اولین بار بود نی عاشق

اولین بار بود نی عاشق
در نیزار
سر به عصیان زد
این عاشق لاغر اندام رنگ پریده
دل به نسیم داده بود
نیزار جلودارش شد
عاشق دیوانه گفت:
او یک طرف
شما همه یک طرف
این هم قلبم
نیزار عصبانی
برای مجازات عاشق گریان
دارکوبی فرا خواند
دارکوب تیز منقار
پنج شش سوراخ
به قلب و جان نی افکند
از آن پس
این عاشق نی لبک شد
از آن روز زخم عاشق
با دستان باد
به سخن در می آید
و تا اکنون
نغمه می خواند برای دنیا
دیدگاه ها (۲)

شمع روشن کنملحفه ها رو نوکندل انگیزترین لباس راحتی ات رو بپو...

آدمهانمی‌فهمنتترجمه‌ات می کنندآن‌هم به زبان خودشان

چشمهای تو جور دیگریست...آدم هوس می کند «دوستت دارم» بگوید!

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار... فکرش را بکن! با تو آدم مس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط