رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۱
گوشیمو از جیبم درآوردم و با دست لرزون شمارهی
آمبولانسو گرفتم.
بعد از اینکه آدرسو گفتم گوشیمو توي جیبم
گذاشتم و درحالی که دستم درد گرفته بود کنار
نگهبانی فرود اومدم که آقاي احمدي با دو از
نگهبانی بیرون اومد و تند گفت: چی شده خانم
حیدري؟
سر محدثه رو بغل کردم و با گریه گفتم: نمیدونم
کی زدتش.
با ترس گفت: پس برم به آمبولانس زنگ بزنم.
-نه نمیخواد زدم.
-پس برم آب قند بیارم.
سریع وارد نگهبانی شد.
همونطور که صورتم خیس از اشک بود شمارهی
عطیه رو گرفتم.
با چهار بوق برداشت.
-الو؟
با گریه گفتم: بیا نگهبانی و ببین چه بلایی سر
محدثه آوردن.
با ترس گفت: چی شده؟
بغضم بزرگتر شد.
-بیا میفهمی.
تند گفت: باشه باشه الان میام.
گوشیو توي جیبم گذاشتم و با بغض و عصبانیت
گفتم: بگو کار کیه تا دمار از روزگارش دربیارم.
چشمهاش هی روي هم میفتادند اما با این وجود لب
باز کرد: باید.... برم... پیش... ماهان.
با گریه و عصبانیت گفتم: چی داري میگی؟
پیرهنمو تو مشتش گرفت و سرفهاي کرد.
-به استاد... زنگ... بزن بره... پیش ماهان.
-آخه چی شده؟
مشت بی جونشو به سینم کوبید.
-زنگ... بزن.
دستمو روي صورتم کشیدم که حسابی خیس شد.
-باشه.
گوشیمو بیرون آوردم و به مهرداد زنگ زدم.
با شنیدن صداش بغضم بزرگتر شد.
-به این زودي تموم شد؟
درحالی چونم از بغض میلرزید گفتم: مهرداد؟
صداش نگران شد.
-چی شده مطهره؟ چرا صدات میلرزه؟
با گریه گفتم: نمیدونم کیا محدثه رو در حد مرگ
زدند، بهم میگه بهت بگم زود بري پیش ماهان.
با ترس گفت: چی؟ چیشده؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم.
-نمیدونم، اما برو پیش برادرت.
یه دفعه صداي پر ترس عطیه بلند شد.
-یا خدا!
بهش نگاه کردم.
با دو رو به رومون نشست.
-بیام اونجا؟
-نه برو پیش برادرت، نمیدونم محدثه چی میدونه.
با عجله گفت: باشه باشه الان میرم، زنگ آمبولانس
زدي؟
-آره.
آقاي احمدي بیرون اومد و لیوانو به عطیهاي که
گریه میکرد و سعی داشت با چادرش خونهاي روی صورت و دست محدثه رو پاك کنه داد.
-اگه خبري شد بهم زنگ بزن، باشه مطهره؟
با صداي لرزون گفتم: باشه.
با لحن خاصی گفت: گریه نکن، لطفا... میفهمیم چی
شده.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه.
-سعیمو میکنم.
***********
ماهان با چشمهاي پر از اشک به سمت تخت اومد.
-چیشده؟ چرا اینطوریه؟
همونطور که لب تخت نشسته بودم و گوشیمو توي
دستم میچرخوندم گفتم: وقتی داشت از خونت بیرون میومد چی بهت گفت؟
همونطور که به محدثه نگاه میکرد گفت: من خواب
بودم، وقتی بیدار شدم دیدم واسم فرستاده" بهم
زنگ زدند گفتند عطیه حالش خوب نیست، کسی
هم پیشش نیست، مجبور شدم برم"
به عطیه نگاه کردیم.
با اخم گفت: منکه چیزیم نبود.
مهرداد با اخم دستی به لبش کشید.
-شاید یکی از عمد میخواسته اونجا بکشونتش.
دیدگاه ها (۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۲عطیه: کی بوده که حتی شماره تلفنشم...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱فصل اول : النه واز ) در زبان ُکردی به ...

رمان:#کوچولو#پارت_۷در اتاقو بستم و مثل یک مرده از خستگی روی ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۰درحالی که ترس داشتم عصبی به طور ن...

بیب من برمیگردمپارت: 121سرمو بین دستام گرفتم چرا مواظب جنی ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط