🌙 MOON MONSTER
🌙 MOON MONSTER
قسمت سوم: کافهی هایب
ساعت ۳ بعدازظهر...
اعضای MOON MONSTER همراه با اعضای BTS وارد کافهی ساختمان هایب شدند.
بوی قهوه و شیرینی تازه تمام فضا را پر کرده بود.
همه دور یک میز بزرگ نشستند.
یونا که لیدر گروه بود، لبخند زد و گفت: «امیدوارم امروز روز خوبی کنار هم داشته باشیم.»
همه با لبخند موافقت کردند.
اما...
کیم یورا آرام به منوی روی میز نگاه کرد و زیر لب گفت:
«وقتشه...»
هاشیرا که کنار او نشسته بود، آهسته پرسید: «یورا... دوباره چه نقشهای داری؟»
یورا فقط خندید.
چند دقیقه بعد، همه سفارششان را دادند.
وقتی نوشیدنیها رسید، یورا خیلی آرام جای لیوان خودش را با لیوان یونا عوض کرد.
یونا بدون اینکه متوجه شود، یک جرعه نوشید و ناگهان گفت:
«اِ؟! من که قهوه سفارش نداده بودم!»
همه چند ثانیه ساکت ماندند...
بعد یورا دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
«ببخشید! فقط یه شوخی کوچولو بود!»
تمام میز از خنده منفجر شد.
لیلی آنقدر خندید که اشکش درآمد.
داهیون هم با خنده گفت: «از همون اول میدونستم مافیای کیپاپ یه کاری میکنه!»
یونا سرش را تکان داد و با لبخند گفت: «فقط تو میتونی اولین دورهمی رو اینطوری شروع کنی.»
چند دقیقه بعد، فضای کافه کاملاً صمیمی شده بود.
همه درباره موسیقی، تمرینها و رویاهایشان حرف میزدند.
خورشید آرامآرام غروب میکرد و نور نارنجی از پنجره روی میز میتابید.
در همان لحظه، مدیر وارد کافه شد.
او یک پاکت مشکی روی میز گذاشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
"Project: Eclipse"
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
یورا آرام لبخند زد.
«فکر کنم این دیگه شوخی من نیست...»
فضای کافه ناگهان جدی شد.
هیچکس نمیدانست داخل پاکت چه رازی پنهان شده است...
پایان قسمت سوم...
🌙 ادامه دارد...
قسمت سوم: کافهی هایب
ساعت ۳ بعدازظهر...
اعضای MOON MONSTER همراه با اعضای BTS وارد کافهی ساختمان هایب شدند.
بوی قهوه و شیرینی تازه تمام فضا را پر کرده بود.
همه دور یک میز بزرگ نشستند.
یونا که لیدر گروه بود، لبخند زد و گفت: «امیدوارم امروز روز خوبی کنار هم داشته باشیم.»
همه با لبخند موافقت کردند.
اما...
کیم یورا آرام به منوی روی میز نگاه کرد و زیر لب گفت:
«وقتشه...»
هاشیرا که کنار او نشسته بود، آهسته پرسید: «یورا... دوباره چه نقشهای داری؟»
یورا فقط خندید.
چند دقیقه بعد، همه سفارششان را دادند.
وقتی نوشیدنیها رسید، یورا خیلی آرام جای لیوان خودش را با لیوان یونا عوض کرد.
یونا بدون اینکه متوجه شود، یک جرعه نوشید و ناگهان گفت:
«اِ؟! من که قهوه سفارش نداده بودم!»
همه چند ثانیه ساکت ماندند...
بعد یورا دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
«ببخشید! فقط یه شوخی کوچولو بود!»
تمام میز از خنده منفجر شد.
لیلی آنقدر خندید که اشکش درآمد.
داهیون هم با خنده گفت: «از همون اول میدونستم مافیای کیپاپ یه کاری میکنه!»
یونا سرش را تکان داد و با لبخند گفت: «فقط تو میتونی اولین دورهمی رو اینطوری شروع کنی.»
چند دقیقه بعد، فضای کافه کاملاً صمیمی شده بود.
همه درباره موسیقی، تمرینها و رویاهایشان حرف میزدند.
خورشید آرامآرام غروب میکرد و نور نارنجی از پنجره روی میز میتابید.
در همان لحظه، مدیر وارد کافه شد.
او یک پاکت مشکی روی میز گذاشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
"Project: Eclipse"
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
یورا آرام لبخند زد.
«فکر کنم این دیگه شوخی من نیست...»
فضای کافه ناگهان جدی شد.
هیچکس نمیدانست داخل پاکت چه رازی پنهان شده است...
پایان قسمت سوم...
🌙 ادامه دارد...
- ۵۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط