تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


پرش زمانی به ۹ ماه بعد:


ویو هیونجین:

کم کم داشتیم با نابود کردنشون میرسیدیم ، اما من نگران یونا بودم ، یعنی الان در چه وضعه ؟ سالمه ؟ بچمون چی؟ بدنیا اومده ؟ در این فکر بودم که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماریه خانوم بزرگ شوکه سریع جواب دادم

_الو ، خانوم بزرگ

✓ سلام پسرم ، مژده بده

_خیر باشه ، چیشده؟

✓ پسرم وقت بدنیا اومدن بچتون رسیده ، میخواستم لحظه ی بدنیا اومدن پسرت رو ببینی اما نشد ، ولی حالا میتونی صداشو بشنوی

دردم یادم رفت و با ذوق پریدم تو هوا

_ممنونم خانوم بزرگ ، ممنونم

✓خواهش میکنم پسرم ، حالا دیگه ساکت میشم تا بشنوی

چند دقیقه گذشت و بعد با صدای گریه ی نوزاد اشکی از چشمم پایین اومد

✓شنیدی پسرم؟ بدنیا اومد

_خانوم..بزرگ...یونا...یونا چطوره ؟خوبه؟

✓اره پسرم ، فکر کنم بیهوش شد ولی حالش خوبه

_خوبه...الان میام

✓نه پسرم ، خطرناکه

_نه خطری نیست الان خودم رو میرسونم....


تیر خورده بودم و درد داشتم ولی از اتاق زدم بیرون و با سرعت زیادی به سمت عمارت مخفی حرکت کردم ، دل توی دلم نیست که ببینمشون، مطمئنم الان یونا باهام قهره، چون تو این چند ماه نتونستم بهش زنگ بزنم....


ویو یونا:

وقتی بیدار شدم مامان یونهی و خانوم بزرگ بالای سرم بودن و با نگرانی بهم نگاه میکردن

= دختر عزیزم بیدار شدی، حالت خوبه ؟

لبخند مهمی زدم

+اره خوبم...بچه چی ؟حالش خوبه ؟

=اره حالشون خوبه مادر به فدات

+حالشون ؟

=دوقلو بودن ، یه دختر و پسر خوشگل
درست مثل خودتو هیون...

+واقعاً ؟

✓ بچه هات بی تابیتو میکنن دخترم ، برم بیارم بهشون شیر بدی ؟

+اره بیارشون...

چند دقیقه بعد خانوم بزرگ به همراه دوتا کوچولو اومد و دادشون دستم

+چقدر شماهت نازین خدا ، خوشگلای مامان...

=خدا حفظشون کنه نوه هامو...

گریه ی دخترم بلند شدو مامان یونهی بچه رو از دستم گرفت

=مامان جون ، دخترتو شیر بده من حواسم به گل پسرم هست...

+اروم باش دخترم...اروم باش خوشگل مامان...الان بهت غذا میدم......


سی*نه امو گذاشتم دهنش و ساکت شد و شروع به مک زدن کرد ، نگاهمو ازش گرفتم و به خانوم بزرگ دادم

+خانوم بزرگ ، خبری از هیون نشده ؟ آخه این چند ماه اصلا بهم زنگ نزده ، اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟

✓ اتفاقی نیفتاده دخترم، تازه وقتی بچه ها داشتن به دنیا میومدن بهش زنگ زدم تا صداشونو بشنوه ، اینقدر خوشحال بود که نگو ، گفت میاد اینجا ، پس یعنی الاناس که بر...

هنوز حرفشو تموم نکرده بود که صدای در اومد و لبخندی زد

✓بچه حلال زاده اس ، یونهی بیا ما بریم پایین بهتره باهم تنها باشن

مامان یونهی بچه رو گذاشت توی گهواره

=پسر خوشگلمونو گذاشتم اینجا ، ما میریم پایین ، وقتی شیر خوردن دخترکت تموم شد به پسرکتم شیر بده مامان...
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

.PRISON MAFIA.

پارت ۱۳یون: نه نگو که ا/ت زنگ بزن دکترا/ت : اوکیکه مامانم زن...

فیک تهیونگ

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط