هنگامه قاضیانی

هنگامه قاضیانی








یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .


درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .
دیدگاه ها (۱)

سحر دولتشاهيمردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گل...

سحر دولتشاهي« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك د...

درك متقابل جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پ...

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت:...

منتخب روز از کتاب درس خداوند متعال برای ......

او پس از سالها به آغوشمولایش حسین (ع) بازگشت🥀🕊زیارتت قبول ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط