ایستاده بود گوشه مترو

ایستاده بود گوشه مترو
صندلی خالی شد ولی ننشست
گفتم پدرجان صندلی خالیه بیا بشین
گفت لباسم کثیفه نمیخوام کثیف بشید
شبیه کارگرای ساختمانی بود
پیرزنی که آن طرف تر نشسته بود
گفت اقا بیا بشین باز خداروشکر شما لباست کثیفه
بیشتر ماها ذاتمون کثیفه زیر لباس قایمش میکنیم...
دیدگاه ها (۴)

**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**عمارت غرق در صدای موسیقی و خنده‌ه...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏باران از صبح شروع شده بود و ان...

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه دیگر...

ایستاده بود گوشه مترو. صندلی خالی شد ننشست. گفتم پدرجان صندل...

📝 ایستاده بود گوشه مترو, صندلی خالی شد ننشست گفتم پدرجان صند...

ایستاده بود گوشه مترو. صندلی خالی شد ننشست. گفتم پدرجان صندل...

پارت ۱۹:)رسیدیم فرودگاه‌ کوک : خب خدافظبغلش‌ کردممن : خداااا...

#پارت_صد_پنجاه_چهار #غریبه_آشنایک ساعت گذشته بود که خبر رفت ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 17 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط