اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت13

گنگ نگاهش کردم که لبخند شیطانی زد و گفت:

-قبوله؟!

بهت زده گفتم:

+وقتی نمیدونم چیه, چطور قبول کنم؟!

-پیش بابام نمیتونم بگم...

متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

-بعدا بهت میگم اگه قبول کردی که هیچ اگه نکردی باید بری داخل طویله!!

از کنارمون رد شده و رفت داخل خودش که جمشید رو به من گفت:

+سعی کن رضایتشو جلب کنی، عزیزکرده ی منه هرچی بگه من نه نمیگم حواست باشه!!

چاره ای نداشتم گیر کرده بودم بین چندتا آدم عوضی و نمیتونستم کاری کنم...

پوفی کشیدم و به سمت اتاق خجسته حرکت کردم تا ببینم شرطش چیه...

تقه ای به در اتاقش زدم که صدای نکره اش به گوشم رسید:

-بیا تو!!

سعی کردم خودمو کنترل کنم تا قیافه ام نفرتی که ازش دارم و نشون نده و رفتم داخل!!

به محض دیدنم توی تختش جا به جا شد و گفت:

-خب...

+خب چه شرطی قراره بزاری برام؟!
الان باباتم نیست بگو...

از جاش بلند شد و با اعتماد به نفس اومد نزدیکمو گفت:

-میخوام تا یه هفته در اختیار من باشی...
هرچی میگم فقط بگی چشم!!!

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

+نمیفهمم، این حرفت یعنی چی؟!

-کجاش نا مفهومه؟!

+اینکه میگی یه هفته در اختیارت باشم یعنی چی؟!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت14رفت جلوی آینه نشست و مشغول شونه کردن مو...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت15روی تخت دراز کشیده بودم و از پنجره به ب...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت12دستمو روی صورتم گذاشتم و کم مونده بود گ...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت11باز این خجسته ی عوضی داره اتاق منو میگر...

خب درسته که گفتم اتحادیه بزنم که ویپاپ رو بهتر کنم ولی انگار...

ویو ات بعد ریختن اون همه فلفل و نمک رو زخم هام و تو دهنم منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط