوش اومدی...اگر میخوای اینجا کار کنی باید چندین قانون رو رعایت کنی اول بزار مسئولیت هایی که داری رو بگم تو به هیچ جایی دست نمیزنی فقط با اتاق من رفت و آمد میکنی بقیه کار هارو چندتا خدمتکار دیگه انجام میده
لیا یه پوزخند میزنه : بله چشم هرچی شما بگین
چاعان : خب من که صبح ها بیدار میشم باید صبحونم حاضر باشه بالشت من از پر هست باید هرروز رسیدگی کنی
و لیا میخندید...در حال تصور این بود که بالشت چاعانو جر بده و صبحونه نیاره...تو فکر بود که چاعان متوجه میشه میره سمتش
چاعان : میشنوی چی میگم ؟
لیا دید که چاعان خیلی بهش نزدیکه...خونسردی خودش حفظ کرد و گفت من شروع کنم کارمو دیگه ( با خنده )
لیا که خواست خم بشه چاعان دستشو میگیره میکشه سمت خودش
چاعان : یه چیزی درمورد خودم نگفتم...از آدمایی که میخندن متنفرم
لیا از لج میخنده...و با خنده میگه : بله چشم
چاعان ولش میکنه و میره سمت میزش
لیا : شما پدر و مادر ندارید ؟
چاعان : به مسائل شخصی دخالت نکن
لیا : چه میدونم شاید اونارو.....
چاعان : ببر صداتو
میره بیرون
و لیا میخنده
لیا : مطمئن باش تورو هم میفرستم پیش خانوادت
- ۴.۶k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط