بعد از یه مدتی از نور بدم میومد بیدارم میکرد؛

بعد از یه مدتی از نور بدم میومد بیدارم میکرد؛
عاشق تاریکی شده بودم حتی جز چشام، درونمم به تاریکی عادت کرده بود؛
اینو خوب میدونم که...
هر کسی جرعت قدم زدن باهام تو تاریکی رو نداره؛ اونم بخاطر ترس آلوده شدنش!
دیدگاه ها (۱)

دود شدم رفتم هوا اون بالا نشستم تنهاچیزی نمونده از قبلا توو...

‏چطوری دلتنگم نمیشی و بهم فکر نمیکنی؟

‏و من بی تو،مانندِ عصرِ جمعه‌یِ پاییز دلتنگم.

میدونم یه سال گذشته ولی خب تصمیم گرفتم ادامش بدم 🫠پارت سه : ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط