مرد درحالی که داشت یاداشت میکرد ابروهاشو برد بالا و همین
مرد درحالی که داشت یاداشت میکرد ابروهاشو برد بالا و همین باعث میشد بفهمن که اون این اسم رو نمیشناخت
.. میتونید برید تو!
مرد این رو گفت و بار ریموتی که تو دستش بود در پارکینگ رو باز کرد و ایتسوکی بعد از یه تشکر بلند دوباره ماشین رو روشن کرد
اما یوشیرو روی جای خودش چرخید
اونقدری که بتونه اونقدری که بتونه نگاه خشن و بد اخلاقش رو نشون کامیلی که قهر کرده بود و دست به سینه به پنجره نگاه میکرد بده
واقعا انتظار داشت اسم اونو به کار ببره اونم درحالی که جوری معرفیش کرد انگار که یکی از فاحشه های کنار خیابون رو جمع کرده بود و. آورده بودش تو ماشین نه به عنوان همسر قانونی یوشیرو
با اون لحن زشت و پر از کنایه ش باعث شد کامیل حس کنه که چقد بدبخت و حقیره
یوشیرو میخواست فامیلی خودش رو بچسبونه به کامیل نه هانمیا!! تا وقتی یوشیرو زنده باشه کامیل حق استفاده از فامیلی برادرش رو نداره
حالا اگه خودش میخواست میتونست کامیل رو فاحشه یا هرچی دلش میخواست اسم بزاره
یوشیرو اهی عمیق از سر کلافگی کشید و دستاشو چندبار روی صورتش مالید
حالا که بلاخره قرار بود چندروز دیگه از دست کامیل خلاص شه
میموند اون داداشش که دوهفته دیگه میومد. اشکالی نداره. هیچکس هیچوقت نمیفهمه دوهفته دیگه قراره چه اتفاقی تو زندگیش بیفته
همونطور که کامیل نمیدونست دوهفته دیگه کجا وایمیسته...
ایتسوکی ماشین بین ماشینای دیگه پارک کرد
و کامیل نه تنها فهمید که سطح اونا خیلی بالاتره بلکه فهمید جمعیت مهمونا خیلی زیاده
چون وقتی داشت به عمارت نگاه میکرد دید که یه حیاط پشتی هم پشت عمارت هست که اوناهم توش چندتا ماشین بود
برای پیاده شدن تردید داشت
این عمارت و این ماشین ها میتونستن هرچیزی باشن به جز یه جا برای قمار
بار دیگه به یوشیرو برای توضیح نگاه کرد و مثل همیشه امیدش ناامید شد
هنوز هم تو تعجب بود که چرا گاهی به این شیطان امید می بست
یوشیرو خودش یگاده شد و هیچ توجهی به کامیل که پشتش نشسته بود نکرد
کامیل هم وقتی دید تو یه فضای بسته با یه غریبه که از قضا چشم بدی هم داشت سریع پیاده شد
میخواست از یوشیرو بپرسه که راننده کیه و چطور باهم دوست شدن
که دید ایتسوکی سریع از ماشین پیاده شد و بدو بدو سمت یوشیرو اومد
ایتسوکی : ( برو داداش خدا به همرات! )
نگاه مشکوک کامیل بین اون دوتا جابه جا شد که یوشیرو یهو ابرو بالا انداخت یکم از قوز پشتش کم کرد
یوشیرو : ( مگه تو نمیای؟)
ایتسوکی اول به یوشیرو و بعد به کامیل نگاه کرد
دوباره نگاهش به سمت کامیل هرز بود و همین باعث شد کامیل سر جاش جابه جا شه و به جای دیگه ای نگاه کنه
ایتسوکی : ( نه میرم تو کارا به مارولو کمک کنم... حرف هایی که بهت زدم یادت باشه )
انقد تو تو جمله آخرش ترس و نگرانی تو چشماش بود مه حواس کامیل رو تیز کرد
درمورد امشب صحبت کرده بودن؟!
سپ چرا تو ماشین مث غریبه ها بودن
ایتسوکی چند قدم به عقب برداشت و بعد به طرف آلونک گوشه عمارت دویید دیگه جای پرسش نمونده بود
یوشیرو چنددقیقه به مسیر رفتن اون خیره شد.. انگار جونش داشت میرفت. تو نگاش ترس و تردید بود. چیزی که کامیل تو اون این مرد ندیده بود نمیشناخت
وقتی یوشیرو شروع به رفتن کرد کامیل هم به اجبار به دنبالش رفت
هوا به طرز وحشتناکی سرد بود! از داخل معماری عمارت رو بهتر میدید. درسته همونطور که یدیده بود پشت سر عمارت هم یه باغ دیگه بود
جلدی در گردوی چندتا پله میخورد تا به در اصلی برسه که خیلی شبیه قلعه دیو بود. کامیل از اینکه که این عمارت باعث شد یاد کارتون دیو و دلبر بیفته لبخندی زد
عاشقش بود. داشت دیوونه میشد میشد تا بره سینما و اون رو ببینه اما طبق معمول یوشیرو بهش اجازه نداد
میگفت تو سینما هزارتا اتفاق میفته و هزارتا دختر و پسر رفت و آمد میکنن
فکرش رو از یوشیرو و حرف های بیمارگونه ی اون بیرون کشید و دوباره به عمارت نگاه کرد گفت 8 طبقه هست اما در اصل بیشتر از 8 طبقه بود
دوتا بالکن تو کناره ها و یه آلاچیق بزرگ هم پشت ساختمون داشت
ساختمون از آجر قرمز و سنگهای سفید تزیین شده بود و پنجره هاش بزرگ و پهن بودن اما اکثرا پرده هاشون کشیده شده بود
تو جای خیلی دنجی بود البته با شرطی که شب کریسمس خرس به جای بابانوئل از شومینه نیفته پایین
باورش نمیشد تو این بخش جنگل به همچین جایی وجود داشته باشه
چطور مجوز ساخت گرفته؟! چطوری این همه مطالح رو تا اینجای یخچال آوردن؟! هیچوقت جواب این سوال هارو پیدا نمیکرد ولی بازم بهش فکر میکرد
عمارت واقعا فوق العاده باشکوهی بود
یک طرف ساختمون سوئیسی و بقیه بخش هاش مربع و مستطیلی بودن دیوار هاشون رو بلند کشیده بودن اما بازم سازه از اون بلند تر بود
.. میتونید برید تو!
مرد این رو گفت و بار ریموتی که تو دستش بود در پارکینگ رو باز کرد و ایتسوکی بعد از یه تشکر بلند دوباره ماشین رو روشن کرد
اما یوشیرو روی جای خودش چرخید
اونقدری که بتونه اونقدری که بتونه نگاه خشن و بد اخلاقش رو نشون کامیلی که قهر کرده بود و دست به سینه به پنجره نگاه میکرد بده
واقعا انتظار داشت اسم اونو به کار ببره اونم درحالی که جوری معرفیش کرد انگار که یکی از فاحشه های کنار خیابون رو جمع کرده بود و. آورده بودش تو ماشین نه به عنوان همسر قانونی یوشیرو
با اون لحن زشت و پر از کنایه ش باعث شد کامیل حس کنه که چقد بدبخت و حقیره
یوشیرو میخواست فامیلی خودش رو بچسبونه به کامیل نه هانمیا!! تا وقتی یوشیرو زنده باشه کامیل حق استفاده از فامیلی برادرش رو نداره
حالا اگه خودش میخواست میتونست کامیل رو فاحشه یا هرچی دلش میخواست اسم بزاره
یوشیرو اهی عمیق از سر کلافگی کشید و دستاشو چندبار روی صورتش مالید
حالا که بلاخره قرار بود چندروز دیگه از دست کامیل خلاص شه
میموند اون داداشش که دوهفته دیگه میومد. اشکالی نداره. هیچکس هیچوقت نمیفهمه دوهفته دیگه قراره چه اتفاقی تو زندگیش بیفته
همونطور که کامیل نمیدونست دوهفته دیگه کجا وایمیسته...
ایتسوکی ماشین بین ماشینای دیگه پارک کرد
و کامیل نه تنها فهمید که سطح اونا خیلی بالاتره بلکه فهمید جمعیت مهمونا خیلی زیاده
چون وقتی داشت به عمارت نگاه میکرد دید که یه حیاط پشتی هم پشت عمارت هست که اوناهم توش چندتا ماشین بود
برای پیاده شدن تردید داشت
این عمارت و این ماشین ها میتونستن هرچیزی باشن به جز یه جا برای قمار
بار دیگه به یوشیرو برای توضیح نگاه کرد و مثل همیشه امیدش ناامید شد
هنوز هم تو تعجب بود که چرا گاهی به این شیطان امید می بست
یوشیرو خودش یگاده شد و هیچ توجهی به کامیل که پشتش نشسته بود نکرد
کامیل هم وقتی دید تو یه فضای بسته با یه غریبه که از قضا چشم بدی هم داشت سریع پیاده شد
میخواست از یوشیرو بپرسه که راننده کیه و چطور باهم دوست شدن
که دید ایتسوکی سریع از ماشین پیاده شد و بدو بدو سمت یوشیرو اومد
ایتسوکی : ( برو داداش خدا به همرات! )
نگاه مشکوک کامیل بین اون دوتا جابه جا شد که یوشیرو یهو ابرو بالا انداخت یکم از قوز پشتش کم کرد
یوشیرو : ( مگه تو نمیای؟)
ایتسوکی اول به یوشیرو و بعد به کامیل نگاه کرد
دوباره نگاهش به سمت کامیل هرز بود و همین باعث شد کامیل سر جاش جابه جا شه و به جای دیگه ای نگاه کنه
ایتسوکی : ( نه میرم تو کارا به مارولو کمک کنم... حرف هایی که بهت زدم یادت باشه )
انقد تو تو جمله آخرش ترس و نگرانی تو چشماش بود مه حواس کامیل رو تیز کرد
درمورد امشب صحبت کرده بودن؟!
سپ چرا تو ماشین مث غریبه ها بودن
ایتسوکی چند قدم به عقب برداشت و بعد به طرف آلونک گوشه عمارت دویید دیگه جای پرسش نمونده بود
یوشیرو چنددقیقه به مسیر رفتن اون خیره شد.. انگار جونش داشت میرفت. تو نگاش ترس و تردید بود. چیزی که کامیل تو اون این مرد ندیده بود نمیشناخت
وقتی یوشیرو شروع به رفتن کرد کامیل هم به اجبار به دنبالش رفت
هوا به طرز وحشتناکی سرد بود! از داخل معماری عمارت رو بهتر میدید. درسته همونطور که یدیده بود پشت سر عمارت هم یه باغ دیگه بود
جلدی در گردوی چندتا پله میخورد تا به در اصلی برسه که خیلی شبیه قلعه دیو بود. کامیل از اینکه که این عمارت باعث شد یاد کارتون دیو و دلبر بیفته لبخندی زد
عاشقش بود. داشت دیوونه میشد میشد تا بره سینما و اون رو ببینه اما طبق معمول یوشیرو بهش اجازه نداد
میگفت تو سینما هزارتا اتفاق میفته و هزارتا دختر و پسر رفت و آمد میکنن
فکرش رو از یوشیرو و حرف های بیمارگونه ی اون بیرون کشید و دوباره به عمارت نگاه کرد گفت 8 طبقه هست اما در اصل بیشتر از 8 طبقه بود
دوتا بالکن تو کناره ها و یه آلاچیق بزرگ هم پشت ساختمون داشت
ساختمون از آجر قرمز و سنگهای سفید تزیین شده بود و پنجره هاش بزرگ و پهن بودن اما اکثرا پرده هاشون کشیده شده بود
تو جای خیلی دنجی بود البته با شرطی که شب کریسمس خرس به جای بابانوئل از شومینه نیفته پایین
باورش نمیشد تو این بخش جنگل به همچین جایی وجود داشته باشه
چطور مجوز ساخت گرفته؟! چطوری این همه مطالح رو تا اینجای یخچال آوردن؟! هیچوقت جواب این سوال هارو پیدا نمیکرد ولی بازم بهش فکر میکرد
عمارت واقعا فوق العاده باشکوهی بود
یک طرف ساختمون سوئیسی و بقیه بخش هاش مربع و مستطیلی بودن دیوار هاشون رو بلند کشیده بودن اما بازم سازه از اون بلند تر بود
- ۵۰۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط