Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part31
---
**[۵ سال بعد – شب]**
بارانِ بیامان بر شیشههایِ عظیمِ پنتهاوسِ لوکس در طبقهیِ صدمِ یکی از بلندترین برجهایِ شهر میکوبید. نورِ خیرهکنندهیِ شهر، مثلِ الماسهایِ پراکندهای در تاریکی میدرخشید، اما هیچ نوری نمیتوانست سرمایِ عمیقی را که در این اتاق موج میزد، بشکند.
مانلی، حالا زنی با صلابت و چشمانی سرد و نافذ، پشتِ میزِ عتیقهیِ کارش نشسته بود. موهایِ سیاهش که قبلاً تا رویِ شانههایش بود، حالا تا کمرش میرسید و با دقتِ وسواسی جمع شده بود. کت و شلوارِ مشکیِ خوشدوختش، برازندهتر از هر لباسی، او را احاطه کرده بود. اما این لباسها نبود که او را متمایز میکرد؛ این نگاهش بود. نگاهی که انگار همهیِ احساساتِ دنیا را در خود دفن کرده بود و فقط سردی و محاسبهگری در آن باقی مانده بود.
او دیگر آن مانلیِ شکننده و دلشکستهیِ شبِ تولدش نبود. آن شب، شبِ مرگِ مانلیِ قبلی بود. شبِ تولدِ «ملکهیِ سایهها».
رویِ میزِ کارش، به جایِ نامههایِ عاشقانه یا یادداشتهایِ روزانه، پروندههایِ قطورِ سیاه و سفید، اسلحههایِ کوچک و براق، و یک پوشهیِ قرمز رنگ با مهرِ برجستهیِ «شفقِ قطبی» قرار داشت. نامی که خودش برایِ امپراتوریِ زیرزمینیاش انتخاب کرده بود؛ امپراتوریای که از دلِ ویرانیهایِ گذشتهاش ساخته بود.
صدایِ آرامی از پشتِ درِ اتاق شنیده شد: «رئیس؟»
مانلی بدونِ اینکه سرش را بلند کند، گفت: «بیا تو.»
مردی با کت و شلوارِ رسمی، که معلوم بود از افرادِ وفادار و ردهبالایِ اوست، وارد شد. «همه چیز طبقِ نقشه پیش رفت. اون محموله رسید و بستههایِ جدید هم آمادهیِ توزیع شدن. ولی... اون bunches از طرفِ «عقرب» همچنان اذیت میکنن. انگار که میخوان یه جنگِ تمام عیار راه بندازن.»
مانلی نفسِ عمیقی کشید و به بارانِ پشتِ پنجره نگاه کرد. «عقرب؟» لحنش سردتر از همیشه بود. «اون پیرمردِ حسود، هنوز فکر میکنه میتونه جلویِ من رو بگیره؟»
مرد سرش را پایین انداخت. «اونا خیلی قوی شدن، رئیس. نیروهاشون زیاد شده و...»
«نیروهاشون مهم نیست.» مانلی حرفش را قطع کرد. «مهم اینه که الان دیگه کسی نیست که جلویِ منه. اون جونگکوکِ لعنتی، اون شب همه چیز رو ازم گرفت. عشقم، اعتمادم، آبروم. اون فکر کرد با ۳۰ میلیون تومن میتونه من رو بخره یا ازم دل بکنه؟»
چشمهایش برقی زد، برقی از جنسِ یخ و آتش. «اون شب، چیزی رو از دست ندادم. اون شب، خودم رو پیدا کردم. خودِ واقعیم رو. کسی که دیگه به هیچکس، مخصوصاً هیچ مردی، احتیاج نداره.»
مانلی از پشتِ میز بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. «جونگکوک... اون شب فکر کرد برنده شد. فکر کرد با پولش همه چیز رو تموم کرده. ولی اون نمیدونست که با از دست دادنِ من، چه هیولایی رو تویِ دنیایِ خودش آزاد کرده.»
**[فلش بک – شبِ جشن تولد]**
بارانِ اشک، گونههایِ مانلی را میشست. نگاههایِ قضاوتگرِ دوستانش، مثلِ خنجر، قلبش را میشکافت. صدایِ خروجِ جونگکوک و پسرِ مرموز، مثلِ ضربهیِ آخر بود. وقتی تنها ماند، وقتی سکوتِ پنتهاوس او را بلعید، حس کرد که دیگر چیزی از او باقی نمانده است.
آن شب، مانلی گریه کرد. گریه برایِ تمامِ دروغها، برایِ تمامِ اعتمادِ بر باد رفته، برایِ عشقی که قربانیِ یک شرطِ احمقانه شده بود. اما صبحِ روزِ بعد، وقتی نورِ خورشیدِ بیرحم به صورتش تابید، دیگر اشکی در چشمانش نبود. فقط یه خلاءِ عمیق و یه ارادهیِ آهنین.
او دیگر نمیتوانست وکیلِ آدمها باشد. نمیتوانست به سیستمِ دروغینی که عشقش را قربانی کرده بود، باور داشته باشد. او باید انتقام میگرفت. نه فقط از جونگکوک، بلکه از تمامِ دنیایی که به او آموخته بود، احساسات، فقط نقاطِ ضعفی هستند که باید از آنها سوء استفاده کرد.
اولین قدم، ناپدید شدن بود. او هویتِ قدیمیاش را دفن کرد. با پولِ کمی که از فروشِ وسایلِ شخصیاش به دست آورده بود، شروع کرد به یادگیری. یادگیریِ زبانِ خیابان، زبانِ قدرت، زبانِ سکوت. با افرادی آشنا شد که در تاریکی زندگی میکردند؛ کسانی که از جامعه طرد شده بودند، کسانی که مثلِ خودش، زخمهایِ عمیقی داشتند.
او از آنها یاد گرفت. یاد گرفت چطور با چشمهایش حرف بزند، چطور بدونِ جلبِ توجه، حرکت کند، چطور از ترسِ دیگران به نفعِ خودش استفاده کند. او با هوشِ فوقالعادهاش، با تواناییاش در تحلیلِ موقعیتها و افراد، به سرعت پلههایِ ترقی را طی کرد.
آن پسرِ مرموز، همان کسی که شرط را بسته بود، بعدها فهمید که چه اشتباهی کرده است. او شاید جونگکوک را برنده کرده بود، اما مانلی را آزاد کرده بود. و آزادیِ مانلی، بهایِ سنگینی برایِ دنیایِ زیرزمینی داشت.
(این پارت دو قسمت داره، چون طولانی بود دو تیکه اش کردم)
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part31
---
**[۵ سال بعد – شب]**
بارانِ بیامان بر شیشههایِ عظیمِ پنتهاوسِ لوکس در طبقهیِ صدمِ یکی از بلندترین برجهایِ شهر میکوبید. نورِ خیرهکنندهیِ شهر، مثلِ الماسهایِ پراکندهای در تاریکی میدرخشید، اما هیچ نوری نمیتوانست سرمایِ عمیقی را که در این اتاق موج میزد، بشکند.
مانلی، حالا زنی با صلابت و چشمانی سرد و نافذ، پشتِ میزِ عتیقهیِ کارش نشسته بود. موهایِ سیاهش که قبلاً تا رویِ شانههایش بود، حالا تا کمرش میرسید و با دقتِ وسواسی جمع شده بود. کت و شلوارِ مشکیِ خوشدوختش، برازندهتر از هر لباسی، او را احاطه کرده بود. اما این لباسها نبود که او را متمایز میکرد؛ این نگاهش بود. نگاهی که انگار همهیِ احساساتِ دنیا را در خود دفن کرده بود و فقط سردی و محاسبهگری در آن باقی مانده بود.
او دیگر آن مانلیِ شکننده و دلشکستهیِ شبِ تولدش نبود. آن شب، شبِ مرگِ مانلیِ قبلی بود. شبِ تولدِ «ملکهیِ سایهها».
رویِ میزِ کارش، به جایِ نامههایِ عاشقانه یا یادداشتهایِ روزانه، پروندههایِ قطورِ سیاه و سفید، اسلحههایِ کوچک و براق، و یک پوشهیِ قرمز رنگ با مهرِ برجستهیِ «شفقِ قطبی» قرار داشت. نامی که خودش برایِ امپراتوریِ زیرزمینیاش انتخاب کرده بود؛ امپراتوریای که از دلِ ویرانیهایِ گذشتهاش ساخته بود.
صدایِ آرامی از پشتِ درِ اتاق شنیده شد: «رئیس؟»
مانلی بدونِ اینکه سرش را بلند کند، گفت: «بیا تو.»
مردی با کت و شلوارِ رسمی، که معلوم بود از افرادِ وفادار و ردهبالایِ اوست، وارد شد. «همه چیز طبقِ نقشه پیش رفت. اون محموله رسید و بستههایِ جدید هم آمادهیِ توزیع شدن. ولی... اون bunches از طرفِ «عقرب» همچنان اذیت میکنن. انگار که میخوان یه جنگِ تمام عیار راه بندازن.»
مانلی نفسِ عمیقی کشید و به بارانِ پشتِ پنجره نگاه کرد. «عقرب؟» لحنش سردتر از همیشه بود. «اون پیرمردِ حسود، هنوز فکر میکنه میتونه جلویِ من رو بگیره؟»
مرد سرش را پایین انداخت. «اونا خیلی قوی شدن، رئیس. نیروهاشون زیاد شده و...»
«نیروهاشون مهم نیست.» مانلی حرفش را قطع کرد. «مهم اینه که الان دیگه کسی نیست که جلویِ منه. اون جونگکوکِ لعنتی، اون شب همه چیز رو ازم گرفت. عشقم، اعتمادم، آبروم. اون فکر کرد با ۳۰ میلیون تومن میتونه من رو بخره یا ازم دل بکنه؟»
چشمهایش برقی زد، برقی از جنسِ یخ و آتش. «اون شب، چیزی رو از دست ندادم. اون شب، خودم رو پیدا کردم. خودِ واقعیم رو. کسی که دیگه به هیچکس، مخصوصاً هیچ مردی، احتیاج نداره.»
مانلی از پشتِ میز بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. «جونگکوک... اون شب فکر کرد برنده شد. فکر کرد با پولش همه چیز رو تموم کرده. ولی اون نمیدونست که با از دست دادنِ من، چه هیولایی رو تویِ دنیایِ خودش آزاد کرده.»
**[فلش بک – شبِ جشن تولد]**
بارانِ اشک، گونههایِ مانلی را میشست. نگاههایِ قضاوتگرِ دوستانش، مثلِ خنجر، قلبش را میشکافت. صدایِ خروجِ جونگکوک و پسرِ مرموز، مثلِ ضربهیِ آخر بود. وقتی تنها ماند، وقتی سکوتِ پنتهاوس او را بلعید، حس کرد که دیگر چیزی از او باقی نمانده است.
آن شب، مانلی گریه کرد. گریه برایِ تمامِ دروغها، برایِ تمامِ اعتمادِ بر باد رفته، برایِ عشقی که قربانیِ یک شرطِ احمقانه شده بود. اما صبحِ روزِ بعد، وقتی نورِ خورشیدِ بیرحم به صورتش تابید، دیگر اشکی در چشمانش نبود. فقط یه خلاءِ عمیق و یه ارادهیِ آهنین.
او دیگر نمیتوانست وکیلِ آدمها باشد. نمیتوانست به سیستمِ دروغینی که عشقش را قربانی کرده بود، باور داشته باشد. او باید انتقام میگرفت. نه فقط از جونگکوک، بلکه از تمامِ دنیایی که به او آموخته بود، احساسات، فقط نقاطِ ضعفی هستند که باید از آنها سوء استفاده کرد.
اولین قدم، ناپدید شدن بود. او هویتِ قدیمیاش را دفن کرد. با پولِ کمی که از فروشِ وسایلِ شخصیاش به دست آورده بود، شروع کرد به یادگیری. یادگیریِ زبانِ خیابان، زبانِ قدرت، زبانِ سکوت. با افرادی آشنا شد که در تاریکی زندگی میکردند؛ کسانی که از جامعه طرد شده بودند، کسانی که مثلِ خودش، زخمهایِ عمیقی داشتند.
او از آنها یاد گرفت. یاد گرفت چطور با چشمهایش حرف بزند، چطور بدونِ جلبِ توجه، حرکت کند، چطور از ترسِ دیگران به نفعِ خودش استفاده کند. او با هوشِ فوقالعادهاش، با تواناییاش در تحلیلِ موقعیتها و افراد، به سرعت پلههایِ ترقی را طی کرد.
آن پسرِ مرموز، همان کسی که شرط را بسته بود، بعدها فهمید که چه اشتباهی کرده است. او شاید جونگکوک را برنده کرده بود، اما مانلی را آزاد کرده بود. و آزادیِ مانلی، بهایِ سنگینی برایِ دنیایِ زیرزمینی داشت.
(این پارت دو قسمت داره، چون طولانی بود دو تیکه اش کردم)
- ۳.۸k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط