آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 34
["ویو سلین"]
قدم آخر را برداشتم و روبهروی تهیونگ ایستادم.
قلبم آنقدر تند میزد که صدایش را میشنیدم.
یا شاید فقط تصور میکردم.
نگاهم بیاختیار بالا رفت.
تهیونگ مستقیم به من نگاه میکرد.
نه به لباس عروس.
نه به سالن.
فقط به من.
انگار از میان تمام شلوغی اطراف، فقط من را میدید.
مجری مراسم چند جمله گفت که تقریباً هیچکدامشان وارد ذهنم نشد.
همه چیز دور و مبهم بود.
تا اینکه صدایش را شنیدم:
_"آقای کیم تهیونگ، آیا شما با رضایت کامل خانم سلین را به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟"
بدون حتی یک ثانیه مکث.
_"بله."
صدایش محکم و مطمئن بود.
چند نفر از مهمانها لبخند زدند.
آوا اشکهایش را پاک کرد.
و من...
نفسم را آرام بیرون دادم.
چند ثانیه بعد نگاه همه به من برگشت.
_"خانم سلین، آیا شما با رضایت کامل آقای کیم تهیونگ را به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟"
گلویم خشک شده بود.
چشمهایم روی تهیونگ ماند.
لبخند کوچکی گوشه لبش بود.
انگار میخواست بگوید:
«همه چیز خوبه.»
پلک زدم.
و آرام گفتم:
+"بله."
همان لحظه صدای تشویق سالن بلند شد.
قلبم لرزید.
تمام شد.
من و تهیونگ...
رسماً زن و شوهر شده بودیم.
مجری با لبخند گفت:
_"حالا داماد میتواند عروس را ببوسد."
نفسم بند آمد.
صدای سوت و تشویق مهمانها بیشتر شد.
تهیونگ یک قدم به من نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که عطر آشنایش را حس کردم.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهایم ماند.
بعد آرام زمزمه کرد:
_"هنوزم میخوای فرار کنی خانوم روانشناس؟"
بیاختیار خندیدم.
+"دیر پرسیدی."
لبخندش عمیقتر شد.
دستش را دور کمرم حلقه کرد و کمی خم شد.
تمام سالن در سکوت منتظر بود.
و بعد...
بوسهای کوتاه و آرام روی لبهایم نشاند.
تشویق مهمانها سالن را پر کرد.
اما من فقط صدای تپش قلب خودم را میشنیدم.
وقتی از من فاصله گرفت، هنوز نگاهمان در هم گره خورده بود.
تهیونگ آرام گفت:
_"سلام خانوم کیم."
و برای اولین بار در آن روز...
لبخندی واقعی روی لبهایم نشست.
پارت 34
["ویو سلین"]
قدم آخر را برداشتم و روبهروی تهیونگ ایستادم.
قلبم آنقدر تند میزد که صدایش را میشنیدم.
یا شاید فقط تصور میکردم.
نگاهم بیاختیار بالا رفت.
تهیونگ مستقیم به من نگاه میکرد.
نه به لباس عروس.
نه به سالن.
فقط به من.
انگار از میان تمام شلوغی اطراف، فقط من را میدید.
مجری مراسم چند جمله گفت که تقریباً هیچکدامشان وارد ذهنم نشد.
همه چیز دور و مبهم بود.
تا اینکه صدایش را شنیدم:
_"آقای کیم تهیونگ، آیا شما با رضایت کامل خانم سلین را به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟"
بدون حتی یک ثانیه مکث.
_"بله."
صدایش محکم و مطمئن بود.
چند نفر از مهمانها لبخند زدند.
آوا اشکهایش را پاک کرد.
و من...
نفسم را آرام بیرون دادم.
چند ثانیه بعد نگاه همه به من برگشت.
_"خانم سلین، آیا شما با رضایت کامل آقای کیم تهیونگ را به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟"
گلویم خشک شده بود.
چشمهایم روی تهیونگ ماند.
لبخند کوچکی گوشه لبش بود.
انگار میخواست بگوید:
«همه چیز خوبه.»
پلک زدم.
و آرام گفتم:
+"بله."
همان لحظه صدای تشویق سالن بلند شد.
قلبم لرزید.
تمام شد.
من و تهیونگ...
رسماً زن و شوهر شده بودیم.
مجری با لبخند گفت:
_"حالا داماد میتواند عروس را ببوسد."
نفسم بند آمد.
صدای سوت و تشویق مهمانها بیشتر شد.
تهیونگ یک قدم به من نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که عطر آشنایش را حس کردم.
نگاهش برای لحظهای روی چشمهایم ماند.
بعد آرام زمزمه کرد:
_"هنوزم میخوای فرار کنی خانوم روانشناس؟"
بیاختیار خندیدم.
+"دیر پرسیدی."
لبخندش عمیقتر شد.
دستش را دور کمرم حلقه کرد و کمی خم شد.
تمام سالن در سکوت منتظر بود.
و بعد...
بوسهای کوتاه و آرام روی لبهایم نشاند.
تشویق مهمانها سالن را پر کرد.
اما من فقط صدای تپش قلب خودم را میشنیدم.
وقتی از من فاصله گرفت، هنوز نگاهمان در هم گره خورده بود.
تهیونگ آرام گفت:
_"سلام خانوم کیم."
و برای اولین بار در آن روز...
لبخندی واقعی روی لبهایم نشست.
- ۸.۵k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط