آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 20

["ویو سلین"]
خنده و جیغ‌های من فضای خونه رو پر کرده بود، اونقدر خندیده بودم که نفسم بالا نمی‌اومد. جونگ‌کوک بالاخره دست از قلقلک دادنم برداشت و همون‌طور که زیر بغلم رو گرفته بود، منو روی اولین پله نشوند. با صدایی که از شدت خنده خش‌دار شده بود، گفتم:

+"خدا لعنتت کنه... مردم... واقعاً مردم!"

جونگ‌کوک در حالی که خودش هم نفس‌نفس می‌زد، کنارم نشست و یه تیکه از موهام که تو صورتم ریخته بود رو کنار زد. نگاهش یهو عوض شد، اون حالت شیطنت‌آمیز جاش رو به یه نگاه جدی و شاید کمی دلتنگ داد.

_"سلین... هنوزم می‌خوای این کارو کنی؟ این ازدواج..."

خنده‌ام خشک شد. نگاهی به پایین پله‌ها انداختم، مامان و بابا و آوا رفته بودن سمت آشپزخونه و دیگه صدای خنده‌هاشون نمی‌اومد. سکوت سنگینی بینمون برقرار شد.

+"کوک، خودت می‌دونی که این تنها راهه. من برای دخترم اینکارو میکنم
تهیونگ... اون آدم درستیه. فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاد."

جونگ‌کوک دستش رو مشت کرد و روی زانوش گذاشت.

_"منظورم این نیست که اون آدم بدیه. فقط... تو قراره با کسی ازدواج کنی که پدر بچته کسی که قبلا عاشقش بودی..فکر کردی واقعاً می‌تونی با یه پلیس زندگی کنی؟ اونا دنیای پیچیده‌ای دارن سلین."

بلند شدم و با بی‎‌حوصلگی دستام رو تو جیب لباسم فرو کردم. این بحث‌ها داشت کلافه‌ام می‌کرد.

+"دنیای من هم الان پر از گره‌ست. شاید ما دو تا بتونیم گره‌های همو باز کنیم، شاید هم نه. ولی کوک، من انتخابم رو کردم. شنبه می‌شه شروعِ یه زندگی جدید... حالا یا خوب یا بد."

خواستم برگردم سمت اتاقم که صدای آرومش متوقفم کرد:

_"فقط یادت باشه، اگه اذیتت کرد، اگه حتی یه قطره اشک از چشمت ریخت، لازم نیست روانشناس باشی منطقی ،فقط کافیه به برادرت بگی."

برگشتم و با لبخندی که سعی می‌کردم واقعی باشه، نگاهش کردم:

+"باشه داداش بزرگم. خیالت راحت."

وارد اتاق شدم و در رو بستم. تکیه‌ام رو به در دادم و نفسی که حبس کرده بودم رو بیرون فرستادم. به روز شنبه فکر کردم... به لباسی که باید بپوشم، به امضایی که قراره زیر سند ازدواجم بزنم....
روی تخت نشستم و بوسه ای آروم به موهای آمِلیا زدم..
خواب بود...
.........
فردا صبح، زودتر از همه بیدار شدم. هوا هنوز گرگ و میش بود. با یادآوری تصمیمم برای پیدا کردن مطب، لباسم رو عوض کردم و بدون اینکه کسی متوجه بشه، از خونه زدم بیرون. خیابون‌های بوسان تو این ساعت از روز خیلی آروم بودن.

تو راه بودم که صدای بوق ممتدی توجهم رو جلب کرد. یه ماشین مشکی کنار پام ترمز کرد. شیشه پایین رفت و صورت تهیونگ ظاهر شد. عینک آفتابی‌اش رو کمی پایین داد و با اون چشمای نافذش نگاهم کرد.

_"صبح زود برای یه عروس آینده، یکم عجیب نیست؟"

قلبم ریخت. چطور اینجا بود؟

+"تهیونگ؟ تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟"

لبخند کجی زد و از ماشین پیاده شد. قد بلند و هیکل ورزیده‌اش زیر نور صبحگاهی بیشتر به چشم می‌اومد.

_"داشتم می‌رفتم اداره، دیدم یه نفر با این سرعت داره پیاده‌روی می‌کنه... خواستم ببینم مشکلی پیش اومده یا نه."

نگاهش رو چرخوند سمت ساختمون‌های اداری اون خیابون. انگار می‌دونست دنبال چی می‌گردم.

_"دنبال جایی برای دفترت می‌گردی؟ اگه می‌خوای، می‌تونم تو یه جای بهتر بهت معرفی کنم."

توی دلم خالی شد. اون داشت منو تعقیب می‌کرد یا واقعاً یه اتفاق ساده بود؟

+"نیازی نیست، خودم پیدا می‌کنم."

قدمی جلو گذاشت و فاصله‌مون رو کمتر کرد. بوی عطر تلخش تو فضا پیچید.

_"سلین، ما قراره به زودی همسر هم بشیم گر چه اجباریه اما بازم باید به هم اعتماد داشته باشیم."

نمی‌دونستم چی بگم...

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 21["ویو سلین"]هوفی کشیدمو از کنا...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 22[ویو سلین]بعد از اینکه از دفتر...

آرزوی دیدارت را دارم..پارت 19["ویو سلین"]تهیونگ و مادر و پدر...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 17["ویو سلین"]هنوز درِ اتاق در ...

شبنم کوچولو: 8

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

part52 عشق پنهانسوهو: یالا تفنگت رو بنداز زمین وگرنه یه گوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط