درد است به جانم چه کنم نیست طبیبی

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبی
پنهان شده در خنده ی من بغض عجیبی
.
در راه رسیدن به تو افتاده ام از پا
چنگی بزنم بی تو به دامان رقیبی
.
هر کس به طریقی ثمری دید ولی ما
جز خون دل از عشق نبردیم نصیبی .
از غیر اگر طعنه شنیدیم غمی نیست
درد است ولی طعنه ی جان سوز حبیبی
.
لب تشنه به دنبال تو هر لحظه دویدم
شاید به سرابی دل ما را بفریبی
.
هر روز پریشان تر و تنها ترم از قبل
چون بلبل پرکن شده ام نیست شکیببی
.
در طالع ما نیست دلی شاد و سری خوش
باشد سند تلخی ما چیدن سیبی
دیدگاه ها (۱)

ﺷﺪﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﻔﺎﯾﻢ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﯾﺎﻧﻪ؟ﺩﻟﯽ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ...

‍ ‍ بی وفـــایِ سنگدل، نالوطیِ نامهـربان دل پریشان است امشب...

عشق یعنی دست تو در دست من وقت سفرلذت بوییدن عطر تو در کوه کم...

همنفس با سنگ ساحل، ماجراها دیده امموج در موج، خروش خشم دریا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط