دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p²⁰
ا/ت:خب من..(همين كه ميخواستم قضيه ديروزو براش تعريف كنم، تهيونگ از حموم بيرون اومد و داد زد: ا/ت تو نميخواى دوش بگيرى؟ ميتونى يكى از لباساى منو.. سريع پریدم و جلو دهنشو گرفتم با تعجب نگام كرد به گوشى تو دستم اشاره كردم اسم جونگكوكو ديد شقيقه هاش توهم رفتن و دستم رو از رو دهنش كنار زد اون طرفم جونگكوک که هيچ حرفى نميزد و اين سكوتش منو ميترسوند
ا/ت:(با استرس، و بخاطر ترسم) و صداى لرزون صداش زدم جوابمو نداد فقط صداى نفسايى كه مشخص بود از رو عصبانيته به گوشم ميخورد
ا/ت:كوكى؟ اونجوركه توفكر ميكنى نيست بذار برات..
جونگکوک:(بايه لحن بشدت سرد و جدى) لوكيشنتو برام بفرست ميام دنبالت، بعد گوشيو قطع كرد بدنم بشدت يخ بود ميدونستم كه باز قراره يه روز بشدت بد رو بگذرونم...!
تهيونگ:دوست پسرت چى گفت؟(با يه لحن خيلى بد)مشخص بود ازاينكه كلمه ى دوست پسر رو به كار ميبره اصلا براش آسون نيست، جوابى ندادم بهش، چون نميدونستم بايد چيكار كنم دقيقا؟ چون اگه ميومد منو پيش تهيونگ ميديد همونجا هر دومونو بدون اينكه اجازه بده چيزى رو تعريف کنیم میكشت الان چطور من لوكيشنو براش ميفرستادم؟ بايد از خونه ى تهيونگ ميرفتم، با يه حالت استرسى دنبال كيفم ميگشتم تهيونگ فهميد بابت يه چيزى نگرانم همه جارو داشتم زيرورو ميكردم كه كيفمو پيداكنم هرچه زودتر باید از اون خونه بزنم بيرون تهيونگ اومد كنارمو هر دو دستمو كنار كمرم با دو دستش نگه داشت و گفت:
تهیونگ:ميشه بهم بگى چته؟ چرا اينقدر نگران و مضطربى؟ پشت تلفن بهت چى گفت دقيقا كه اينجورى بهم ريختى؟
ا/ت:لوكيشن اينجارو ميخواد بايد ازاينجا برم چون صداتو از پشت تلفن شنيد اون هردومونو ميكشه لطفا بذار برم نميخوام بخاطر من جونت به خطر بيوفته، كشيدم تو بغلش و دستش آروم
كمرمو نوازش ميكرد بدون هيچ حرفى چند دقيقه گذاشت همونجا تو بغلش بمونم، گوشيو ازم گرفت و رفت تو پیام هام با جونگكوک با تعجب نگاش كردمو گفتم:دارى چيكار ميكنى؟ جوابمو نداد دستمو بردم سمتش كه گوشيو ازش بگيرم اما دستشو بلند كرد و قدم بهش نميرسيد هرچى ميپريدم بهش نميرسيدم حرصم گرفت:دارى چيكار ميكنى؟ ميشه گوشيمو پس بدى
تهيونگ:(گوشيو گرفتم سمتش) وگفتم:هيچى فقط لوكيشن اينجارو براش فرستادم
ا/ت:با چشماى متعجب بهش نگاه كردم كه يه اثرى از شوخى تو صورتش پيدا كنم اما خيلى جدى بود  تهیونگ:مگه گوشيتو نميخاستى؟ بگیرش ديگه بعد با چشماش به گوشى اشاره كرد گوشیو گرفتمو گفتم:ديوونه شدى؟ اون الان عصبيه فكر ميكنه منو تو ديشب پيش هم بوديم و..
تهيونگ:(با همون جديت تو صورتش) خب مگه نبودی؟ ميخواى بهش دروغ بگى؟
ات:چى دارى ميگى تهيونگ منظورم اين نبود كه من كل شبو اينجا بودم فكراى خوبى نميكنه الان
تهیونگ:واسه همين لوكيشنو براش فرستادم بياد با چشماى خودش همه چيزو ببينه
ا/ت:چ چ چيو ببينه دقيقا؟ متوجهى كه نبايد بدونه كل شبو تو خونه ى تو گذروندم؟
نيشخند زدو هيچى نگفت و به سمت اشپزخونه رفت..
با دهن باز به رفتنش نگاه كردم اين پسره چرا اينجورى ميكرد با حرص دنبالش رفتم ديدم داره وسايل صبحانه رو رو ميز ميچينه خیليم خونسرد بود ات:(با حرص) تهيونگ مگه با تو نيستم؟ ديوونه شدى ميفهمى دارى چيكار میکنی؟..




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p¹⁹پرش زمانی به شبا/ت:لیوان ابو ازش گرفتم ...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁸ا/ت:داشتم با سنگى كه جلو پام بود بازى م...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁵تهیونگ:ليوان شرابمو برداشتم و رفتم كنار...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁶تهيونگ:وايساد و برگشت طرفم تا ادامه حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط