رمان نیمهی پنهان قلب

رمان: *نیمهی پنهان قلب*

ژانر: *عاشقانه | خانوادگیـ

part _1

از زبان میلا

از صبح تا حالا ده تا شرکت و فروشگاه رفتم ولی جواب همهشون یکی بود:متاسفیم تجربه ندارید.یعنی یکی نیست بهشون بگه خب یکی که تجربه نداره از کجا باید شروع کنه از هواکف کفشام دیگه جون نداشت. احساس میکردم تا الان سهتا خیابون مسکو رو باهاش راه رفتم. دستام تو جیب کاپشنم بود ولی سرما از لابهلای پارچه رد میشد و مینشست روی استخونام.هوا خاکستری بود بوی برف میاومد. باد سرد بین کوچههای پایین شهر میپیچید و هر از گاهی کاغذی رو از زمین بلند میکرد و با خودش میبرد.همیشه میگفتم پایین شهر مسکو مثل یه دنیای جداست پر از خونههای قدیمی دیوارای ترکخورده و آدمایی که لبخنداشونم از سر عادته نه خوشحالی.فقط به مامان فکر میکردم... مامانی که هر روز ضعیفتر میشد و هیچ کاری ازم برنمیاومد جز اینکه دعا کنم.پیچیدم تو یه کوچه خلوت. صدای قدمهام توی سکوت میپیچید. چراغهای خیابون زرد و کمنور تصویر خیس آسفالتو براقتر کرده بودن.داشتم تند راه میرفتم که چشمم افتاد به یه پیرمرد. آروم با عصا قدم برمیداشت. انگار هر لحظه ممکن بود زمین بخوره.ناگهان صدای موتور ماشین بلند شد. یه بنز مشکی مدل بالا با چراغهای قوی پیچید تو کوچه. قلبم ریخت پایین!پیرمرد وسط راه بود حتی برنگشت نگاه کنه. فقط دویدم. دویدم و خودمو انداختم جلوش. صدای ترمز و جیغ لاستیکا پیچید تو گوشم.همهچی تو چند ثانیه تموم شد. پیرمرد افتاده بود زمین منم نفسنفس میزدم.شیشه ماشین پایین رفت. مردی با کت تیره موهای مرتب و نگاهی سرد خم شد و با لحن تند گفت: کور بودی جلو ماشین گرفتی واسه کیاخم کردم و گفتم: کوری نمیدیدی یه پیرمرد وسط کوچهستمرد خونسردانه گفت: حواسم نبود ولی اون دیگه عمرشو کرده.این جملهش مثل پتک خورد تو سرم. از حرص دندونامو روی هم فشار دادم رفتم سمت سنگ کنار جاده خم شدم برداشتمش.نگاه کوتاهی به ماشینش انداختم... یه مرسدس بنز مایباخ. از اون مدلایی که فقط دست سیاستمدارا یا تاجرای بزرگه.سنگو پرت کردم. ترک ظریفی روی شیشه جلو افتاد.اون با عصبانیت گفت: چرا شیشه ماشین منو شکستی میدونی پولش چقدرهلبمو گزیدم اما با لحن محکم گفتم: از جون یه انسان باارزشترهچیزی نگفت جز اینکه با لحن سردی گفت: تاوانشو میدی.و گاز داد رفت.زیر لب گفتم: تاوان انساندوستی عجب عدالتی...منم هنوز نفسنفس میزدم. دستمو دراز کردم سمت پیرمرد: حالتون خوبه پدر بزرگچشماشو باز کرد یه کم نگام کرد و لبخند کوچیکی زد. با صدای ضعیف گفت: دخترم... تو زندگی منو نجات دادی.با لبخند گفتم: این حرفو نزنین پدربزرگ هر کی جای من بود همین کارو میکرد.پیرمرد لبخند زد گفت: نمیکرد دخترم باور کن... کسی واسه یه پیرمرد سالخورده این کارو نمیکنه.بلند شدم شونهشو گرفتم: این حرفا رو نزنین بلند شین برسونمتون خونه.همین که بلند شد گفت: نوهم چند ماهه دنبال پرستار میگرده آدم درست حسابی پیدا نکرده. ولی فکر کنم خودم یکی پیدا کردم.با تعجب نگاش کردم: منظورتون رو نفهمیدمپیرمرد خندید گفت: دخترم منو ببین... دیگه پیر و شکسته شدم. باید یکی مراقبم باشه. و از تو بهتر ندارم.لبخندی زدم: ممنون پدربزرگ ولی شاید من نتونم.پیرمرد سری تکون داد دستی کرد توی جیب کت خزدار و گرونش و یه کارت درآورد: من میخائیل کرولوفم... اینم شماره نوهمه. اگه یه وقت نظرت عوض شد زنگ بزن. من بدهکارتم.تو همین حال یه لکسوس مشکی براق ایستاد روبهرومون. در باز شد و یه مرد سیاهپوست با هیکل گنده و کتشلوار مشکی عینک دودی بزرگ و صورت جدی ازش پیاده شد.یه لحظه زبونم بند اومد. عین بادیگارد فیلمای هالیوودی بود!با تعجب نگاش کردم. تو دلم گفتم:یا خدا... یعنی اینقدر کلهگندهست این پیرمرد!میخائیل گفت: بهش فکر کن دخترم حتما خبر بده.و با وقار عجیبی سوار شد و رفت...من موندم با یه کارت توی دستم و یه عالمه فکر تو سرم.شونه بالا انداختم راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه.شب شده بود. تاریکی کوچهها قاطی مه و نور کم چراغا فضای سنگینی درست کرده بود.رسیدم دم ساختمون. ساختمون که نه بیشتر شبیه مسکن مهر بود. پلهها سیمانی نردهها زنگزده... درو باز کردم رفتم تو.خونه کوچیک و سادهای داشتیم. مبل های قدیمی دیوارای کمرنگ پردههای رنگپریده. اما همینجا هم برام خونه بود. مامان! من اومدم!جواب نداد. نگران شدم. دویدم سمت اتاقش.مامان رو زمین افتاده بود.دویدم جلو سرشو بلند کردم گذاشتم رو پام. با گریه گفتم: مامان تروخدا بیدار شو... حالت خوب
دیدگاه ها (۰)

ادامه part 1,ببخش که نتونستم برات خانواده خوبی باشم.با اشک گ...

📖 رمان: *نیمه‌ی پنهان قلب* 🎭 ژانر: *عاشقانه | خانوادگی* ┈┈•...

*📖 نیمه پنهان قلب* *✍️ نوشته‌ی آرام* میلا، دختری قوی و سرس...

نگاهت به نگاهم گره شده بود نمی‌توانست چشم های من از اقیانوس ...

پارت ۸🖤❤️ خوناشام خشن من ❤️🖤‌ویو جونگ کوک🖤صبح با نوری که به ...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط