صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه را شنیدی. قلبت با هر ثانیه تن
صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه را شنیدی. قلبت با هر ثانیه تندتر میزد. مهمان ناخوانده رفته بود، اما رد قدمهایش هنوز در سکوت خانه سنگینی میکرد. تو روی تخت نشسته بودی و نگاهت به در اتاق بود.
چند دقیقهای گذشت تا صدای قدمهای تهیونگ را شنیدی. آهسته اما محکم نزدیک میشدند. در باز شد. او وارد شد، همان نگاه همیشگیاش، سرد، بیرحم، انگار هیچوقت چیزی نتواند آن چشمان یخزده را نرم کند.
بیآنکه اجازه بگیرد یا چیزی بگوید، مستقیم وارد اتاق شد و در را پشت سر بست. چند ثانیه سکوت کرد. دستهایش در جیب بود، نگاهش رویت ثابت مانده بود.
«وقتشه در مورد یه چیز حرف بزنیم.» صدایش آرام بود، اما پشتش باری سنگین داشت.
تو لبهایت را به هم فشار دادی. حتی جرئت نکردی بپرسی چه چیزی.
تهیونگ چند قدم جلو آمد، حالا درست مقابلت ایستاده بود.
«ازدواج… بدون دلیل ادامه پیدا نمیکنه. همه از ما انتظار دارن.»
چشمانت گرد شد. نفست بند آمد. او ادامه داد:
«من بچه میخوام.»
کلماتش مثل صاعقه بر سرت فرود آمدند. قلبت به شدت کوبید، دستانت سرد شدند. نگاهت ناخودآگاه پایین افتاد، انگار میخواستی از سنگینی چشمهایش فرار کنی.
او بیرحمانه ادامه داد:
«این خونه، این ازدواج، باید یه وارث داشته باشه. این تنها چیزیه که لازمه.»
حرفی نزدی. حتی کلمهای در گلویت شکل نگرفت. انگار زبانت فلج شده بود.
تهیونگ خم شد، کمی نزدیکتر، صدایش پایینتر آمد اما همانقدر سرد:
«بهتره بدونی… این تصمیم من نیست. اجباره. مثل همهچیز دیگهای که هست.»
نگاهش هنوز بیاحساس بود. نه ردی از علاقه، نه حتی اشتیاقی برای آینده. فقط وظیفه. فقط اجبار.
سپس صاف ایستاد، نگاهش را از تو گرفت و سمت در رفت. در لحظهی آخر، قبل از بیرون رفتن، گفت:
«فکر کن. من به زودی برمیگردم جوابمو بگیرم.»
در بسته شد و تو در سکوت ماندی. اتاق همان اتاق بود، دیوارها همان دیوارها، اما حالا انگار سنگینتر شده بودند. نفس کشیدن سختتر بود. و در ذهن تو تنها یک کلمه تکرار میشد: بچه…
چند دقیقهای گذشت تا صدای قدمهای تهیونگ را شنیدی. آهسته اما محکم نزدیک میشدند. در باز شد. او وارد شد، همان نگاه همیشگیاش، سرد، بیرحم، انگار هیچوقت چیزی نتواند آن چشمان یخزده را نرم کند.
بیآنکه اجازه بگیرد یا چیزی بگوید، مستقیم وارد اتاق شد و در را پشت سر بست. چند ثانیه سکوت کرد. دستهایش در جیب بود، نگاهش رویت ثابت مانده بود.
«وقتشه در مورد یه چیز حرف بزنیم.» صدایش آرام بود، اما پشتش باری سنگین داشت.
تو لبهایت را به هم فشار دادی. حتی جرئت نکردی بپرسی چه چیزی.
تهیونگ چند قدم جلو آمد، حالا درست مقابلت ایستاده بود.
«ازدواج… بدون دلیل ادامه پیدا نمیکنه. همه از ما انتظار دارن.»
چشمانت گرد شد. نفست بند آمد. او ادامه داد:
«من بچه میخوام.»
کلماتش مثل صاعقه بر سرت فرود آمدند. قلبت به شدت کوبید، دستانت سرد شدند. نگاهت ناخودآگاه پایین افتاد، انگار میخواستی از سنگینی چشمهایش فرار کنی.
او بیرحمانه ادامه داد:
«این خونه، این ازدواج، باید یه وارث داشته باشه. این تنها چیزیه که لازمه.»
حرفی نزدی. حتی کلمهای در گلویت شکل نگرفت. انگار زبانت فلج شده بود.
تهیونگ خم شد، کمی نزدیکتر، صدایش پایینتر آمد اما همانقدر سرد:
«بهتره بدونی… این تصمیم من نیست. اجباره. مثل همهچیز دیگهای که هست.»
نگاهش هنوز بیاحساس بود. نه ردی از علاقه، نه حتی اشتیاقی برای آینده. فقط وظیفه. فقط اجبار.
سپس صاف ایستاد، نگاهش را از تو گرفت و سمت در رفت. در لحظهی آخر، قبل از بیرون رفتن، گفت:
«فکر کن. من به زودی برمیگردم جوابمو بگیرم.»
در بسته شد و تو در سکوت ماندی. اتاق همان اتاق بود، دیوارها همان دیوارها، اما حالا انگار سنگینتر شده بودند. نفس کشیدن سختتر بود. و در ذهن تو تنها یک کلمه تکرار میشد: بچه…
- ۲۴.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط