𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p51
تهیونگ با تردید به جونگکوک خیره شد : «دیگه خوبم! چرا اینقدر خودتو به زحمت میندازی؟»
جونگکوک نگاه مصممی به تهیونگ انداخت:«چون تو امگای منی و من همیشه باید حواسم بهت باشه.»
تهیونگ لجبازی کرد:« من امگایی نیستم که نیاز به مراقبته تو داشته باشم! »
این واکنش دور از انتظار جونگکوک نبود:« ولی من الفاییم که دوست دارم مراقب امگام باشم. اینکه مراقبتم به معنای ضعیف بودنه تو نیست، محافظه کار بودنه منه، تمشک. »
تهیونگ خواست چیزی بگه، اما سون ته که هنوز یا متوجه اتفاقات نشده بود یا نمیخواست متوجه بشه زودتر صحبت کرد:«این... حلقه... واقعیه؟»
جونگکوک تک خنده ای کرد و نگاهش رو به سون ته داد:« واقعی تر از چیزی که فکر میکنی، سون ته. به زودی حلقه ی ازدواجشم میبینی! »
با این حرف هاله ی تهیونگ از بنفش پر رنگ (خشم) به صورتی (خجالت) تغییر کرد. پشت جونگکوک مخفی شد و با انگشت هاش استین جونگکوک رو میکشید.
جونگکوک دست تهیونگ رو گرفت و توی دست هاش قفل کرد.
جونگکوک سمت تهیونگ خجالت زده که پشتش پنهان شده بود برگشت و موهاش رو نوازش کرد. بعد خم شد، دستش رو روی زانو هایش گذاشت و از پایین به تهیونگ نگاه کرد:« این که خجالت نداره تمشک، هوم؟ خجالت نکش. »
بعد سمت سون ته برگشت و با لحنی که حالا سرد شده بود ادامه داد:« خب، حالا اگر کنجکاویت راجب زندگی شخصیمون تموم شده ما از اینجا میریم. نمیخوام امگامو خجالتزده ببینم. »
بعد دست تهیونگ رو با ملایمت گرفت و دنبال خودش کشید.
سمت کلاس که حالا خالی بود رفتن. جونگکوک روی صندلی معلم نشست و تهیونگ رو روی میز رو به روش نشوند. تهیونگ با برخورد پاهاش با میز ناله ی خفه ای کرد که از چشم جونگکوک دور نموند:« هنوز به خاطر پریشب درد داری؟»
تهیونگ سرشو پایین انداخت:« به لطف بعضیا، اره.»
جونگکوک کمی فکر کرد. زانو زد و نگاهش رو به تهیونگ داد:« ببخشید، باشه؟»
تهیونگ صورتش رو کج کرد.
جونگکوک اخم کوتاهی کرد:« میخوای دلتو ماساژ بدم؟»
تهیونگ متقابلاً اخم کرد:« لازم نکرده! »
جونگکوک دستش رو سمت گونه های تهیونگ برد، اما تهیونگ دستشو پس زد:« چی کار کنم که منو ببخشی تمشک، هوم؟»
تهیونگ تلاش کرد جدی باشه و سرشو بالا آورد:« برای چی راجب نامزدیمون به همه گفتی؟»
«چون میخواستم بدونی وقتی بهت نگاه میکنن، دارن به امگای من نگاه میکنن، نه کسی که میتونی به راحتی بهش زور بگی. میخواستم دیواره دوره زندگیت رو همین الان بالا ببرم، تمشک.»
تهیونگ اخمی کرد که اینبار رد خشم توش پررنگ تر بود و هالش بنفش (خشم) شد:« فکر میکنی بدون حمایت تو نمیتونم در برابر اون اراذل مقاومت کنم؟»
p51
تهیونگ با تردید به جونگکوک خیره شد : «دیگه خوبم! چرا اینقدر خودتو به زحمت میندازی؟»
جونگکوک نگاه مصممی به تهیونگ انداخت:«چون تو امگای منی و من همیشه باید حواسم بهت باشه.»
تهیونگ لجبازی کرد:« من امگایی نیستم که نیاز به مراقبته تو داشته باشم! »
این واکنش دور از انتظار جونگکوک نبود:« ولی من الفاییم که دوست دارم مراقب امگام باشم. اینکه مراقبتم به معنای ضعیف بودنه تو نیست، محافظه کار بودنه منه، تمشک. »
تهیونگ خواست چیزی بگه، اما سون ته که هنوز یا متوجه اتفاقات نشده بود یا نمیخواست متوجه بشه زودتر صحبت کرد:«این... حلقه... واقعیه؟»
جونگکوک تک خنده ای کرد و نگاهش رو به سون ته داد:« واقعی تر از چیزی که فکر میکنی، سون ته. به زودی حلقه ی ازدواجشم میبینی! »
با این حرف هاله ی تهیونگ از بنفش پر رنگ (خشم) به صورتی (خجالت) تغییر کرد. پشت جونگکوک مخفی شد و با انگشت هاش استین جونگکوک رو میکشید.
جونگکوک دست تهیونگ رو گرفت و توی دست هاش قفل کرد.
جونگکوک سمت تهیونگ خجالت زده که پشتش پنهان شده بود برگشت و موهاش رو نوازش کرد. بعد خم شد، دستش رو روی زانو هایش گذاشت و از پایین به تهیونگ نگاه کرد:« این که خجالت نداره تمشک، هوم؟ خجالت نکش. »
بعد سمت سون ته برگشت و با لحنی که حالا سرد شده بود ادامه داد:« خب، حالا اگر کنجکاویت راجب زندگی شخصیمون تموم شده ما از اینجا میریم. نمیخوام امگامو خجالتزده ببینم. »
بعد دست تهیونگ رو با ملایمت گرفت و دنبال خودش کشید.
سمت کلاس که حالا خالی بود رفتن. جونگکوک روی صندلی معلم نشست و تهیونگ رو روی میز رو به روش نشوند. تهیونگ با برخورد پاهاش با میز ناله ی خفه ای کرد که از چشم جونگکوک دور نموند:« هنوز به خاطر پریشب درد داری؟»
تهیونگ سرشو پایین انداخت:« به لطف بعضیا، اره.»
جونگکوک کمی فکر کرد. زانو زد و نگاهش رو به تهیونگ داد:« ببخشید، باشه؟»
تهیونگ صورتش رو کج کرد.
جونگکوک اخم کوتاهی کرد:« میخوای دلتو ماساژ بدم؟»
تهیونگ متقابلاً اخم کرد:« لازم نکرده! »
جونگکوک دستش رو سمت گونه های تهیونگ برد، اما تهیونگ دستشو پس زد:« چی کار کنم که منو ببخشی تمشک، هوم؟»
تهیونگ تلاش کرد جدی باشه و سرشو بالا آورد:« برای چی راجب نامزدیمون به همه گفتی؟»
«چون میخواستم بدونی وقتی بهت نگاه میکنن، دارن به امگای من نگاه میکنن، نه کسی که میتونی به راحتی بهش زور بگی. میخواستم دیواره دوره زندگیت رو همین الان بالا ببرم، تمشک.»
تهیونگ اخمی کرد که اینبار رد خشم توش پررنگ تر بود و هالش بنفش (خشم) شد:« فکر میکنی بدون حمایت تو نمیتونم در برابر اون اراذل مقاومت کنم؟»
- ۵.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط