خب خب اولین سناریو عمرم.( پارت اول)

خب خب اولین سناریو عمرم.( پارت اول)
اسم؛: ناتو
فامیلی: تاگاوا
که میشه: تاگاوا ناتو
رنگ مو: سبز پررنگ
ناتو که ۷سالش هست داره توی خیابان با بستنیش راه میره، که ناگهان بستنیش مثل گدازه زوب میشه و میوفته رو دستش.
ناتو دستش سوخت و خیلی خیلی ترسید
اونقدر که چشم هاش هم دیگه سر جاشون
نمی موندن و هِی می لرزیدن. یک مرد که بین ۱۹ تا ۲۷ سال سن داشت و اسمش هم آگاواکو بود، با یه قدرت ماورایی به ناتو کمک میکنه. ناتو جای سوختگی روی دستش میمونه ولی از سوخت زیاد نجات پیدا میکنه.ناتو که خیلی ا، قدرت آگاواکو تعجب کرده بود پرسید:«اااقا اااین ققدرت چچچیه؟»
اگاواکو ت موند و گفت:«مامان بابات کجان؟»
ناتو با ترس گفت:«اااونها مممردن»
آگاواکو دلش برای ناتو سوخت و گفت:«بیا و با من زندگی کن. هم بزرگت میکنم هم بهت راز قدرتم رو بهت میگم» ناتو ترسش ریخت و از اون مرد خوشش اومد.
ناتو گفت:«یعنی میشه با تو زندگی کنم؟»(با شادی و ذوغ) آگاواکو گفت:«معلومه»
دو سال بعد که به هم عادت کرده بودن، ناتو به آگاواکو گفت:«پس کی بهم اون جادوی عجیب رو یاد میدی؟» آگاواکو هم پاشد و دست ناتو رو گرفت و رفتن یه جای خیلی متروکه. آگاواکو شروع به آموزش کرد و ناتو بعد دو روز شروع به تمرین اونم به تنهایی در اون جا کرد. بعد ۱ سال تمرین ناتو اون رو به خوبی یاد گرفت. ذدامه سناریو را فردا میزارم
دیدگاه ها (۰)

اون چیه تا نخوریمش ول کن نیستیم. میشه خریدش ولی خوردنش سخته؟

کاسوگا تو شیطلن کششش

انتقاد از مانهوا پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط