Part ³
Part ³
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گذاشتم ساعت ۳ برم و این مکان رو بگردم........
چه زمانه بدیم انتخاب کردم...زمانی که ارواح رو میبینم اونم ارواح طرد شده........
درسته من هر روز روح هارو میبینم ولی اونا روح های پاک هستن نه روح های خبيث!
هیچ مجبورم این مورد رو به جون بخرم و برم بگردم...ولی تا ساعت ۳، چهار ساعت تفاوت زمانی داریم پس میرم و چشمام رو میزارم رو هم تا یکم سردرد و چشم دردم تسکین پیدا کنه!
البته قبلش ساعت کوکی رو کوک کردم تا اگه خوابم برد با صداش یه یادآوری برام بشه و بیدار شم........
...............................................................................
خداروشکر اصلا خوابم نبرد و بیشتر کلافه شدم و سردردم هم بیشتر!
۱۰ دقیقه زودتر از ساعت نه بلند شدم و پیراهنی به رنگ زرشکی تنم کردم کردم و از اتاقم زدم بیرون.........
طبق تئوری های شنیده شده که پس از هر مسابقه بین مردم پخش میشده این بود که از ساعت ۳ تا ۴ به ساعت شیاطین معروف بوده.........
تصمیم گرفتم از طبقه ی بالا که اتاق بازیکنان هست بیرون بیام و برم سمته طبقه پایین که تالار آیینه هست و اونجا رو بگردم........
توضیحاتی درباره تالار آیینه:
این تالار تمامش از آینه کاری ساخته شده بود و فقط زمین بود که از مرمر بود.........
یه زمانی شایعه ای راجب این تالار بر سر زبون مردم که بود...زیاد یادم نیست ولی مهمترینش این بود که وقتی خودتو تو این آینه ها ببینی یهو تصویری از آینده ی تو در این مسابقه رو نشون میده ممکنه خیلی ترسناک و زخمی باشی یا ممکنه خیلی زیبا و خوش رو باشی........
سعی کردم خیلی آروم قدم بزارم تا انعکاس صدای پاشنه های کفشم روی مرمر زیاد نباشه...یعنی لو نرم.........
هنوز عزمم رو جزم نکردم که به آیینه های تالار نگاه کنم...هرچند تو ذهنم چند باری مرور کردم که این شایعه است و شایعه چیزی جز دروغ نیست.........
خودم رو سمته دیوار آینه کاری گرفتم ولی هنوز سرم پایین بود و آماده نبودم.........
من فقط این کارو میکنم که این شایعه رو از بین ببرم........
سرم رو با اقتدار و بدون ترس گرفتم بالا و نگاه کردم.........
خندیدم و تو دلم گفتم، معلوم بود چیزی جز خرافات و چرندیات نیست و به قدم زدن توی تالار طویل ادامه دارم و سعی کردم تمام جزئیاتش رو با دقت تمام مشاهده و در ذهنم ثبت کنم.........
حتی دنبال یه چیز خیلی مشکوک هم میگشتم مثل دروازه مخفی یا اتاق مخفی ای.........
تو خیال خودم بودم که متوجه نشدم که لوستر های روی سقف دارن چشمک میزنن تا زمانی که به کلی تالار خاموش شد و تازه دوزاریم افتاد که چخبره.........
اصلا چرا باید یدفعه لوستر هایی که تا الان سالم بودن خاموش بشه..........
ترسیدم!
صدای...صدای خنده میومد.........
با دستام خودم رو بقل کردم.........
دادم زدم:
کی...کی اینجاست؟!
باد سردی بهم خورد و باعث شد که بلرزم........
خیلی سرد شده بود........
نوری از سمته چپ بدنم که تا انتهای راهروی تالار فاصله داشت رو دیدم........
رنگ نور قرمز بود...رومو کردم سمته نور و دری رو دیدم که در انتهای راهروی تالار روی دیوار گشوده شده بود و ازش نوره قرمزی منعکس میشد........
صدایی گفت:
وارد شو!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گذاشتم ساعت ۳ برم و این مکان رو بگردم........
چه زمانه بدیم انتخاب کردم...زمانی که ارواح رو میبینم اونم ارواح طرد شده........
درسته من هر روز روح هارو میبینم ولی اونا روح های پاک هستن نه روح های خبيث!
هیچ مجبورم این مورد رو به جون بخرم و برم بگردم...ولی تا ساعت ۳، چهار ساعت تفاوت زمانی داریم پس میرم و چشمام رو میزارم رو هم تا یکم سردرد و چشم دردم تسکین پیدا کنه!
البته قبلش ساعت کوکی رو کوک کردم تا اگه خوابم برد با صداش یه یادآوری برام بشه و بیدار شم........
...............................................................................
خداروشکر اصلا خوابم نبرد و بیشتر کلافه شدم و سردردم هم بیشتر!
۱۰ دقیقه زودتر از ساعت نه بلند شدم و پیراهنی به رنگ زرشکی تنم کردم کردم و از اتاقم زدم بیرون.........
طبق تئوری های شنیده شده که پس از هر مسابقه بین مردم پخش میشده این بود که از ساعت ۳ تا ۴ به ساعت شیاطین معروف بوده.........
تصمیم گرفتم از طبقه ی بالا که اتاق بازیکنان هست بیرون بیام و برم سمته طبقه پایین که تالار آیینه هست و اونجا رو بگردم........
توضیحاتی درباره تالار آیینه:
این تالار تمامش از آینه کاری ساخته شده بود و فقط زمین بود که از مرمر بود.........
یه زمانی شایعه ای راجب این تالار بر سر زبون مردم که بود...زیاد یادم نیست ولی مهمترینش این بود که وقتی خودتو تو این آینه ها ببینی یهو تصویری از آینده ی تو در این مسابقه رو نشون میده ممکنه خیلی ترسناک و زخمی باشی یا ممکنه خیلی زیبا و خوش رو باشی........
سعی کردم خیلی آروم قدم بزارم تا انعکاس صدای پاشنه های کفشم روی مرمر زیاد نباشه...یعنی لو نرم.........
هنوز عزمم رو جزم نکردم که به آیینه های تالار نگاه کنم...هرچند تو ذهنم چند باری مرور کردم که این شایعه است و شایعه چیزی جز دروغ نیست.........
خودم رو سمته دیوار آینه کاری گرفتم ولی هنوز سرم پایین بود و آماده نبودم.........
من فقط این کارو میکنم که این شایعه رو از بین ببرم........
سرم رو با اقتدار و بدون ترس گرفتم بالا و نگاه کردم.........
خندیدم و تو دلم گفتم، معلوم بود چیزی جز خرافات و چرندیات نیست و به قدم زدن توی تالار طویل ادامه دارم و سعی کردم تمام جزئیاتش رو با دقت تمام مشاهده و در ذهنم ثبت کنم.........
حتی دنبال یه چیز خیلی مشکوک هم میگشتم مثل دروازه مخفی یا اتاق مخفی ای.........
تو خیال خودم بودم که متوجه نشدم که لوستر های روی سقف دارن چشمک میزنن تا زمانی که به کلی تالار خاموش شد و تازه دوزاریم افتاد که چخبره.........
اصلا چرا باید یدفعه لوستر هایی که تا الان سالم بودن خاموش بشه..........
ترسیدم!
صدای...صدای خنده میومد.........
با دستام خودم رو بقل کردم.........
دادم زدم:
کی...کی اینجاست؟!
باد سردی بهم خورد و باعث شد که بلرزم........
خیلی سرد شده بود........
نوری از سمته چپ بدنم که تا انتهای راهروی تالار فاصله داشت رو دیدم........
رنگ نور قرمز بود...رومو کردم سمته نور و دری رو دیدم که در انتهای راهروی تالار روی دیوار گشوده شده بود و ازش نوره قرمزی منعکس میشد........
صدایی گفت:
وارد شو!
- ۱۹۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط