و ترس در من "از بین رفته بود" چون‌که

و ترس در من "از بین رفته بود" چون‌که
می‌دانستم که هرگز از کنار او
دور نمی‌شدم و هیچ‌گاه"ترکش‌نمی‌کردم"
نه امروز و نه هیچ‌روز دیگر در آینده که
به مجموع آن زندگی می‌گویند..
دیدگاه ها (۱)

‌

ولی زیبایی ادبیات فارسی``

دنیا خیلی کوچکتر از آن است که تصور میکنیمروزی فرا می رسد که ...

✅ جمله‌ای معروف که به نام «زرتشت» دست‌به‌دست می‌شود، اما از ...

شاید زندگی چیزی جز همین لحظه‌های کوتاه نباشد؛لحظه‌هایی که می...

پارت ۱۰صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت._لباس بردار.متعجب ن...

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

🧚🏻‍♀️فیلیکس و می سان 🧚🏻‍♀️

🤖 هر روز یک قدم به این صحنه نزدیک‌تر می‌شویم...چیزی که تا هم...

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط