"آن قَدَر شوق تو دارم که زمین باران را

"آن قَدَر شوق تو دارم که زمین باران را
یا تُهی سُفرگیِ شامِ فقیران ، نان را "*
رفتنت خانه ی امید مرا ویران کرد
مثل قاجار که ویرانه کند کرمان را
حال تو از سفرت جانب من آمده ای
باید آماده کنم در قدمت قربان را
آمدی تا که تلافی کنی آن رفتن را
آمدی تا که پایان ببری احسان را
تو مرا خواندی و گفتند همه، انگاری
حاتم طایی به خود خوانده کنون مهمان را
خوش به حال دل دیوانه ی من، لطف شما
خواهد آباد نمودن به دمی ویران را
با دل و جان به سوی خانه ی تو پر بکشم
آن قَدَر شوق تو دارم که زمین باران را
دیدگاه ها (۱)

از فتنه ها باید که ترسیدن ، شب و روزاز عاقبت بر خویش لرزیدن ...

"شبی پرسیدم از دلبر، چه فن در عاشقی خوش تر"*بگو امشب برای من...

باد آمد و پیچیــد نفس های تــــو در کــــوهپرشد دل هـــر صخـ...

بانو صدایت محفل غم رابهم ریختعطر تنت گلهای مریم را بهم ریختق...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

#دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم ...

تابستانی داغ و پرملال

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط