پارت ۲
پارت ۲
یاد آوری علامت ها ته _ کوک× ات+
وارد پرورشگاه شدیم یک زن امد سمتمون تعظیم کرد و گفت علامت زن :^
^ سلام آقای کیم بفرمایید از این طرف بفرمایید
ویو ات:
آه این خانم لی ۱ ساعت مارو سر پاه نگه داشت تا بیان مارو سرپرستی بگیرن آه اول صبح اخه مردک ( مودب باشه ات ) ات : به تو چه ادمین ادامه فیکت بنویس
ویو ته : وارد سالن شدیم همه به صف یک زن امد گفت فکنم خانم لی باشه مسئول پرورشگاه
خانم لی: سلام آقای کیم خوش آمدید بفرمایید
ویو ات
داشتم با یونا حرف میزدم که دیدم یکی داره بهم نگاه میکنه سرم آوردم بالا دیدم یک مرد جذاب با چشمای خمار و موهای قهوه ایی و قدی بلند و صورت بینقص داشت نگاه میکرد خودم جمع کردن که همون مرد گفت
ویو ته
داشتم نگاه میکردم که دیدم یک دختر خوشگل کیوت انور وایساد و داره با یکی از بچها صحبت میکنه گفتم همینو میبرم
خانم لی : چشم ات وسایلتو جمع کن
ویو ات : مرد گفت همین میبرم انگار یک سطل آب یخ رو سرم خالی کردن دنیا رو سرم خراب شد با بغضی که داشتم رفتم وسایلم جمع کنم و رفتم دفتر خانم لی سگگگگگگگ
ویو ته
منتظر بودم ات بیاد و امد یک ساکه کوچیک کهن دستش بود و مظلومان که داخل قیافش بغضی بود بهم زل زد بود
ویو ات
خیلی حالم بد بود من دلم نمیخواست کسی منو سرپرستی بگیره و قرار بود با یونا زندگی خودمون داشت باشیم ولی مرد امد خرابش کرد خیلی حالم بد بود
خانم لی : آقای کیم اینجارو امضا کنید لطفا
_ سکوت امضا کرد
ویو ات : همه کارارو انجام دادیم و میخواستیم بریم که مرد گفت
_ اینارو با خودت نیار اونجا همچی هست
منم خیلی ازش میترسیدم پس حرفش گوش دادم
بعدش با یونا و بقیه دوستام و بقیه بچها خداحافظی کردم رفتم سوار ماشین مدل بالاش شدم حتی نمیدونستم اسمش چیه هعی این زندگی من
ویو ته
رفتیم داخل ماشین نشستیم که گفتم
_
بیا پایین
بیا قول میدم پایین بفقیش نوشتم تو بیا
خب خماری بمانید حیحی😁
یاد آوری علامت ها ته _ کوک× ات+
وارد پرورشگاه شدیم یک زن امد سمتمون تعظیم کرد و گفت علامت زن :^
^ سلام آقای کیم بفرمایید از این طرف بفرمایید
ویو ات:
آه این خانم لی ۱ ساعت مارو سر پاه نگه داشت تا بیان مارو سرپرستی بگیرن آه اول صبح اخه مردک ( مودب باشه ات ) ات : به تو چه ادمین ادامه فیکت بنویس
ویو ته : وارد سالن شدیم همه به صف یک زن امد گفت فکنم خانم لی باشه مسئول پرورشگاه
خانم لی: سلام آقای کیم خوش آمدید بفرمایید
ویو ات
داشتم با یونا حرف میزدم که دیدم یکی داره بهم نگاه میکنه سرم آوردم بالا دیدم یک مرد جذاب با چشمای خمار و موهای قهوه ایی و قدی بلند و صورت بینقص داشت نگاه میکرد خودم جمع کردن که همون مرد گفت
ویو ته
داشتم نگاه میکردم که دیدم یک دختر خوشگل کیوت انور وایساد و داره با یکی از بچها صحبت میکنه گفتم همینو میبرم
خانم لی : چشم ات وسایلتو جمع کن
ویو ات : مرد گفت همین میبرم انگار یک سطل آب یخ رو سرم خالی کردن دنیا رو سرم خراب شد با بغضی که داشتم رفتم وسایلم جمع کنم و رفتم دفتر خانم لی سگگگگگگگ
ویو ته
منتظر بودم ات بیاد و امد یک ساکه کوچیک کهن دستش بود و مظلومان که داخل قیافش بغضی بود بهم زل زد بود
ویو ات
خیلی حالم بد بود من دلم نمیخواست کسی منو سرپرستی بگیره و قرار بود با یونا زندگی خودمون داشت باشیم ولی مرد امد خرابش کرد خیلی حالم بد بود
خانم لی : آقای کیم اینجارو امضا کنید لطفا
_ سکوت امضا کرد
ویو ات : همه کارارو انجام دادیم و میخواستیم بریم که مرد گفت
_ اینارو با خودت نیار اونجا همچی هست
منم خیلی ازش میترسیدم پس حرفش گوش دادم
بعدش با یونا و بقیه دوستام و بقیه بچها خداحافظی کردم رفتم سوار ماشین مدل بالاش شدم حتی نمیدونستم اسمش چیه هعی این زندگی من
ویو ته
رفتیم داخل ماشین نشستیم که گفتم
_
بیا پایین
بیا قول میدم پایین بفقیش نوشتم تو بیا
خب خماری بمانید حیحی😁
- ۴۰۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط