صبح ویو جیمین

صبح ویو جیمین
از خواب بیدار شدم دیدم ا،ت تو بغلمه خیلی خوشحال بودم که خدا همچین فرشته ای رو بهم داده بعد شروع کردم ناز کردن لپش و موهاش و کنار گوشش زدم که دیدیم داره چشماشو وا می‌کنه
تا منو دید یه لبخند زد و خودشو بیشتر تو بغلم جا داد و بعد چند دقیقه گفتم پرنسسم نمی‌خوای بری حموم
ا،ت: چرا میرم ولی بغل تو خیلی حس خوبی میده
بلند شدیم رفتیم صبحونه رو خوردیم دیدیم ا،ت داره می‌ره حموم از لای در نگاهش کردم که لباس هاشو در آورد و سریع رفتم تو در هم قفل کردم
ا،ت: چیکار می‌کنی چرا در و قفل کردی برو بیرون
جیمین: وا خوب منم می‌خوام بیام حموم
ا،ت: بعد من بیا
جیمین: نه می‌خوام با پرنسسم بیام
ا،ت اهیی کشید و دوتایی رفتن زیر دوش که جیمین شروع کرد به کیس کردن ا،ت و بعد یه حموم داغ رفتن تو اتاق که ا،ت رفت جلوی آینه و گفت ببین چیکار کردی با گردنم
جیمین: الان همه می‌دونم صاحب داری این علامت مهر کنه
ا،ت خندید که گوشی جیمین زنگ خورد
جیمین: بله
............................
جیمین: باشه
............................
قطع کرد
روبه ا،ت گفت
اماده شو بریم
ا،ت کجا
جیمین:مهمونی داریم
ا،ت : عشقم وجود من لازمه
جیمین: بلاخره همه باید بفهمن که من دوست دختر دارم وگرنه میدوزدنم
ا،ت: باشه میام ولی اگه دختری بهت نزدیک شه یه چاقو برمیبرمیدارم میکنم توش
جیمین خندید
جیمین: فکر نکنم تو با این کیوتی بتونی همچین کاری بکنی
ا،ت: حالا ببین کسی به تو نزدیک شهر هر کاری میکنم
ا،ت: جیمینیییی
جیمین:بله
ا،ت: من لباس ندارم
جیمین: کوچولوم غمت نباشه در اون جا رو باز کن
ا،ت: رفتم درو وا کردم که یهوووو
دیدگاه ها (۰)

Part 14ا،ت ویو رفتم در و وا کردم و دیدم داخلش کلی لباس هست ه...

Part 15 جولیا : میبینم یه زی،،،،ر خ،،وابی جدید پیدا کردی ا،...

Part 10ا،ت ویو یکی از نگهبان ها اومد و گفت لی سو حمله کرده(ن...

Part 9ا،ت ویو صبح با سوزش زیادی روی بدنم بیدار شدم تا چشامو ...

Part 7 ا،ت ویو از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه که یهو زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط