𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(لارا#)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)
+باشه من امتحان میکنم...تو برو نمیتونی توی مراسمت نباشی!
×نچ!هیچ جا نمیرم تا نتیجه رو نبینم!بهشون گفتم باید برم استراحت...
نایون کلافه نفسش رو داد بیرون و رفت داخل یکی از دستشویی ها و بـیبی چک رو استفاده کرد...بعد از دو دقیقه نایون اومد بیرون و به سمت مینا گرفت تا نتیجه رو ببینه
+دیدی مثبت نیست!
اما توی همون لحظه نتیجه خیلی زود عوض شد...
×بهت تبریک میگم!باید به جونگکوک هم بگم!
+چی میگی اینکه منفی-
مینا بـیبی چک رو از دست نایون گرفت و دوباره بهش نشون داد
×مثبته عزیزم!
نایون شوکه شد و چند بار پلک زد
+نه این امکان نداره...چطور ممکنه؟
×میخوای بهت بگم چطور؟
مینا با لبخند گفت
+نه!مینا!هیچی نگو!به جونگکوک هیچی نگو!
×چی چرا؟اون پدر بچته حق داره بدونه!
+الان انقدر فکرش درگیره که وقت نداره برای این مشکل فکر کنه و من هنوز آماده نیستم...وقتی خودم آمادگیش رو داشتم بهش میگم...
×چطور میتونی به این کوچولو بگی مشکل؟این قطعا یه معجزست ولی باشه اگر نمیخوای بفهمه من هیچی بهش نمیگم اما نزار خیلی دیر بشه..
+ممنون...
مینا لبخند زد و رفت...نایون کمی همونجا موند و به این موضوع فکر کرد...توی این موقعیت و مشکلات الان وقتش نبود...مخصوصا با خطری که تهدیدشون میکرد...نایون برگشت به مراسم ولی حالش بد بود
≈دخترم چیشده؟چرا یهو حالت گرفته شد؟
+خوبم...فقط یه کم پر خوری کردم...
≈میخوای بهت قرص بدم؟
+نه ممنون خوب میشم...
مراسم عروسی ادامه پیدا کرد تا اینکه موقع شام وقتی همه داشتن صحبت میکردن و شام میخوردن لارا ایستاد و با یه قاشق زد به لیوانش
# اول از همه تبریک میگم به زوج قشنگ این مراسم که باهم ازدواج کردن...اما میخواستم حالا که همه خوشحالن چیزی رو اعلام کنم تا بیشتر خوشحال بشید..
همه با تعجب به لارا خیره شدن...
# من و جونگکوک قراره به زودی پدر مادر بشیم...من باردارم!
لارا لبخند زد و به نایون نگاه کرد انگار قصد داشت نایون رو اذیت کنه...جونگکوک و نایون با تعجب به هم نگاه کردن و مینا که میدونست نایون هم بارداره به نایون نگاه کرد...همه جا خورده بودن...پدر جونگکوک دست زد
=میدونستم نا امیدم نمیکنی پسرم!
اما جونگکوک توی شوک بود...حتی به یاد نمیآورد که به لارا دست زده باشه چه برسه به اینکه باردارش کرده باشه و از اونطرف نایون که نمیدونست داره چی میشه و حالش هم بد بود...باعث شد کمی به جونگکوک شک کنه با اینکه نمیخواست اما بارداری همین الان اثراتش رو گذاشته بود و باعث میشد حساس تر باشه و بقیه هم شروع کردن به دست زدن برای جونگکوک و لارا
=واقعا خیلی خوشحالم که نسل جئون ها داره ادامه پیدا میکنه...
اما جونگکوک سکوت کرد چون واقعا نمیفهمید چرا این اتفاق داره میوفته... بعد از شام وقتی همه حواسشون پرت بود جونگکوک دست لارا رو گرفت و کشیدش به یه جایی که هیچکس نبینتشون و بعد با عصبانیت شروع به صحبت کرد
–اون چه کوفتی بود که گفتی؟باردار؟از من؟امکان نداره!
# بیببب چرا انقدر تند صحبت میکنی؟معلومه که از تو!از کی میتونم جز تو باردار بشم؟
جونگکوک خنده عصبی کرد
–من حتی به زور دستت رو گرفتم پس چطور باردارت کردم؟
# یادت نمیاد...چون مست بودی!
–مست؟بهونه جالبیه اما من حتی یه بارم مست نکردم با اینکه به بدن خودم اعتماد داشتم به بدن تو اعتماد نداشتم پس حواسم بوده که مست نشم!بچهی کیه؟
# بیبببب بچه خودته!
جونگکوک مشتش رو گره کرد زبونش رو توی لپش کوبوند
–برای بار آخر سوالم رو تکرار میکنم!بچهی کیه؟!
لارا دوباره همون جواب رو داد و این باعث شد جونگکوک بیشتر عصبانی بشه!
–باشه،فردا معلوم میشه!
جونگکوک این رو گفت و از اونجا دور شد...به جایی که بقیه بودن برگشت...باید با نایون حرف میزد اما وقتی برگشت نایون نبود...به سمت مینا رفت
–نایون کجاست؟
×گفت حالش خوب نیست میره خونه...
جونگکوک دستش رو بین موهاش کشید...نباید میزاشت نایون اشتباه برداشت کنه!سریع بدون هیچ حرفی به بقیه از اونجا خارج شد و به سمت آپارتمان رانندگی کرد...وقتی رسید نایون نبود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(لارا#)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)
+باشه من امتحان میکنم...تو برو نمیتونی توی مراسمت نباشی!
×نچ!هیچ جا نمیرم تا نتیجه رو نبینم!بهشون گفتم باید برم استراحت...
نایون کلافه نفسش رو داد بیرون و رفت داخل یکی از دستشویی ها و بـیبی چک رو استفاده کرد...بعد از دو دقیقه نایون اومد بیرون و به سمت مینا گرفت تا نتیجه رو ببینه
+دیدی مثبت نیست!
اما توی همون لحظه نتیجه خیلی زود عوض شد...
×بهت تبریک میگم!باید به جونگکوک هم بگم!
+چی میگی اینکه منفی-
مینا بـیبی چک رو از دست نایون گرفت و دوباره بهش نشون داد
×مثبته عزیزم!
نایون شوکه شد و چند بار پلک زد
+نه این امکان نداره...چطور ممکنه؟
×میخوای بهت بگم چطور؟
مینا با لبخند گفت
+نه!مینا!هیچی نگو!به جونگکوک هیچی نگو!
×چی چرا؟اون پدر بچته حق داره بدونه!
+الان انقدر فکرش درگیره که وقت نداره برای این مشکل فکر کنه و من هنوز آماده نیستم...وقتی خودم آمادگیش رو داشتم بهش میگم...
×چطور میتونی به این کوچولو بگی مشکل؟این قطعا یه معجزست ولی باشه اگر نمیخوای بفهمه من هیچی بهش نمیگم اما نزار خیلی دیر بشه..
+ممنون...
مینا لبخند زد و رفت...نایون کمی همونجا موند و به این موضوع فکر کرد...توی این موقعیت و مشکلات الان وقتش نبود...مخصوصا با خطری که تهدیدشون میکرد...نایون برگشت به مراسم ولی حالش بد بود
≈دخترم چیشده؟چرا یهو حالت گرفته شد؟
+خوبم...فقط یه کم پر خوری کردم...
≈میخوای بهت قرص بدم؟
+نه ممنون خوب میشم...
مراسم عروسی ادامه پیدا کرد تا اینکه موقع شام وقتی همه داشتن صحبت میکردن و شام میخوردن لارا ایستاد و با یه قاشق زد به لیوانش
# اول از همه تبریک میگم به زوج قشنگ این مراسم که باهم ازدواج کردن...اما میخواستم حالا که همه خوشحالن چیزی رو اعلام کنم تا بیشتر خوشحال بشید..
همه با تعجب به لارا خیره شدن...
# من و جونگکوک قراره به زودی پدر مادر بشیم...من باردارم!
لارا لبخند زد و به نایون نگاه کرد انگار قصد داشت نایون رو اذیت کنه...جونگکوک و نایون با تعجب به هم نگاه کردن و مینا که میدونست نایون هم بارداره به نایون نگاه کرد...همه جا خورده بودن...پدر جونگکوک دست زد
=میدونستم نا امیدم نمیکنی پسرم!
اما جونگکوک توی شوک بود...حتی به یاد نمیآورد که به لارا دست زده باشه چه برسه به اینکه باردارش کرده باشه و از اونطرف نایون که نمیدونست داره چی میشه و حالش هم بد بود...باعث شد کمی به جونگکوک شک کنه با اینکه نمیخواست اما بارداری همین الان اثراتش رو گذاشته بود و باعث میشد حساس تر باشه و بقیه هم شروع کردن به دست زدن برای جونگکوک و لارا
=واقعا خیلی خوشحالم که نسل جئون ها داره ادامه پیدا میکنه...
اما جونگکوک سکوت کرد چون واقعا نمیفهمید چرا این اتفاق داره میوفته... بعد از شام وقتی همه حواسشون پرت بود جونگکوک دست لارا رو گرفت و کشیدش به یه جایی که هیچکس نبینتشون و بعد با عصبانیت شروع به صحبت کرد
–اون چه کوفتی بود که گفتی؟باردار؟از من؟امکان نداره!
# بیببب چرا انقدر تند صحبت میکنی؟معلومه که از تو!از کی میتونم جز تو باردار بشم؟
جونگکوک خنده عصبی کرد
–من حتی به زور دستت رو گرفتم پس چطور باردارت کردم؟
# یادت نمیاد...چون مست بودی!
–مست؟بهونه جالبیه اما من حتی یه بارم مست نکردم با اینکه به بدن خودم اعتماد داشتم به بدن تو اعتماد نداشتم پس حواسم بوده که مست نشم!بچهی کیه؟
# بیبببب بچه خودته!
جونگکوک مشتش رو گره کرد زبونش رو توی لپش کوبوند
–برای بار آخر سوالم رو تکرار میکنم!بچهی کیه؟!
لارا دوباره همون جواب رو داد و این باعث شد جونگکوک بیشتر عصبانی بشه!
–باشه،فردا معلوم میشه!
جونگکوک این رو گفت و از اونجا دور شد...به جایی که بقیه بودن برگشت...باید با نایون حرف میزد اما وقتی برگشت نایون نبود...به سمت مینا رفت
–نایون کجاست؟
×گفت حالش خوب نیست میره خونه...
جونگکوک دستش رو بین موهاش کشید...نباید میزاشت نایون اشتباه برداشت کنه!سریع بدون هیچ حرفی به بقیه از اونجا خارج شد و به سمت آپارتمان رانندگی کرد...وقتی رسید نایون نبود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۱۶
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط