من از زمانی که قلب خود را گم کرده ام میترسم

من از زمانی که قلب خود را گم کرده ام میترسم
من از تصور بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم..
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد
تنها هستم..
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فکر میکنم
من فکر میکنم
من فکر میکنم
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد
آرام..آرام
از خاطرات سبز تهی میشود...

👤 فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۶)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

پارت ۲۷ هواپیمای سئول بالاخره به زمین نشست. وقتی حسنا پله‌ها...

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیه...

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیه...

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیه...

من مثل دانش آموزیکه درس هندسه اش رادیوانه وار دوست می دارد ت...

دلم برای باغچه میسوزدکسی به فکر گلها نیستکسی به فکرماهیها نی...

دلم برای باغچه میسوزدکسی به فکر گلها نیستکسی به فکرماهیها نی...

حیاط خانه ما گیج استمن از زمانی که قلب خود را گم کرده است می...

من از تصویر بیهودگی این همه دستو از تجسم بیگانگی این همه صور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط