همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 62
"ویو پارک دوین"
همین که در اتاق بسته شد...
همهمون مات به در خیره موندیم.
انگار هیچکس نفس نمیکشید.
سوآ آروم زمزمه کرد:
_«دوین...»
_«اون دختره کی بود؟»
شونه بالا انداختم.
+«نمیدونم...»
ملیس اخم کرد.
_«ولی قیافهی آقای جئون رو دیدی؟»
_«انگار از قبل همهچی رو برنامهریزی کرده بود.»
بوراک با حرص دستاشو توی جیبش فرو کرد.
_«به حرفش گوش ندادیم...»
هیچ جوابی ندادم.
حق با جونگ کوک بود.
گفته بود...
«هیچکاری نکنین.»
ولی من...
نتونسته بودم فقط بشینم.
دستم مشت شد.
+«همهش تقصیر منه...»
ملیس سریع دستمو گرفت.
_«باز شروع نکن.»
+«ولی اگه...»
_«دوین.»
سوآ بین حرفمون پرید.
_«الان وقت سرزنش کردن خودت نیست.»
قبل از اینکه چیزی بگم...
صدای داد مردی از داخل اتاق بلند شد.
_«بعد از این همه سال...»
_«برگشتی؟»
همه با تعجب به در نگاه کردیم.
چند ثانیه بعد...
صدای دختر شنیده شد.
_«من برای خودت نیومدم.»
_«به خاطر ایشون اومدم.»
قلبم تندتر زد.
ایشون...
یعنی جونگ کوک؟
داخل اتاق دوباره سکوت شد.
بعد صدای آروم جونگ کوک اومد.
_«آقای ییلدیریم...»
_«قبل از اینکه دربارهی پروژه صحبت کنیم...»
_«فکر میکنم...»
_«باید اول با دخترتون حرف بزنین.»
هیچکدوم از ما چیزی نمیدیدیم.
فقط صداها میومد.
بوراک زیر لب گفت:
_«جونگ کوک...»
_«از اول واسه این رفته بود؟»
ملیس آه کشید.
_«برای نجات شرکت...»
_«رفته دخترشو پیدا کرده...»
لب پایینمو گاز گرفتم.
نفسم سنگین شده بود.
یعنی...
از همون لحظهای که از اتاق کنفرانس بیرون رفت...
دنبال راهحل بوده؟
نه دنبال مقصر...
نه دنبال دعوا...
فقط دنبال راهحل.
اشکام دوباره جمع شد.
سوآ با آرنج زد به پهلوم.
_«گریه نکنیها.»
+«نمیخوام...»
+«خودش میاد...»
همون موقع...
صدای گریهی مردی از داخل اتاق اومد.
یه گریهی خفه...
که انگار سالها توی سینهش مونده بود.
بعد...
صدای آقای ییلدیریم.
_«ببخش منو...»
_«دونگ وو...»
همهمون به هم نگاه کردیم.
حتی بوراک هم دیگه چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد...
دستگیرهی در پایین رفت.
تق...
در آروم باز شد.
اول...
جونگ کوک بیرون اومد.
همون قیافهی آروم همیشگیش...
ولی معلوم بود خسته شده.
بعد از اون...
دونگ وو.
چشمهاش قرمز بود.
و آخر از همه...
آقای ییلدیریم.
مردی که چند ساعت قبل با عصبانیت میخواست قرارداد رو لغو کنه...
الان فقط ساکت ایستاده بود.
نگاهش روی من افتاد.
بیاختیار سرمو پایین انداختم.
از خجالت...
حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم.
اما...
برخلاف چیزی که انتظار داشتم...
آروم نزدیکم شد.
همه ساکت شده بودن.
آقای ییلدیریم روبهروم ایستاد.
+«آ... آقای ییلدیریم...»
خواستم عذرخواهی کنم...
ولی قبل از اینکه حرفی بزنم...
دستم رو گرفت.
+«...»
_«خانوم پارک.»
+«بله...»
_«اشتباه کردین.»
اشکام پایین افتاد.
+«بله...»
_«ولی...»
یه نگاه به جونگ کوک انداخت.
بعد دوباره به من.
_«رئیستون...»
_«امروز یادم انداخت که...»
_«اعتماد...»
_«با یه اشتباه از بین نمیره.»
_«بلکه با نحوهی جبرانش ساخته میشه.»
نفسم بند اومد.
_«پروژه...»
_«لغو نمیشه.»
چشمام گرد شد.
ملیس با خوشحالی نفسشو بیرون داد.
سوآ لبخند زد.
بوراک زیر لب گفت:
_«دمش گرم...»
آقای ییلدیریم ادامه داد:
_«به یه شرط.»
همه دوباره ساکت شدیم.
نگاهش مستقیم روی جونگ کوک نشست.
_«این پروژه...»
_«از امروز...»
_«مستقیماً زیر نظر خود آقای جئون انجام میشه.»
جونگ کوک بدون ذرهای تردید سرش رو خم کرد.
_«قبول میکنم.»
بعد...
برای اولین بار از صبح...
نگاهمون توی هم گره خورد.
اون فقط یه لبخند خیلی آروم بهم زد...
لبخندی که انگار میگفت:
«دیدی؟ گفتم به من اعتماد کن...»
پارت 62
"ویو پارک دوین"
همین که در اتاق بسته شد...
همهمون مات به در خیره موندیم.
انگار هیچکس نفس نمیکشید.
سوآ آروم زمزمه کرد:
_«دوین...»
_«اون دختره کی بود؟»
شونه بالا انداختم.
+«نمیدونم...»
ملیس اخم کرد.
_«ولی قیافهی آقای جئون رو دیدی؟»
_«انگار از قبل همهچی رو برنامهریزی کرده بود.»
بوراک با حرص دستاشو توی جیبش فرو کرد.
_«به حرفش گوش ندادیم...»
هیچ جوابی ندادم.
حق با جونگ کوک بود.
گفته بود...
«هیچکاری نکنین.»
ولی من...
نتونسته بودم فقط بشینم.
دستم مشت شد.
+«همهش تقصیر منه...»
ملیس سریع دستمو گرفت.
_«باز شروع نکن.»
+«ولی اگه...»
_«دوین.»
سوآ بین حرفمون پرید.
_«الان وقت سرزنش کردن خودت نیست.»
قبل از اینکه چیزی بگم...
صدای داد مردی از داخل اتاق بلند شد.
_«بعد از این همه سال...»
_«برگشتی؟»
همه با تعجب به در نگاه کردیم.
چند ثانیه بعد...
صدای دختر شنیده شد.
_«من برای خودت نیومدم.»
_«به خاطر ایشون اومدم.»
قلبم تندتر زد.
ایشون...
یعنی جونگ کوک؟
داخل اتاق دوباره سکوت شد.
بعد صدای آروم جونگ کوک اومد.
_«آقای ییلدیریم...»
_«قبل از اینکه دربارهی پروژه صحبت کنیم...»
_«فکر میکنم...»
_«باید اول با دخترتون حرف بزنین.»
هیچکدوم از ما چیزی نمیدیدیم.
فقط صداها میومد.
بوراک زیر لب گفت:
_«جونگ کوک...»
_«از اول واسه این رفته بود؟»
ملیس آه کشید.
_«برای نجات شرکت...»
_«رفته دخترشو پیدا کرده...»
لب پایینمو گاز گرفتم.
نفسم سنگین شده بود.
یعنی...
از همون لحظهای که از اتاق کنفرانس بیرون رفت...
دنبال راهحل بوده؟
نه دنبال مقصر...
نه دنبال دعوا...
فقط دنبال راهحل.
اشکام دوباره جمع شد.
سوآ با آرنج زد به پهلوم.
_«گریه نکنیها.»
+«نمیخوام...»
+«خودش میاد...»
همون موقع...
صدای گریهی مردی از داخل اتاق اومد.
یه گریهی خفه...
که انگار سالها توی سینهش مونده بود.
بعد...
صدای آقای ییلدیریم.
_«ببخش منو...»
_«دونگ وو...»
همهمون به هم نگاه کردیم.
حتی بوراک هم دیگه چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد...
دستگیرهی در پایین رفت.
تق...
در آروم باز شد.
اول...
جونگ کوک بیرون اومد.
همون قیافهی آروم همیشگیش...
ولی معلوم بود خسته شده.
بعد از اون...
دونگ وو.
چشمهاش قرمز بود.
و آخر از همه...
آقای ییلدیریم.
مردی که چند ساعت قبل با عصبانیت میخواست قرارداد رو لغو کنه...
الان فقط ساکت ایستاده بود.
نگاهش روی من افتاد.
بیاختیار سرمو پایین انداختم.
از خجالت...
حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم.
اما...
برخلاف چیزی که انتظار داشتم...
آروم نزدیکم شد.
همه ساکت شده بودن.
آقای ییلدیریم روبهروم ایستاد.
+«آ... آقای ییلدیریم...»
خواستم عذرخواهی کنم...
ولی قبل از اینکه حرفی بزنم...
دستم رو گرفت.
+«...»
_«خانوم پارک.»
+«بله...»
_«اشتباه کردین.»
اشکام پایین افتاد.
+«بله...»
_«ولی...»
یه نگاه به جونگ کوک انداخت.
بعد دوباره به من.
_«رئیستون...»
_«امروز یادم انداخت که...»
_«اعتماد...»
_«با یه اشتباه از بین نمیره.»
_«بلکه با نحوهی جبرانش ساخته میشه.»
نفسم بند اومد.
_«پروژه...»
_«لغو نمیشه.»
چشمام گرد شد.
ملیس با خوشحالی نفسشو بیرون داد.
سوآ لبخند زد.
بوراک زیر لب گفت:
_«دمش گرم...»
آقای ییلدیریم ادامه داد:
_«به یه شرط.»
همه دوباره ساکت شدیم.
نگاهش مستقیم روی جونگ کوک نشست.
_«این پروژه...»
_«از امروز...»
_«مستقیماً زیر نظر خود آقای جئون انجام میشه.»
جونگ کوک بدون ذرهای تردید سرش رو خم کرد.
_«قبول میکنم.»
بعد...
برای اولین بار از صبح...
نگاهمون توی هم گره خورد.
اون فقط یه لبخند خیلی آروم بهم زد...
لبخندی که انگار میگفت:
«دیدی؟ گفتم به من اعتماد کن...»
- ۲.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط