پارت
پارت ³²
ا/ت
با صدای آلارم چشمام رو باز کردم چشمام با باز کردنشون خشکی و درد تو مخی داشت چندبار پلک زدم تا کمی بهتر بشه آلارم رو خاموش کردم به سقف خیره شده بودم و اتفاقای دیشب رو مرور میکردم که در اتاقم محکم باز شد کمی ترسیدم ک برگشتم سمت در رو نگاه کردم لونا بود سریع اومد سمتم و کنارم دراز کشید(اونشب بعد اینکه لونا فهمید ا/ت رفته به مامانش زنگ زده بود اونم بهش گفته بود که قراره بیاد توکیو و بعد رسیدن ا/ت به توکیو با حرف ا/ت که شاید از دست ته لونا درامان نباشه اون رو به توکیو کشوند)
لونا:خببب بگو ببینم با کیا دیشب قرار داشتی
ا/ت:ته و جیمین....
لونا:خب مسخره بود شوخیت راستشو بگو دیگههه
ا/ت:لونا جدیم...کل ماجرا رو براش تعریف کردم میتونستم اون حس شوق و ترس زو توی چشماش ببینم وقتی از ته اسم میبردم..
لونا:اگه..اگه بفهمه من اینجام چی...
ا/ت:عاا لونا مگه همینجور مسخرس؟اینهمه بادیگارد و نگهبان اینجان کسی نمیتونه نزدیکت بشه
لونا:اما ته غیر قابل پیش بینیه اون خوب میفهمه کجام فقط اگر یه شک کوچیک بکنه...
کمی باهاش حرف زدم تا از این افکار بیاد بیرون و بعد اون آماده شدم تا برم یه سری کارو تموم کنم...
جیمین
از امروز صبح کلی کار سرم ریخته بود با دیدن ته که اومد پیشم از جام بلند شدم و به بادیگارد ها گفتم اون محوطه خلوت کنن و برن
ته:تو باید برگردی سئول کارای اونجا رو اداره کنی
جیمین:تو چی هیونگ
ته:من باید اینجا بمونم یه جورایی موندگارم
جیمین:کی باید برگردم
ته:دو روز دیگه امشب میخوام یه مهمونی بگیرم و همه ی اونایی که دیشب اونجا بودن رو دعوت کن
جیمین:ا/ت...
ته:دعوتش کن شما که چیزی بینتون نیست بیاد چه مشکلی داره
جیمین:میدونم هیونگ اما فکر نکنم اون بیاد
ته:فقط چیزی که گفتم انجام بده
ا/ت
ا/ت:مهمونی گرفته؟(باخنده)
ب.گ:بله خانم
ا/ت:خندیدن ~~~آی کیم تهیونگ عوضی چقدر پرروعه امشب همه رو آماده بریم ببینیم چیکار میخواد بکنه(خنده)
ب.گ:چشم خانم
خیلی واسم جالب بود اما میخواستم برم که فکر نکنه چون جایگاه پدرمو گرفته خودمو قایم میکنم تقریبا داشت شب میشد یه شلوار گشاد مشکی با یه نیم تنه مشکی و یه کت کوتاه سفید تا بالای کمرم پوشیدم به همراه کفشای پاشنه بلند جلو بسته سفید میخواستم به لونا خیر بدم که دارم میرم اما از ظهر خوابیده بود بیخیالش شدم و به سمت مهمونی یعنی عمارتش رسیدم از ماشینم پیاده شدم رو به روی عمارت وایستاده بودم پوزخندی که خودم نمیدونستم از کجا اومده بود روی لبم وارد عمارت شدم همه با ورودم نگاهشون برگشت سمت من توجهی نکردم و همراه بادیگاردام وارد شدم رو به روم کسیو دیدم که همبن دیشب داشتم بخاطر خودمو با گریه خفه میکردم توجهی بهش نکردم از بغلش یه شات شراب برداشتم و نگاهش کردم شات رو توی دستم بالا آوردم و از کنارش رد شدم
جیمین
از حرکاتش خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفته بودم روز به روز خواستنی تر و خوشگل تر میشد نگاهم رو ازش برداشتم و به حرفم با بقیه رسیدم
ا/ت
دیدم گوشه ی عمارت یه دایره از آدمایی بودن که کنار تهیونگ نشسته بودن روی مبل دیدم کنارش یه جای خالیه همونجا نشستم و با نشستن من بقیه بلند شدن گوشیم رو روی میز گذاشتم و با یه لبخند گفتم:مهمونی باشکوهی گرفتی
میتونستم نگاهای چیمن رو روی خودمون حس کنم..
ته سیگارش رو خاموش کرد و شات شرابشو سر کشید با یه پوزخند مسخره بهم نگاه کرد و لب زد:میدونستم میایی
ا/ت:نمیومدم مثلا فکر میکرد...
با صدای زنگ گوشیم حرفم نصفه موند به صفحه گوشیم نگاه کردم لونا بود...ترس کل بدنم رو گرفته بود به تهیونگ نگاه کردم که نگاهش روی گوشیم بود چشماش پر بود جبمبن که متوجه شده بود یه چیزی شده به سمتمون اومد و وقتی گوشی رو دید متوجه همه چی شد گوشی رو برداشتم که بلافاصله ته محکم از دستم گوشی رو گرفت و جوابش داد...
لونا:عااا ا/ت چرا گوشیتو جواب نمیدی دیدم نیستی نگران شدم کجا رفتی؟؟
ته:لونا...
لونا با شنیدن صدای ته گوشی رو قطع کرد
ته از جاش بلند شد از بازوم گرفت و محکم داد زد:خونت کدوم گووریهه؟؟؟(عصبی)
جیمین منو از دستش در آورد و پشتش قایم کرد نگاه همه روی ما بود جیمین:هیونگ آروم باش همه دارن نگاه میکنن
اما ته بی توجه به همه بلند داد زد:همییین الان منو میبری اونجا وگرنه همینجا کارتو تموم میکنم
جیمین:هیونگ..
حرفشو قطع کردم و گفتم...
کپی ممنوع
ا/ت
با صدای آلارم چشمام رو باز کردم چشمام با باز کردنشون خشکی و درد تو مخی داشت چندبار پلک زدم تا کمی بهتر بشه آلارم رو خاموش کردم به سقف خیره شده بودم و اتفاقای دیشب رو مرور میکردم که در اتاقم محکم باز شد کمی ترسیدم ک برگشتم سمت در رو نگاه کردم لونا بود سریع اومد سمتم و کنارم دراز کشید(اونشب بعد اینکه لونا فهمید ا/ت رفته به مامانش زنگ زده بود اونم بهش گفته بود که قراره بیاد توکیو و بعد رسیدن ا/ت به توکیو با حرف ا/ت که شاید از دست ته لونا درامان نباشه اون رو به توکیو کشوند)
لونا:خببب بگو ببینم با کیا دیشب قرار داشتی
ا/ت:ته و جیمین....
لونا:خب مسخره بود شوخیت راستشو بگو دیگههه
ا/ت:لونا جدیم...کل ماجرا رو براش تعریف کردم میتونستم اون حس شوق و ترس زو توی چشماش ببینم وقتی از ته اسم میبردم..
لونا:اگه..اگه بفهمه من اینجام چی...
ا/ت:عاا لونا مگه همینجور مسخرس؟اینهمه بادیگارد و نگهبان اینجان کسی نمیتونه نزدیکت بشه
لونا:اما ته غیر قابل پیش بینیه اون خوب میفهمه کجام فقط اگر یه شک کوچیک بکنه...
کمی باهاش حرف زدم تا از این افکار بیاد بیرون و بعد اون آماده شدم تا برم یه سری کارو تموم کنم...
جیمین
از امروز صبح کلی کار سرم ریخته بود با دیدن ته که اومد پیشم از جام بلند شدم و به بادیگارد ها گفتم اون محوطه خلوت کنن و برن
ته:تو باید برگردی سئول کارای اونجا رو اداره کنی
جیمین:تو چی هیونگ
ته:من باید اینجا بمونم یه جورایی موندگارم
جیمین:کی باید برگردم
ته:دو روز دیگه امشب میخوام یه مهمونی بگیرم و همه ی اونایی که دیشب اونجا بودن رو دعوت کن
جیمین:ا/ت...
ته:دعوتش کن شما که چیزی بینتون نیست بیاد چه مشکلی داره
جیمین:میدونم هیونگ اما فکر نکنم اون بیاد
ته:فقط چیزی که گفتم انجام بده
ا/ت
ا/ت:مهمونی گرفته؟(باخنده)
ب.گ:بله خانم
ا/ت:خندیدن ~~~آی کیم تهیونگ عوضی چقدر پرروعه امشب همه رو آماده بریم ببینیم چیکار میخواد بکنه(خنده)
ب.گ:چشم خانم
خیلی واسم جالب بود اما میخواستم برم که فکر نکنه چون جایگاه پدرمو گرفته خودمو قایم میکنم تقریبا داشت شب میشد یه شلوار گشاد مشکی با یه نیم تنه مشکی و یه کت کوتاه سفید تا بالای کمرم پوشیدم به همراه کفشای پاشنه بلند جلو بسته سفید میخواستم به لونا خیر بدم که دارم میرم اما از ظهر خوابیده بود بیخیالش شدم و به سمت مهمونی یعنی عمارتش رسیدم از ماشینم پیاده شدم رو به روی عمارت وایستاده بودم پوزخندی که خودم نمیدونستم از کجا اومده بود روی لبم وارد عمارت شدم همه با ورودم نگاهشون برگشت سمت من توجهی نکردم و همراه بادیگاردام وارد شدم رو به روم کسیو دیدم که همبن دیشب داشتم بخاطر خودمو با گریه خفه میکردم توجهی بهش نکردم از بغلش یه شات شراب برداشتم و نگاهش کردم شات رو توی دستم بالا آوردم و از کنارش رد شدم
جیمین
از حرکاتش خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفته بودم روز به روز خواستنی تر و خوشگل تر میشد نگاهم رو ازش برداشتم و به حرفم با بقیه رسیدم
ا/ت
دیدم گوشه ی عمارت یه دایره از آدمایی بودن که کنار تهیونگ نشسته بودن روی مبل دیدم کنارش یه جای خالیه همونجا نشستم و با نشستن من بقیه بلند شدن گوشیم رو روی میز گذاشتم و با یه لبخند گفتم:مهمونی باشکوهی گرفتی
میتونستم نگاهای چیمن رو روی خودمون حس کنم..
ته سیگارش رو خاموش کرد و شات شرابشو سر کشید با یه پوزخند مسخره بهم نگاه کرد و لب زد:میدونستم میایی
ا/ت:نمیومدم مثلا فکر میکرد...
با صدای زنگ گوشیم حرفم نصفه موند به صفحه گوشیم نگاه کردم لونا بود...ترس کل بدنم رو گرفته بود به تهیونگ نگاه کردم که نگاهش روی گوشیم بود چشماش پر بود جبمبن که متوجه شده بود یه چیزی شده به سمتمون اومد و وقتی گوشی رو دید متوجه همه چی شد گوشی رو برداشتم که بلافاصله ته محکم از دستم گوشی رو گرفت و جوابش داد...
لونا:عااا ا/ت چرا گوشیتو جواب نمیدی دیدم نیستی نگران شدم کجا رفتی؟؟
ته:لونا...
لونا با شنیدن صدای ته گوشی رو قطع کرد
ته از جاش بلند شد از بازوم گرفت و محکم داد زد:خونت کدوم گووریهه؟؟؟(عصبی)
جیمین منو از دستش در آورد و پشتش قایم کرد نگاه همه روی ما بود جیمین:هیونگ آروم باش همه دارن نگاه میکنن
اما ته بی توجه به همه بلند داد زد:همییین الان منو میبری اونجا وگرنه همینجا کارتو تموم میکنم
جیمین:هیونگ..
حرفشو قطع کردم و گفتم...
کپی ممنوع
- ۲۹۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط