+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.37
(از زبون نویسنده)
سه هفته گذشته بود.
حال ا.ت خیلی بهتر شده بود. دیگه مثل قبل ضعیف و لاغر نبود، غذا میخورد، زخمهاش تا حدی خوب شده بود و حتی گاهی با جیمین حرف میزد. ولی فوبیاش به جونگ کوک هنوز سر جاش بود. هر بار که کوک میاومد اتاقش، بدنش میلرزید.
اون روز، شانسی بزرگ به دستش اومد.
جونگ کوک صبح زود با یونگی و چندتا از پسرا رفته بود بیرون شهر برای یه کار مهم و گفته بود تا شب برنمیگردن. آجوما هم رفته بود خرید بزرگ و محافظای خونه هم فقط دو نفر بودن که اونم یکیشون تو اتاق نگهبانی خوابیده بود و اون یکی تو حیاط بود.
ا.ت قلبش تند میزد. این بهترین فرصتی بود که تا حالا داشته.
سریع لباس خدمتکار رو درآورد و یه هودی مشکی و شلوار راحتی که جیمین قبلاً براش آورده بود پوشید. بدون صدا از پنجره اتاقش بیرون پرید (چون در اتاق هنوز قفل بود). زنجیر دور کمرش رو قبلاً جیمین باز کرده بود، پس راحتتر حرکت میکرد.
دوید سمت دیوار پشتی خونه، جایی که دوربینها کمتر پوشش میداد. نفسنفس میزد، دستاش میلرزید، ولی این بار مصمم بود.
+این بار... این بار باید بتونم...
از دیوار بالا رفت، پاهاش لیز خورد ولی خودشو کشید بالا. از اون طرف پرید پایین و شروع کرد به دویدن تو جنگل پشت ویلا. شاخهها به صورتش میخورد، پاهاش زخمی میشد، ولی متوقف نشد.
بعد از حدود ۲۰ دقیقه دویدن، رسید به جاده فرعی. یه ماشین قدیمی که کنار جاده پارک بود رو دید. درش باز بود و کلید هم روش بود (احتمالاً مال یکی از بادیگارد های اطراف).
بدون فکر سوار شد، موتور رو روشن کرد و با تمام سرعت گاز داد.
اشک تو چشماش بود، قلبش داشت میترکید از هیجان و ترس.
(زیر لب، با صدای لرزان)
+ این بار... آزادم... دیگه برنمیگردم...
در حالی که ماشین رو با سرعت میراند، مدام تو آینه عقب نگاه میکرد. هنوز هیچ ماشینی دنبالش نبود.
برای اولین بار بعد از ماهها، یه لبخند خیلی کوچیک و لرزان روی لبش نشست.
ولی خوب میدونست که زمان خیلی کمه. جونگ کوک اگه بفهمه، جهنم به پا میکنه.........
ادامه دارد..........
اینجا باید توی خماری بزارمتون🤣🤣
ولی نمیزارمممم😁
چه ادمین خوبیممم؟
-I shouldn't fall in love with you
p.37
(از زبون نویسنده)
سه هفته گذشته بود.
حال ا.ت خیلی بهتر شده بود. دیگه مثل قبل ضعیف و لاغر نبود، غذا میخورد، زخمهاش تا حدی خوب شده بود و حتی گاهی با جیمین حرف میزد. ولی فوبیاش به جونگ کوک هنوز سر جاش بود. هر بار که کوک میاومد اتاقش، بدنش میلرزید.
اون روز، شانسی بزرگ به دستش اومد.
جونگ کوک صبح زود با یونگی و چندتا از پسرا رفته بود بیرون شهر برای یه کار مهم و گفته بود تا شب برنمیگردن. آجوما هم رفته بود خرید بزرگ و محافظای خونه هم فقط دو نفر بودن که اونم یکیشون تو اتاق نگهبانی خوابیده بود و اون یکی تو حیاط بود.
ا.ت قلبش تند میزد. این بهترین فرصتی بود که تا حالا داشته.
سریع لباس خدمتکار رو درآورد و یه هودی مشکی و شلوار راحتی که جیمین قبلاً براش آورده بود پوشید. بدون صدا از پنجره اتاقش بیرون پرید (چون در اتاق هنوز قفل بود). زنجیر دور کمرش رو قبلاً جیمین باز کرده بود، پس راحتتر حرکت میکرد.
دوید سمت دیوار پشتی خونه، جایی که دوربینها کمتر پوشش میداد. نفسنفس میزد، دستاش میلرزید، ولی این بار مصمم بود.
+این بار... این بار باید بتونم...
از دیوار بالا رفت، پاهاش لیز خورد ولی خودشو کشید بالا. از اون طرف پرید پایین و شروع کرد به دویدن تو جنگل پشت ویلا. شاخهها به صورتش میخورد، پاهاش زخمی میشد، ولی متوقف نشد.
بعد از حدود ۲۰ دقیقه دویدن، رسید به جاده فرعی. یه ماشین قدیمی که کنار جاده پارک بود رو دید. درش باز بود و کلید هم روش بود (احتمالاً مال یکی از بادیگارد های اطراف).
بدون فکر سوار شد، موتور رو روشن کرد و با تمام سرعت گاز داد.
اشک تو چشماش بود، قلبش داشت میترکید از هیجان و ترس.
(زیر لب، با صدای لرزان)
+ این بار... آزادم... دیگه برنمیگردم...
در حالی که ماشین رو با سرعت میراند، مدام تو آینه عقب نگاه میکرد. هنوز هیچ ماشینی دنبالش نبود.
برای اولین بار بعد از ماهها، یه لبخند خیلی کوچیک و لرزان روی لبش نشست.
ولی خوب میدونست که زمان خیلی کمه. جونگ کوک اگه بفهمه، جهنم به پا میکنه.........
ادامه دارد..........
اینجا باید توی خماری بزارمتون🤣🤣
ولی نمیزارمممم😁
چه ادمین خوبیممم؟
- ۸۴۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط