آمدم عرض ادب بر قدم یار کنم

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنم
دل و جان را به فدای گل بی خار کنم

آمدم تا که شوم بر در تو حلقه به گوش
دل دهم بر تو و خود را به تو دلدار کنم

من که عمریست ز چشمت شده ام مست و خراب
چه شود تا ز وصالت دل و هوشیار کنم؟

کرده بودند رقیبان همه روزم شب تار
همه روز رقیبان چو شب تار کنم

گر تو خواهی که بیایی ز دلم یاد کنی
گل بپاشم به رهت، شهر خبردار کنم

یا که خواهی تو بیایی به رقیبم برسی
سر راه تو بگیرم ز تو دیدار کنم

ای خلیل از غم عشق چه کسی می
نالی؟
گو که دل را بدهم شهره بازار کنم؟؟
دیدگاه ها (۵)

دق کردم پشت خنده های تلخی که هیچ گاه کسی به آن هم شک نکرد.....

با دلخوری به خدا گفتم:درب آرزوهایم را قفل کردی...کلید را هم ...

کارگردان دنیا خداست!مهم نیست نقش ما ثروتمند است یا تنگدستسال...

طلوع صبحی دیگر.....شیرینی قندوطعم ارامش بخش. ...چای....بخارر...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی چه او...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط