p
p.2
چشمان ا.ت از اشک پر شد...
ذهنش شروع کرد به پرسیدن سوالاتی که حتی جوابش هم نمیدونست...
ا.ت بلند شد و رفت توی اتاق فقط یک کت بلند پوشید و در را باز کرد...
پشت این در زندگی جدید تو راه بود...
بدون جونگکوک...
بدون عشق..
تنها...
و سرنوشتی تازه...
قدمی بر بیرون گذاشت...
پایین رفت و شروع کرد به راه رفتن
نم نم باران روی موهای ا.ت بارید...
موهای لخت ا.ت در اثر باران خیس شد..
دستانش یخ زده بود..
دستانش را به هم مالید و در جیبش گذاشت
و در خانه وقتی باران شروع به باریدن کرد جونگکوک بلند شد و به پنجره نزدیک شد و نگاهی به بیرون انداخت...
احساس میکرد چیزی در این خانه کم است..
در گوش های جونگکوک آهنگی که بیرون کنار آتش و موقع باریدن باران با دخترکش میخواند پخش شده بود..
اشکی از چشمانش لبریز شد و گونه اش را خیس کرد و با خودش زمزمه میکرد
"من چی کار کردم؟ اونم با دخترم؟"
سریع لباسی پوشید و پایین رفت و ماشین را روشن کرد...
با تمام قدرت گاز میداد...
حتی برایش مهم نبود که این سرعت ممکن است باعث مرگش شود..
فقط فقط میخواست به دخترکش که زیر باران خیس شده بود برسد..
فکرش هیچی را کار نمیکرد که کجا میتواند باشد
گوشیاش را برداشت و به "پرنسس کوچولو قصه هام " زنگ زد..
با اسمی که دخترکش را سیو کرده بود خنده ای کرد
"کی پرنسسشو اینجوری خفه میکنه که من کردم؟"
عذاب وجدان داشت پسر را دیوانه میکرد
تا تماس شروع به بوق خوردن کرد ا.ت جواب داد..
هنگامی که ا.ت سعی میکرد نفسی عمیق بکشد و صدایش که در اثر گریه گرفته بود را خفه کند آرام گفت
ا.ت: جونگکوک... من تورو میخوام
نتوانست صدایش را کنترل کند به صورت وحشتناکی ضایع بود و بغضی در گلویش گیر کرده بود..
وقتی پسر صدای دخترکش را شنید دلش نابود شد..
کسی که قول در نیامدن ذره ای اشکش را بهش داده بود از خانه پرتش کرد بیرون...
______________________________
شرایط: ۱۲ لایک و ۱۲ کامنت
نرسه نمیذارم🎀
چشمان ا.ت از اشک پر شد...
ذهنش شروع کرد به پرسیدن سوالاتی که حتی جوابش هم نمیدونست...
ا.ت بلند شد و رفت توی اتاق فقط یک کت بلند پوشید و در را باز کرد...
پشت این در زندگی جدید تو راه بود...
بدون جونگکوک...
بدون عشق..
تنها...
و سرنوشتی تازه...
قدمی بر بیرون گذاشت...
پایین رفت و شروع کرد به راه رفتن
نم نم باران روی موهای ا.ت بارید...
موهای لخت ا.ت در اثر باران خیس شد..
دستانش یخ زده بود..
دستانش را به هم مالید و در جیبش گذاشت
و در خانه وقتی باران شروع به باریدن کرد جونگکوک بلند شد و به پنجره نزدیک شد و نگاهی به بیرون انداخت...
احساس میکرد چیزی در این خانه کم است..
در گوش های جونگکوک آهنگی که بیرون کنار آتش و موقع باریدن باران با دخترکش میخواند پخش شده بود..
اشکی از چشمانش لبریز شد و گونه اش را خیس کرد و با خودش زمزمه میکرد
"من چی کار کردم؟ اونم با دخترم؟"
سریع لباسی پوشید و پایین رفت و ماشین را روشن کرد...
با تمام قدرت گاز میداد...
حتی برایش مهم نبود که این سرعت ممکن است باعث مرگش شود..
فقط فقط میخواست به دخترکش که زیر باران خیس شده بود برسد..
فکرش هیچی را کار نمیکرد که کجا میتواند باشد
گوشیاش را برداشت و به "پرنسس کوچولو قصه هام " زنگ زد..
با اسمی که دخترکش را سیو کرده بود خنده ای کرد
"کی پرنسسشو اینجوری خفه میکنه که من کردم؟"
عذاب وجدان داشت پسر را دیوانه میکرد
تا تماس شروع به بوق خوردن کرد ا.ت جواب داد..
هنگامی که ا.ت سعی میکرد نفسی عمیق بکشد و صدایش که در اثر گریه گرفته بود را خفه کند آرام گفت
ا.ت: جونگکوک... من تورو میخوام
نتوانست صدایش را کنترل کند به صورت وحشتناکی ضایع بود و بغضی در گلویش گیر کرده بود..
وقتی پسر صدای دخترکش را شنید دلش نابود شد..
کسی که قول در نیامدن ذره ای اشکش را بهش داده بود از خانه پرتش کرد بیرون...
______________________________
شرایط: ۱۲ لایک و ۱۲ کامنت
نرسه نمیذارم🎀
- ۱۶.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط