hi

زخمی که منو تو رو بهم رسوند پارت ②⑥
یه خشم خیلی بزرگی از اون ادم تو دلش باشه.. فکر میکنم اون خشم من باشم.. میخوام خانوم اونو بکشنه.. اینارو میگم که اگر تیر خوردم یا هرچی بگید بهش من مردم.. رئیس باندش کنید کمکش کنید باند رو اداره کنه.. این مهم ترین چیزه.. 🐹جونگ کوک.. مطمئنی؟ 🐰بیشتر از هرچیزی فلش بک به زمان حال.. اره درست ترین راهه تا موقع اون جنگ پنج ماه مونده و این مهمه که هانول قوی تر شه امیدوارم نقشه ام عملی شه ویو هانول پنج ماه بعد این جونگ کوک صبح کلی حرف های عجیب بهم زد.. گیجم کرده نذاشت باهاش برم و گفت جنگه.. و شوخی نداره.. این ترسناکه فکر کنم داشتم تو اشپز خونه کیک درست میکردم فردا تولدم بودو کوک گفت وقتی برگشت کادوم رو بهم میده ذوق دارم که برام چی خریده ناهار رو با سولی و هانا خوردیم شامم همون منوال ساعت دوازده شب بود که رو مبل به بدترین شکل ممکن لم داده بودم دلشوره ی بدی تو دلم افتاده بود هیچکدومشون برنگشته بودن در عمارت وا شد و دایی و جیمین با ظاهر خیلی شلخته و کثیف پ خونی اومدن تو دو سه تا جای صورت اشون زخم بود رفتم حلو و دنبال جونگ کوک گشتم ولی پیداش نکردم قیافه ی همشون یه جوری بود که انگار از نگاه کردن بهم طفره میرفتن رفتم جلو و گفتم:دایی جونگ کوک کو؟🐹.... 🐼دایی.. شنیدین گفتم جونگ کوک کوش؟ دارم نگران میشم 🐹جونگ.. کوک.. کوک... تیر خورد... مرد.. /خون به مغزم نرسید همون جا تو جاشون خشکشون زد و حس کردم بدنم داره شل میشه به زور خودمو رسوندم به دایی و گفتم:دایی در.. دروغ.. نگو.. نگو.. جون. گ کوک نهههه.. تورخدا.. نه هق.. /چشممان سیاهی رفت و لحظه ی اخر حس کردم دستای دایی دورم حلقه شد و دیگه چیزی نفهمیدم چند ساعت بعد که چشمام رو وا کردم سولی رو بالا سرم دیدم که داره گریه میکنه و کنارم نشسته 🐼س.. سولی 🦋بیدار شدی( دماغش رو کشید بالا)🐼بگو.. بگو دایی.. داره درو.. غ میگه🦋منم باور ندارم.. ولی.. انگار.. انگار راسته.. میشه بغلت کنم؟ 🐼بیا.. /همو بغل کردیم و شروع کردیم گریه کردن.. حالا بدون کوک چطور زندگی کنم( راحت:/)چطور بدون بغلش بخوابم خدایا.. من.. من نمیتونم بدون اون زندگی کنم سولیرعبد از گزینه ای زیاد گفت میزه به هانا برسه و گفت من بخوابم گوشیم رو ور داشتم و تمام عکسام با کوک رو نگاه کردم باورم نمیشه رفته منو بین این همه گرگ تنها گذاشته.. باور نمیکنم انقدر تو بالشتم جیغ زدم که دیگه تقریبا از حال رفتم ویو جیمین یه خدا از دیشب روزی صد بار خواستم دهم وا کنم بریزم بیرون همه چیز رو حیف نشد بالا خب میخواید هیون سو رو بکشید خودم یه تیر میکنم تو موخش این کارا چیه 🦚جیمین؟ برگشتم سمت سه بیوک و توی اغوش گرفتمش 🦚واقعا.. جونگ کوک مرده؟.. /نه راستش تو یه کلبه داره سر و مور و گنده زندگی میکنه
دیدگاه ها (۰)

پسر بد (59)

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

شب تولدم فصل 3 پارت 5ات: خب....... تهیونگ و جیمین........ او...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط